‏نمایش پست‌ها با برچسب اژدها وارد می‌شود. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب اژدها وارد می‌شود. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ تیر ۹, چهارشنبه

اول این ترانه را روی این آهنگ زیبا بخوانید تا جواد این نیک‌آهنگ کوثر را دادگاهی کنه


اژدها وارد می شود (4.5)

گزارشگر: بعد از اینکه ماتلی‌مدال، مدال رهبری‌یه جنبش سبز سیدی و توحیدی و منادی‌یه اسلام و قرآن رحمانی را به‌ گردن آقای موسوی ‌انداخت و جواد با فرض تعیین تکلیف با رهبری‌یه یک ستون از ارتش آزادی‌خواهان، گفت که برویم به سراغ رهبری‌یه ستون اصلی! و کدیور دروغ گفت و نیک‌آهنگ مثل همیشه در سیاست دخالت کرد و گیر داد و خودش هم دروغ گفت، مبارزه با دروغ در در درون جواد شعله کشید /

شاهین: اول این ترانه را روی این آهنگ زیبا بخوانید تا جواد این نیک‌آهنگ کوثر را دادگاهی کنه

Tor-cheney-nahana


ترانه‌ی «عشقم بگیر بهانه»

عشقم بگیر تو بهانه

عشقم بگیر بهانه با ندای عاشقانه، عشق‌و بکن ترانه، تا بشه جاودانه
اگه بگی عشقم داره تو قلبت آشیانه، جا داری تو قلبم، جا داری تو قلبم
عشقم بگیر بهانه با ندای عاشقانه، عشق‌و بکن ترانه، تا بشه جاودانه
اگه بگی عشقم داره تو قلبت آشیانه، جا داری تو قلبم، جا داری تو قلبم

به‌دست‌آر جهان
با هر چه توان
با من تو بیا
وصله راهمان

آخر می‌رسیم
ما به عشقمان
آزاد از زندان
بیاور ایمان

عشقم بگیر تو بهانه

عشقم بگیر بهانه با ندای عاشقانه، عشق‌و بکن ترانه، تا بشه جاودانه
اگه بگی عشقم داره تو قلبت آشیانه، جا داری تو قلبم، جا داری تو قلبم
عشقم بگیر بهانه با ندای عاشقانه، عشق‌و بکن ترانه، تا بشه جاودانه
اگه بگی عشقم داره تو قلبت آشیانه، جا داری تو قلبم، جا داری تو قلبم


قاضی: خوب حالا که احتمالن حال کردید، ضمن توصیه به اینکه به غلَت‌های املاعی توجه نکنید، دادگاه رسمی می‌شود! متهم کیست و عیب و ایرادش چیست؟ /

جواد: ایشان که نامشان نیک‌آهنگ کوثر است و قرار است که به نیکولاس معروف شوند، به فکر آزادی‌یه وطن بوده‌اند، هم از نظر تعوریک و هم از نظر عملی /

عملی: قربونت برم نیکی‌ژون. هر عملی که اژ دشت من برنمی‌یاد، شپردم به دشت تو. به، به! عژب دشت بزرگی داری. چه ژَوون رعنا و عملی‌ای! خدا پشت و پناهت باشه /

گزارش‌گر: در این‌جا قاضی می‌خاست بگه این که نشد اتهام، اما نیکولاس که از چنین جرم و بهتانی ترسیده بود و از قلب قاضی خبر نداشت، فورن خاست همه چیز را انکار کند. /

نیک‌آهنگ: 19 جون 2010: من یک کارتونیست و روزنامه‌نگار هستم. اتفاقا باید مسخره هم بکنم. اتفاقا باید زیر سوال هم ببرم. همه طرفین قدرت را. 16 جون: اشتباه، اشتباه است. گیر دادن به اشتباه، چه از خارج باشد، چه از داخل، واجب است. 19 جون: اما لزومی ندارد به بهای انتقاد از چیزی که من «بی‌عملی» می‌بینم و یکی دیگر «هوشیاری» می خواندش، مردم را ناراحت کنم. ... من نه مبارزم و نه فعال سیاسی /

سروناز: هی هی! اگه با من بگیری تماسی، حتمن نیستی به فکر دختربازی، فقط اهل لاسی. اصلن اسمتو میذارم نیکولاس از بس که دائم، تازه اونم فقط با بعضی از خودی‌ها لاس میزنی و این از نظر روانشناسی نشانه‌ی علاقه‌ی شدیده!

نیک‌آهنگ: 19 جون: انتقاد دو طرف دارد. طرف نزدیک به خودت، طرف مقابل. سکوت در مقابل ضعف و مشکلات طرف خودت، یک خطا است /

قاضی: ساکت! بحس‌های انحرافی نکنید /

جواد که بر خلاف نیکولاس، فهمیده که قاضی چی میخاد بگه: ایشان متهم به دروغگویی‌ست از نوع بزرگش! /

قاضی: منظورت اینه که ایشان با این دروغ بزرگ، یعنی در واقع به شعور مردم توهین کرده‌اند، مثل اون کدیور که احمدی‌نژادانه، دروغ به اون بزرگی گفت؟ /

بی‌خبرِخالی‌بند: حالا چی گفت؟ /

دروغگو: این کدیور گفته بود که شعار مردم این بود: «هم لرزه، هم جنبان، جانم فدای پستان»! والا! دروغ هم میخاین بگین، درست دروغ بگین /

اَبدَب: این دروغگو اجبارن نوشته «هم لرزه» که با «هم غزه» جور دربیاد، وگرنه از نظر ادبی باید می‌نوشت «هم لرزان» که شاید بخاطر عدم تکرار یک معنی، میشد بنویسه «هم غمزه»، اما چون پستان که غمزه ندارد ... آخ آخ آخ /

قاضی: ساکت! /

جواد: قاضی‌جان! شما درست می‌گین. جرم ایشان، توهین به شعور ایرانیان است /

قاضی: نگو جرم، بگو اتهام. تازه ما اینجا هیئت منصفه هم داریم و هنوز محاکمه تموم نشده. خوب آقای نیکولاس، هدس می‌زنم شاکی از من می‌خاد که شما را به شهادت فرا بخانم. بفرمایید ... /

نیکولاس: بابا من شاهد هیچ چی نبوده‌ام. راجع به چی شهادت بدم؟ /

رند: نه عزیزم، منزوز قاضی این بود که می‌خاد شهیدت کنه! /

قاضی: ساکت! نیکولاس! انقدر مبارزه و روت‌و زیاد نکن. بیا رو این صندلی بشین و چون مثل همه‌یه بچه‌مسلمونا، اتوماتیک مسلمون شده‌ای و حتا معتقد، ضمن اینکه نمی‌دانی چرا مسیحی نیستی، به این قرآن قسم بخور ... /

وکیل: اعتراض دارم. ایشان برای خودشان مغز متفکری هستند و با مطالعه‌یه همه‌جانبه‌یه قرآن، ضمن اینکه بعضی موقع‌ها در ماه رمضان، روزه هم می‌گیرند، به این نتیجه رسیده‌اند که محمد، رسول خدا بوده ... /

بودیست: بابا این قیافه‌اش که مثل بودا می‌مونه. مطمعنم اگه یه ذره بیشتر فکر کنه اصلن خودش می‌شه عاشق بودا مخسوسن شاید چون که شبیه خودش هم هست! /



قاضی: ساکت! نیکولاس! قسم بخور /

نیکولاس: من به این قرآن، البته به اون جاهاییش که ضد حقوق بشر نیست! قسم می خورم که ... /

قاضی: نه نشد! یا به تمام قرآن بخور قسم یا به حسابت می‌رسم! /

گزارش‌گر: نیکولاس در این‌جا به فکر فرو می‌رود و هزار تا فهش نثار سروش می‌کند که چرا هنوز این مشکل روُ حل نکرده، رفته زیرآب محمد روُ زده و تازه هنوز اسلام اسلام می‌کنه و ضمن اینکه صدایی محو و ضعیف، به‌تدریج در گوشش واضح و قوی می‌شود و مزاحم افکارش، یک دفعه می‌گوید هان؟ /

قاضی: معلومه کجایی؟ گفتم به تمامش قسم بخور! /

نیکولاس: حالا نمی‌شه به جون خاهر مادرمون قسم بخوریم؟ /

قاضی: نه! گفتم بهت انقدر مبارزه و روت‌و زیاد نکن. هرچی بیشتر تولش بدی، مجازاتت بیشتر می‌شه /

نیکولاس با کراهت: به این قرآن قسم می‌خورم که راستشو بگم /

قاضی: خوب بگو! /

نیکولاس: چی بگم؟ /

قاضی: راستشو /

نیکولاس: راست چی روُ ؟ /

قاضی: مسخره کردی؟ آیا اتهامتان را که همان فعالیت فکری و عملی بر علیه جمهوری اسلامی است، قبول می‌کنید؟ و اصلن آیا اسم این را می‌شود اتهام گزاشت؟ /

نیکولاس: این افتخار است نه اتهام /

جواد: پس افتخار هم می‌کنی؟! /

گزارشگر: در این‌جا وکیل نیکولاس که متوجه می‌شود نیکولاس هواسش نیست که داره تو تله می‌افته، پچ‌پچی در گوش او می‌کند طولانی /

نیکولاس: من افتخار می‌کنم که یک ... /

قاضی: خوب خوب! حالا یه مدت برای افتخار کردن صبر کن. ختم این جلسه را تا جلسه ی بعدی اعلام می‌کنم.


ادامه دارد



۱۳۸۹ خرداد ۲۵, سه‌شنبه

ماتلی‌مدال: من مدال رهبری‌یه جنبش سبز سیدی و توحیدی و منادی‌یه اسلام و قرآن رحمانی را به‌ گردن آقای موسوی می‌اندازم


و میروم و میرویم به سراغ تعیین رهبری‌یه بقیه‌ی جنبش سبز. به این می‌گن تقسیم کار!

اژدها وارد می شود (3.5)

وقتی که ندا به ندا رسید و اژدهایی جواد را بلعید و ندا جیغ کشید و از کما بیرون پرید، آیا جیغش بدون معنی بود، یا حرفی را به صورت جیغ، کشیده یا تصویر کرده بود؟

ندا: هاآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآعاآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآدی کجایی که ندا روُ کشتند!

جواد به ندا: احمق بی‌شعور! تو کما هم که رفته، رفته توی رویا! هِی! از رویا بیا بیرون. تو اصلن می‌دونی چرا به کما رفتی؟

آقتاب‌لب‌بوم: دست‌بردارید از این اژدهابازی‌تون. من آخر می‌میرم و به آرزوم نمی‌رسم

ندا: ای فریبنده سلام. حیف نیست نگاهی نکنی بر سر و پام؟

فریبنده: امیدوارم خدا مریضایی مثل تو روُ شفا بده جواد جون!

جواد به فریبنده: از خدا برام تقاضای شفا کردی و ندانستی اگر خواست خدات این بوده‌ست، عقل او هم به خدا بیشتر از اینها بوده‌ست، که یعنی از عقل تو. تو با اون تقاضایت، در واقع ریدی به اراده و عقل اون خدات. توهین به خدا، بدتر یا بهتر از این نمی‌شد و اگر اون لبایی که علف باید به دهن بزی مزه بده روُ آب می کشیدی، چه می‌شد؟

ندا: غنچه‌ی لبان زیبا را آب کشیدی؟ نازی نازی، اخماشو ببین...

آقتاب‌لب‌بوم: آآآآآآآی هوار، یکی نیست بیاد این حرفای برندگان انتخابات پارسال روُ تفسیر کنه و مقصر را شناسایی؟

ندا: عزیزم چیه؟ چرا انقدر خودتو می‌خوری؟ حالا اونا گفتن راه‌پیمایی لغو شد، نگفتن که مردم راه پیمایی نکنند. مردم خودشون ترسیدن و نیومدن.

جواد که به دنبال مدرک است تا حال ندا را بگیرد، رو می‌کند!: وقتی موسوی و کروبی گفتند که : «اکنون در حالی که ۴۸ ساعت به زمان پیش بینی شده برای راهپیمایی باقی نمانده است با عنایت به گزارش نمایندگان احزاب اصلاح طلب و نیز جهت حفظ جان و مال مردم اعلام می داریم راهپیمایی پیش بینی شده برگزار نخواهد شد. بدیهی است با سابقه سیاه یک سال گذشته در سرکوب معترضانی که تنها جرمشان طلب نمودن رأی خود به شیوه ی مسالمت آمیز بود و همچنین اخبار رسیده از سازماندهی مجدد افراطیون و سرکوبگران در جهت یورش به مردم بی دفاع و مظلوم، از مردم و معترضان می خواهیم خواسته و مطالبات به حق خود را از مجاری کم هزینه تر و موثرتری دنبال کنند» کل اطلائیه
عزیز جان! اینا تو اینجا نقش پیغامبر را بازی کرده‌اند و از طرف حکومت به مردم پیغام رسانده‌اند که عزیزان! فهمیده‌ایم و به ما خبر رسیده و ما هم به شما خبر می‌دهیم که افراطیون و سرکوبگران بدجوری سازماندهی کرده‌اند و بدجوری سرکوب خواهند کرد اگر بخواهید راه پیمایی راه بندازید. پس به‌خاطر جان و مال خودمون و خودتون هم که شده، خواسته و مطالبات به حق خودمان و خودتان را از مجاری کم‌هزینه‌تر (از راه‌پیمایی) دنبال کنیم و کنید. خودشون ترسیدند، مردم روُ هم ترسوندند. نکنه اینا واقعن رهبر مردمند و مردم به حرفشون گوش دادند و نیومدند و حماسه بی حماسه شد؟!

بامزه‌علی‌رضا: «برای حفظ "جان و مال" ؟ بامزه بود ! اگر به این نصف و نیمی که برایمان مانده می‌گوئید جان ، اگر به تمام آنچه که نداریم می‌گوئید مال ، اگر موقع صدور این بیانیه یک نگاه کوچک به عزم مادران عزادارانداخته‌اید ، اگر یاد آنهمه زندانی سبز افتادید که گرفتندشان تا این مناسبتها برگزار نشود ، اگر حرفهای قربانیان تجاوز را بخاطر می‌آورید ، اگر به زندگیهای آواره در گوشه و کنار دنیا نگاه کرده‌اید که همه چیزشان را گذاشتند و آمدند فقط برای اینکه حرفشان را بزنند ، اگر این چند شب گذشته صدای مردم را روی پشت بامها شنیده‌اید ، اگر .....
اگر تمام اینها را دیدید و شنیدید و دانستید و با اینحال این بیانیه را صادر کردید که دم شما گرم ! ولی اگر فقط یکی از این اگرها را به حساب نیاورده‌اید برای ما هیچ اشکالی ندارد که دو ساعت دیگر بخوانیم تمام سایتهای شما هک شده ، تمام این بیانیه‌ها دروغ بوده و راهپیمائی شنبه بی هیچ تردیدی برگزار خواهد شد . اگر هم فقط خواسته بودید که مسئولیت "جان و مال" مردم با شما نباشد که باز هم دمتان گرم . فقط یک سوال : در این مدت کی مسئولیت جان و مال ما با شما بوده ؟»

ندا: ببین عزیز من. معلمان، دانشگاهیان، دانشجویان، نویسندگان، احزاب سیاسی، طنازان و وبلاگ‌نویسان، چند ماه بود که داشتند برای 22 خرداد، تبلیغات گسترده می‌کردند. موسوی تا دو روز قبل از راه‌پیمایی، می‌خواست راه‌پیمایی راه‌بندازه. یعنی واقعن این همه تلاش و تدارکات و تبلیغات، اگه خالی‌بندی نبود، با یک اشاره‌ی موسوی می‌شد نابود؟ و واقعن فکر می کنی که موسوی عددی بود که باعث ترس یک میلیون...

خروس‌بی‌محل: راستی مگه قرار نبود که تو خیابون راه پیمایی بشه؟ پس چرا این دانشجوها رفتند تو دانشگاه؟

دوستِ اسپینوزا: « کليه راهپيمايي هاي بعد از انتخابات از هوشمندي هاي مردم بوده است، اگر چه دعوت رهبران جنبش نيز در اين تصميم ها موثر بوده است. کروبي و موسوي در مصاحبه هاي قبلي بر برگزاري شکوهمند 22 خرداد تاکيد داشته اند. اکنون نيزاز معترضين نخواسته اند که راهپيمايي را برگزار نکنند،...»

جواد به دوست اسپینوزا: دِ اومدی نسازی! یعنی دوست داری دوباره بیام حرفای موسوی و کروبی روُ تفسیر کنم. رو که نیست!

دوستِ اسپینوزا (همونجا): «لذا مي توان به اين جمع ندي رسيد که: روز 22 خرداد، مي بايست به هر طريق ممکن در خيابان حضور داشت. ترجيحا در همان مسير قبلي (امام حسين تا آزادي) و در همان ساعت (16 تا 20). و حتي اگر شده با يک پياده روي ساده هم اين مسير را پوشش دهيم. اگر امکان تجمع بوجود آمد و هسته هاي تظاهرات شکل گرفت، که چه بهتر. يادمان باشد براي لذت بردن از مبارزه به خيابانها آمده ايم...»

جواد: دیدیم چقدر به خیابان آمدند. به خاطر رهبری نادرست و کم قدرت، موقتن از اوج قله به ته دره سقوط کردیم. دو تا جمعیت هزار یا دوهزار نفری، تازه اونم تو دانشگاه. این هم مدرکش اینم مقایسه با حماسه 25 خرداد

دوست اسپینوزا (همونجا): «ما مي دانيم که بيشماريم. 25 خرداد 88 ثابت کرديم که بيشماريم و ديگر نيازي به اثبات دوباره آن نداريم
اگر 22 خرداد مجوزي دير هنگام صادر مي شد، آن راهپيمايي تبديل به آزموني دوباره مي شد براي جنبش سبز که هم مي توانستيم از آن سربلند بيرون بياييم و هم نه. هر دو حالت ممکن بود رخ دهد به خصوص آنکه به دليل تاخير در مجوز امکان هماهنگي براي يک راهپيمايي باشکوه سخت مي شد. اما با وضعيت پيش آمده، جنبش سبز در يک موقعيت برد برد قرار گرفته است. اگر حضور يابيم به هر مقدار، خود يک پيروزي بزرگ است و اگر حضور مان مقدور نشد، باز هم پيروز بوده ايم از آن روي که اجازه حضور به ما داده نشد و لشکر کشي نظامي حاکميت زحمت ما را کم و شکوهمان را تاييد کرد! در واقع از هم اکنون ما پيروز 22 خرداد هستيم. مهر تاييد پيروزيمان را هم خود حاکميت زده است. حاکميتي که از سکوت ما هم مي ترسد، از سايه هاي ما هم مي ترسد.»

صمد: صمداقا، صمدآقا بی‌ترفیت! این ننه‌آقا هِی به موُ میگه بسه بسه دیگه از بس تو چش و چال مردم کِردی. هیی یاد گرفته واسه موُ روضه بخونه. با فاقعیات زندگی پیر شده و فاصله گرفته این بی‌سُفات. بی خود نیست که صدای مشق نوشتن موُنوُ تحمل می‌کنه چون خودش می‌دونه بی‌سُفاتی چه دردی داره. هیی بشش می‌گُم یه صمده و یه انگشت، به خرجش نمی‌ره. دو روز که غلافش کنی، همه خیالات برمیدارن کیلو کیلو و واسه ی اخم آدُم هم تره خورد نمی‌کنن. اصلن انگشت صمد، خودش یه حُماسه‌یه، چون دایم میره تو اون چُشمای هیز ندید بدید یا ورقلمبیده و زهر چشم گیریش روُ دایم بروز میده، وگرنه انقذه محبوب و مهروف نمی شد که! یه ایرانه و یه صمد که تازه اژدها هم شده بود و با اژدها وارد میشود هم مهلومه که نسبتی داره.

جواد: جناب دوست اسپینوزا! خوب جوک بلدی بگی یا. یعنی اگه مجوز برای راه پیمایی صادر می شد، ممکن بود جمعیت میلیونی به خیابان نیاد و جنبش سربلند نشه؟ من که میگم ما دیگه همیشه پیروزیم، چون اونا دیگه اجازه ی حضور به ما نمیدن، که این خود یک پیروزی ست، و با لشکرکشی شون زحمت ما روُ کم می کنند و ما هم که دیگه نیاز به اثبات بیشماریمون نداریم. البته اگه مجوز دادند! این رو هم جزو پیروزیمون میذاریم! خوب، مساله حل شد. ما هی ژست میگیریم و اونا هم میترسند تا دیگه خسته بشن!

ندا: من از این طرز حرف زدن جواد، معذرت میخوام. و تو ای جواد! آیا واقعن فکر می‌کنی موسوی قدرتی به آن بزرگی بود که تو دو روز، اون اراده‌یه عظیم را اگه خالی بندی نبود، بترسونه و به زانو دربیاره؟ اینا همه نشون میده که مسئولیت شکست راه پیمائی‌یه 22 خرداد 89، به گردن تک تک ماست. گناه ماست که رهبری یه درست را به رهبری نرسانده‌ایم. رهبری‌یه واقعن کاردرست، باید می‌تونست با انحرافات سرسختانه و با قدرت مبارزه کنه...

تلفن زنگ می زند

سروناز: مامان! اینا منو بدجوری گرفتن و با من مثل حیوون رفتار کردن و گفتن چون ناخونات‌و لاک زدی، 50 هزار تومن جریمه می‌شی. نرفته بودی که سر منبر؟ نجاتشون دادم! زود خودتو برسون

ماتلی‌مدال: من مدال رهبری‌یه جنبش سبز سیدی و توحیدی و منادی‌یه اسلام و قرآن رحمانی را به‌ گردن آقای موسوی می‌اندازم و از شما تقاضا می‌کنم که مثل من از ایشان تقاضا کنید که واسه سبز دیگران و کلا پرچم دیگران، تعیین تکلیف نکنند که البته این با نظرندادن فرق می‌کنه. البته شاید فکر کنید که من هم برای رنگ سبز او تعیین‌تکلیف کرده‌ام، اما او، همانطور که میدانید، خود، تکلیف خود را معین کرده است. موسوی،به هر دلیل، نمی‌خواهد دامنش! آلوده به نامسلمانان شود. او به هر دلیل، تنها می‌خواهد رهبر جنبش سبزی باشد که هم سیدی‌ست، هم توحیدی و هم منادی‌یه اسلام و قرآن رحمانی. او در آخرین بیانیه‌اش گفته است: « موسوی: هر فرد ایرانی که توسل به خرد جمعی توحیدی را بپذیرد در زمره فعالان جنبش سبز به شمار می آید» و بارها هم به نشانه‌ی سیدی بودن رنگ سبز انتخابی‌اش اشاره کرده است .

ندا: و او حق خواستن دارد، چه طرفداران بی‌شمار داشته و چه نداشته باشد

اروندرود: بابا برو سراغ اون دخترت

حسابدار: و اگر هر گروهی، به رهبر احتیاج داشته باشد، حالا شما بگو 3 میلیون هم تابع موسوی!

اَبدَب: این علامت تعجب جمله ی بالا، به خاطر جمله بندی بود.

ماتلی‌مدال: آقای میرحسین موسوی. تاریخ نام شما را هم با افتخار و به بزرگی یاد خواهد کرد...

حسود: البته اگه ما! بذاریم

ماتلی‌مدال: ... نه بعنوان رهبر همه‌یه مردم ایران، بلکه بعنوان رهبر ایرانیان معتقد به اسلام و قرآن رحمانی با هما ن تعاریفی که خودتان از آن دارید. و البته این خودش کم چیزی نیست

جواد: خوب، با فرض تعیین تکلیف با رهبری‌یه یک ستون از ارتش آزادی‌خواهان، برویم به سراغ رهبری‌یه ستون اصلی! آن که بعضی ها ممکنه با اصلی بودنش مخالفت کنند که آزاد است مخالفت.

ادامه دارد

لینک در بالاترین (به به که چقدر رای میدن!)

۱۳۸۹ خرداد ۲۰, پنجشنبه

سبز نوید گذر زمستان، روسری‌یت رُو سبز کن


اژدها وارد می‌شود (2.5)

البته این «یک و دو‌ و نیم»ها میتونه بعدن قاطی بشه و دست‌کاری هم! چون این نوشته مثلن در دست! ویرایشه با فلسفه ی آرایش و نه پیرایش / صمد: مثل این موتور که در دست ویراژ و قیژقاژه. لیلا جان! صبر داشته باش که موُ عجله دارُم.

وقتی که ندا به ندا رسید و اژدهایی سربرکشید که جواد را بلعید و او به یکی از سران آن اژدها تبدیل گردید، چون تقصیری نداشت! ناگهان جیغی برکشید، یعنی ندا ناآگاهانه جیغ کشید همانگونه که آدمی وقتی از کابوس می‌یرد! و به این ترتیب بود که ندا از کما درآمد. اما چرا او به کما رفته بود و خطاب جیغش چه کسی بود؟/
بی‌صبر: خوبه خوبه! حالا. اژدهابازی‌شون گرفته. این 25 خرداد روُ چه‌جوری حماسه کنیم؟ /
ناامید: 25 خرداد که حماسه هست، اما تکرارش شاید سخت باشه /
کمبوددنبال: روسری‌ و لباس سبز هنوز مُد و همه‌گیر نشده . حالا فعلن همینو همه‌گیر کنید تا اگر حماسه‌ای اتفاق افتاد، حماسه‌ی بهتری از آب دربیاد/

ندا: روسری‌یت رُو سبز کن

سبز نوید گذر زمستان
روسری‌یت رُو سبز کن
سبز نوید زندگی
روسری‌یت رُو سبز کن
سبز، اگر مسلمونی، علامت حمایت از عدل رسولان خدا و اهل بیت
موسی، محمد، عیسی و 120 هزارتای دیگه
روسری‌یت رُو سبز کن
اصلن بگو علامت حمایت از خدای رحمان و رحیم و عادل
روسری‌یت رُو سبز کن

روسری‌یت رُو سبز کن
علامت رویش یک جوانه
روسری‌یت رُو سبز کن
علامت روحیه‌یه زمانه

سروناز: من طرفدار مودم و مُد. من الان تو مود جنبش سبزم و معلومه که آن لباسی را می‌پسندم که مُد باشه و اگه نباشه، خوب مُدش بکنن تا! لایه‌هایش به سبزهای مختلف آراسته باشه ولی جور هم دربیاد که برای زیبا شدن، خوبه یه مقدار با رنگای دیگه هم قاطی شه. اصلن به من چه و چطوره به بهترین دزاین روسری‌یه سبز، این آقای اکبر گنجی که جایزه‌یه خوبی برده، جایزه بده که میشه این مسابقه روُ گسترش داد به تکه‌های مختلف لباس، چه زنونه و چه مردونه. با این مسابقه چطورید و جواب بدید؟

ادامه دارد



۱۳۸۹ خرداد ۵, چهارشنبه

آیا 25 خرداد، ملاخور می‌شود؟


اژدها وارد می‌شود (1.5)

البته این «یک و دو‌ و نیم»ها میتونه بعدن قاطی بشه و دست‌کاری هم! چون این نوشته مثلن در دست! ویرایشه با فلسفه ی آرایش و نه پیرایش / صمد: مثل این موتور که در دست ویراژ و قیژقاژه. لیلا جان! صبر داشته باش که موُ عجله دارُم.

وقتی که ندا به ندا رسید، اژدهایی سربرکشید که جواد را بلعید و او به یکی از سران آن اژدها تبدیل گردید، چون تقصیری نداشت!

اژدها که سال پیش از خواب هزارساله چرتش! پرید و تا روپاش واسته و از گیجی‌یه خواب، درست دربیاد، خیلی طول کشیده، و به تابیری دیگر، بعد از هزاران سال درد زایمان، متولد شد و داره راه‌رفتن یاد می‌گیره، وارد می‌شود و جواد فوری جیغ و داد راه می‌اندازد.

جوادِ افعی‌خورده: 25 خرداد را، این روز حماسی را، این حماسی‌ترین مکتوب برگ برگ تاریخ ایران را ملاخور کردند و شما صدایتان درنیامد. شرم بر شما، خجالت، هوُ

ندا: عزیز بی‌عقل و اسیر پوپولیسم در این مورد! چون در مورد دیگه ممکنه عقلت برسه، پس! چرا مطلب زیر نشد به‌دردخورت؟ + عکسهای خاطره انگیز

سروناز: جواب بدید!

وقتی من و تو و موسوی و کروبی، 25 خرداد را «روز حماسه» می‌خوانیم، از 22 خرداد صرفنظر کنیم و تمام نیرو را برای تکرار این حماسه بگذاریم

و بدانیم که هر روز هر روز برنامه راه انداختن، نیروهایمان را هرز می‌دهد و جنبش را دچار فرسودگی و افسردگی می‌کند. نمی‌دونم! اگه می‌خواین یه عده این روز برن و یه عده اون روز برن و جمعیت درست جمع نشه و پخش و پلا بشه، خوب بفرمایید، هم 22 خرداد حماسه بیافرینید و هم 25 خرداد و هم روز قدس! عزیزم، حماسه که بی‌خود اسمش نشده حماسه که. در وحشت‌ناک‌ترین حکومت دینی، هر موقع یک میلیون نفر بطور تقریبن پیوسته در یک خیابان دراز، حتا در سکوت و البته مشخص باشه که به جمعیت ناراضی تعلق دارند، راه‌پیمایی کردند، اینو میشه اسمشو گذاشت حماسه.


تصور کنید که اژدهایی که هنوز انقدر عصبانی نشده و هنوز یه مقدار جوجه هست و هنوز انرژی‌یه آتش‌ازدهان‌فوت‌کردن را ندارد، به صورت آرام گرومپ گرومپ در خیابان راه می‌رود و پاس‌داران و بسیجی‌یان حفظ حاکم مطلقه، در مقابلش مورچه هایی می‌مانند که می‌خواهند گازش بگیرند و البته مورچه را نباید دست‌کم گرفت. باید مواظب این جوجه‌اژدها! باشیم و درست پرورشش دهیم که خودمان را هم شامل میشود.


و حکومت باید بفهمد که این اژدهای چندین‌پا و چندین‌سر با یک سر اصلی که هنوز افشا و تصمیم‌گیری! نشده، و عده ای میگوند سر اصلی نمیتونه داشته باشه، چون از سیستم اعصاب مرکزی اش اطلاع دارند! به‌زودی بزرگ شده و ضمن اینکه این زندان‌ها و شکنجه‌ها فقط حکم خراشی ناچیز به اعضای پرعظمت آن است، آماده‌ی بروز آتش خشم خود خواهد شد و اگر امسال نشود، سال دیگر حتمن در 25 خرداد 1390 خواهد شد که بازم بستگی به تصمیم گیری داره! و چه بهتر که تا آن روز نیامده، با مسالمت و گرفتن تضمین بخشودگی، شرش را از سر ما کم کند.


من از همه‌ی سیاسیان ایران، از همه‌ی همکاران بالاترین می‌خواهم اگر به فکر یک حماسه‌آفرینی‌یه دگر هستند، اگر به فکر آفرینش داستانی حماسی که 2000 سال دیگر هم ایرانیان به آن افتخار کنند و صفحاتش را جزو دروس مدارس کنند هستند، به جای دامن زدن به شلوغ‌بازی‌های معمول و هر روز این و هر روز اون، روز « 22 خرداد، روز شرکت در رای‌گیری» را در پیشگاه «روز 25 خرداد، روز اولین حماسه» قربانی کرده و فعلن فقط و فقط این روز را تبلیغ کنند. به نوشته و رای مثبت شما خودمان نیازمندیم! که یعنی هم من و هم شما نیازمندیم.