۱۳۹۰ شهریور ۷, دوشنبه

ندا: پیوستن مسیح علی‌نژاد به براندازان را به همه تبریک می‌گویم / جواد: ایشان بهتر است خودشان را بیشتر اصلاح کنند


* در رابته با غلَت‌های اهتمالی‌ی! املاعی

خانم علی‌نژاد در «برانداختن دیکتاتور گام اول است» مینویسند:

«... این دست از انسان های عصرِ مدرن [مبارک، بن علی، قذافی، بشار اسد، سید علی خامنه ای، احمدی نژاد و صادق لاریجانی و ...]، پنبه در گوش اند و صدای مردم شان را نمی شنوند و مدام و مکرر صاحب هر صدای مخالفی را با دار و درفش پاسخ می دهند ... کسانی که برای گام نخست مردمِ پیروز لیبی نگران هستند و تلنگرِ به حق می زنند که دموکراسی با سقوط شاه و رهبرها و رییس جمهورها به بار نمی نشیند نیز باید در نظر داشته باشند که براندازیِ دیکتاتورها گامِ اولِ رسیدن به جاده ی پر فراز و نشیبِ دموکراسی است. دغدغه ها و دل نگرانی به حق است اما به حق تر کسانی هستند که صورت نازیبای رهبران مستبد خود را بر نمی تابند و برای زیبا زیستن ابتدا دیکتاتورهای «زشت رو»»و رهبران « زشت خو» را به زیر می کشند. برای زیبا ساختنِ یک شهر قدمِ اول همان است که مردم لیبی و مصر و تونس برداشته اند؛ پایین کشیدنِ بیلبوردهای نازیبا از دروازه ی شهر.» 1 شهریور 90

ندا: البته شاید ایشان همیشه برانداز بوده باشند ولی فرض را بر این قرار میدهم که ایشان اصلاح تَلَبی* بوده اند که دیگر به اصلاح نضام امیدی نداشته و به همین خاتِر، اینگونه فرمان سرنگونیِ حکومت را صادر کرده اند، که دمشان از این نضر گرم.

شاهین: اما در اینکه «برانداختن دیکتاتور»، «گام اول» باشد، میتوان شک نمود. چه تضمینی وجود دارد که تا زمانی که مردم ایران همت و جرات نکرده و محکم نزده اند تو دهن این حکومت، اپوزیسیون خارج نشین/تبعیدی و دمکرات، نتواند «شورا/ستاد رهبری انقلاب دمکراتیک» را بوجود بیاورد؟! ( اَبدَب: چه سُعال عجیب و غریبی!) چه کسی میتواند پیشبینی/ادعا کند که جنبش دمکراتیک بدون یک رهبریِ درست، بتواند این گام اول را بردارد؟ اینکه بگوییم: «مردم ایران، دست نگه دارید و هُکومت را سرنگون نکنید، چون ما هنوز رهبریِ درست نداریم و دولت جایگزین معرفی نکرده ایم» همان قدر غلَت است که بگوییم: «روشنفکران سیاسی و دمکرات ایران، دست نگه دارید و به فکر تشکیل ستاد رهبری و تعیین دولت جایگزین نباشید، چون اول باید حکومت را سرنگون کرد» یا «همه رهبر هستند».

مسیح علی نژاد:

« ... وقتی مردمی نشان می دهند که سقوط دیکتاتور ناشندنی نیست، بی شک بیشمارانِ دیگرِ جهان می توانند درس ها و نکته های مردمِ توانمندِ منطقه را مشق کنند.
حرکت های کوچک همیشه آغازگرِ حرکت های بزرگتر خواهد بود... در ایران جوانانی که امید از دست داده اند می توانند با نگاه به کشورهایی که دیکتاتورهایش با همت و حمایت مردم از مردم، سقوط کرده اند امیدِ دوباره بازیابند جوانانی که در تمام منطقه بی رهبر پیروز شده اند همین را می گویند که رهبرِ خیزش های نو در جهان خودِ مردم هستند. رهبران نمادینِ همین خیزش ها هم خوب یاد گرفته اند که به مردم قدرت دهند و خود را همراه بنامند... »

شاهین: این اولین بار نیست که ایشان چنین گرایشی از خود نشان میدهند. ایشان یک سال و خورده ای پیش هم

 نوشته بودند: «به عنوان یک روزنامه نگار که روزهایش به نگارش گفته های آدم های معمولی یک جنبش تا سران آن جنبش گذشت، ندیده ام در این یک ساله هیچ یک از اعضای ریز و درشت جنبش در داخل ایران حتی یک بار هم برای یکدیگر تعیین و تکلیف کنند، حتی سران هم برای شعارهای مردم در خیابان تعیین و تکلیف نکرده اند... »


جواد: من نمیفهمم که چرا خانم علی نژاد، انقدر اصرار دارند که جنبش آزادیخاهی، بی رهبری باشد یا بماند و رهبران نمادینی که ایشان بدون نام بردن (احتمالن باید در این مورد تجدید نضر کنند)، به آنها اشاره میکند، چرا باید دنباله رو یا تنها همراه مردم باشند تا رهبری کننده؟ چون نمادین هستند؟! وقتی ایشان رهنمودهای گروه/ستاد/شورای رهبری (صرف نضر از اینکه که باشند) را  مساوی با «تعیین تکلیف» قرار میدهند، در واقع  برای نهاد «رهبری»  منفی بافی میکنند. تو این دوره و زمونه! کی دوست داره براش "تعیین تکلیف" کنند؟! بخشنامه صادر کنیم که از این پس دیگر هیچ شرکت و سازمان و تشکیلاتی احتیاج به رئیس و مدیر و برنامه و تقسیم کار و غیره نداره چون اون موقع تعیین تکلیف میشه؟!


شاهین: البته هر پدیده ای به مانند اثر انگشت، از یک یا چند نضر، استثنائی است و هیچ دو جنبش اجتماعی ای را نمیتوان یافت که عِینن یکی باشند، اما  چرا یکی از دلایل مهم فروکش کردن جنبش در این دو سال را این نگزاریم که جنبش رهبریِ درستی نداشته است و هر کس ساز خود را زده؟

در رابتِه با صحبتهای ایشان آنجا که می‌گویند:
« در قاموسِ مردمِ ترس خورده از انقلاب چنین است که دیکتاتورها می روند و اگر ملت ها تغییر نکنند ، دیکتاتوری دیگر بر مسند می نشیند. با تمام این توصیف ها باید خوشبین بود به ملتی که سرانجام اعتراض شان قذافی ها و مبارک ها و بن علی ها را به زیر کشاند. مهم این است که آنها گام مهم را برداشته اند. باقی به عهده نخبگان و روشنفکران است که انقلابِ مردم را ندزدند، که انقلابِ مردم را منحرف نکنند، که انقلابِ مردم را حیات خلوتِ هوس و شهوتِ قدرت طلبان نکنند، که انقلاب ِ مردم را تبدیل به جاده ی یک طرفه ای نکنند که طعمِ دموکراسی خواهانه ی این خیزش ها به طعمِ منفعت طلبانه ی دیکتاتورهای نو ظهور دیگری تغییر یابد.»

میشود این اعتراض! یا سُعال را کرد که چرا ایشان نمی‌گویند: «باقی به عهده نخبگان و روشنفکران است که نگزارند انقلابِ مردم را بدزدند، که نگزارند انقلابِ مردم را منحرف نکنند...» ؟ با فرض اینکه ایشان کلی سخن میگویند، باید پرسید آیا این به گونه ای سلب مسعولیت نیست؟ ما ایرانیان چون هنوز نتوانسته ایم حکومت را سرنگون کنیم، پس! هنوز نمیتوانیم تا حدودی تشخیص دهیم چه کسانی در پی منحرف کردن انقلاب دمکراتیکمان هستند؟! و اگر میتوانیم تشخیص دهیم، دست نگه داریم و با آنها مبارزه نکنیم تا «همه با هم» به مانند 33 سال پیش، شرایتِ قدرتگیریِ یک دیکتاتور دیگر را فراهم کنیم؟! البته روشنفکران ایران از نضر آگاهی و دمکراسیخاهی، فرسنگها از تفکرات غالب بر آن دوران فاصله گرفته اند، اما برای رفع این نگرانیها هم که شده، آزادیخاهان بد نیست! در کنار گام های دیگری که برمیدارند، عده ای روشنفکر دمکرات را هر چه زودتر رهبر این جنبش کنند.

جواد: مسیح جان! حالا که دست از اصلاحات برداشتی، خودتو  اصلاح تر کن!


۱۳۹۰ مرداد ۳۱, دوشنبه

درسی که از انقلابات تونس و مصر و لیبی گرفته‌ایم این است: باید عملن بزنی تو گوش دیکتاتور! ا


* در رابته با غلَت‌های اهتمالی‌ی! املاعی

حالا یارو یا حساب کار خودشو می‌کنه و خودش میره و یا چند هزار نفر را خونین و مالین می‌کنه و خودش هم نابود میشه.
مردم ایران هم روزی به این قدرت گوش‌نواز! دست پیدا خاهند* کرد و روشنفکران نسبتن درستش، برای تدارک چنین قدرتی با آن‌هایی که مسالمت را بعنوان راه مبارزه‌ی همیشگی در برابر جمهوری اسلامی تبلیغ می کنند، همان‌تُور که تا کنون شدیدن مبارزه کرده‌اند! اما در این دوران، بیشتر مبارزه خاهند نمود که امیدواریم!
و صد البته که این به این معنی نیست که حتا دست از تدارک و تبلیغ راه‌پیمایی در سکوت برداریم. هر چی به جای خود.




۱۳۹۰ مرداد ۲۹, شنبه

دَه شباهت بنیادین نظام ولایت فقیه و حکومت سلطنتی در ایران


10 شباهت بنیادین نظام ولایت فقیه و حکومت سلطنتی در ایران
نوشته ای از «بیژن پوينده» / کپی از اینجا

امروز بخش قابل توجهی از مردم کشورمان و ایرانیان آگاه می‌دانند که «جمهوری اسلامی» از نظر سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و اخلاقی به ورشکستگی کامل رسیده است. این نظام ناتوان در بوجود آوردن حداقل شرایط برای شرکت شهروندان و نیروهای متنوع سیاسی در ساختمان کشوری آباد و آزاد بوده و هست. تداوم و حفظ این نظام با جنگ و بحران سازی و سرکوب گسترده ابتدایی‌ترین حقوق انسانی مردم کشورمان میسر گشته. آنچه مردم کشورمان در 32 سال گذشته از این نظام دیده اند گسترش فقر، خرافات، تظاهر، دروغ گویی، ریا بوده است.

در این شرایط میلیونها ایرانی محبور به مهاجرت شده اند. فرار مغزها در ابعاد وسیع ادامه دارد و درصد قابل توجهی از جوانان یا بیکارند و یا در اقتصاد بیمار ِ دلال‌سالار ِ نظام اسلامی به فعالیت‌های غیر مولد مشغولند. با ورشکستگی نظام ولایت فقیه، طرفداران استبداد سلطنتی که خود نقشی اساسی در تداوم فرهنگ استبدادی و درنتیجه به‌قدرت رسیدن استبداد مذهبی داشته‌اند، بسان ارواحی زنده شده، سعی در دفاع و توجیه حکومت پادشاهی دارند. در این میان عده ای حقوق‌بگیر و با استفاده از تحریفات سعی در پاک کردن حافظه تاریخی دارند.

برای جلوگیری از تکرار اشتباهات تاریخی، می‌باید با تاریخ و عملکرد نظام‌های سیاسی آشنا بود. هدف این نوشته نشان دادن شباهت‌های بنیادینِ دو نظام سیاسی استبدادی ولایت فقیه و نظام سلطنت پهلوی علیرغم برخی تفاوت‌های این دو نظام است.

شکل گیری فرهنگ در هر جامعه‌ای متاثر از روابط اقتصادی و زمینه‌های تاریخی در آن جامعه است. در کشور ما روابط اقتصادی بر اساس زندگی قبیله‌ای در برخی نقاط و تولید روستایی و روابط ارباب رعیتی و خان خانی در دیگر نقاط برای قرن‌ها وجود داشته است. در نتیجه فرهنگ غالب تحت تاثیر روابط قبیله ای و ارباب رعیتی شکل گرفته. توجه به این نکته ضروری است که شکل گیری فرهنگ و شیوه تفکر در ضمیر ناخودآگاه ما بوسیله تعلیم و تربیت خانوادگی و سپس آموزش و معیارهای دینی و اجتماعی وسنتی درونی شده و ریشه دوانده.

ازنظر سیاسی دوپایه اصلی قدرت سیاسی در جامعه ما سلطنت و روحانیت بوده اند. بطور تاریخی این دو ارگان نقش مهمي در باز تولید فرهنگ استبدادی داشته اند. در نتیجه نظام سلطنتی و نظام ولایت فقیه دارای خصوصیات مشترکی هستند.

این خصوصیات مشترک عبارتند از:

1. نفی آزادی‌های سیاسی:
یک خصوصیت فرهنگ استبدادی وجود تک صدایی و نفی چندصدایی و سرکوب نیروهای سیاسی مستقل و جدا از قدرت حاکم است. وجود آزادی‌های سیاسی از جمله آزادی احزاب، آزادی مطبوعات، آزادی بیان، آزادی اجتماعات، آزادی سازمان‌های مدنی و آزادی حق انتخاب از ابزارهای اصلی برای ساختن روابط دمکراتیک در جامعه و کنترل و پاسخگو نمودن قدرت هستند. هر جامعه پیچیده‌ای برای حل بهینه مشکلات، چالش‌ها و مسائل جدید که بطور داتم بوجود می‌آیند احتیاج به چرخش آزاد اطلاعات، وجود مطبوعات مستقل، سازمانهای مدنی و صاحب‌نظران و اندیشمندانی دارد که بتوانند در فضایی باز و قانون‌مند به بررسی و نقد و گفتگو برای حل مسائل و مشکلات بپردازند. سلطنت پهلوی و حکومت اسلامی با نفی آزادی‌های سیاسی مانع رشد سیاسی، گسترش سازمان‌های مدنی و در نتیجه باروری و خلاقیت اجتماعی و سیاسی گردیده‌اند. تک صدایی در نظام ولایت فقیه با شعار حزب فقط حزب الله و در دوران محمد رضا شاه با شعار «حزب فقط حزب رستاخیر» به جامعه تحمیل گردید. در چنین فضاهایی قدرت مطلقه پادشاه یا ولی‌فقیه حق تعیین سرنوشت ملت را نفی می‌کند.

2. وجود زندانیان سیاسی سرکوب و شکنجه و اعدام زندانیان سیاسی:
نفی حقوق مدنی و سرکوب احزاب و نظرات سیاسی منجر به تنش و انواع مبارزات علیه قدرت حاکم می‌گردد. در این شرایط راه حل نظام استبدادی ساختن زندانهای سیاسی، سرکوب و شکنجه و در برخی موارد اعدام مخالفان سیاسی است. برخی طرفداران استبداد سلطنتی با مقایسه هزاران اعدام در نظام «جمهوری اسلامی» در جهت توجیه نظام استبدادی مورد علاقه خود برمی‌آیند. حال آنکه کیفیتی که مورد سوال است نه فقط تعداد زندانیان و اعدام‌های سیاسی بلکه ماهیت نظام‌هایی است که در آنان مقوله زندانی سیاسی و اعدام زندانی سیاسی وجود دارد . سوال اینجاست که چرا باید انسانها را بخاطر عقایدشان به بند کشید؟ در کدام جامعه دمکراتیک و آزادی، مقوله زندانی سیاسی و شکنجه و اعدام زندانی سیاسی وجود دارد؟

3. قانون گریزی:
در نظام های استبدادی، حکومت های مطلقه فردی و خودکامه، قانون و مفهوم قانون کم‌رنگ و بی‌رنگ می‌شود. چرا که حرف آخر را شاه یا ولی‌فقیه و یا نظامیان کودتاچی می‌زنند این موضوع چندین مشکل بوجود می‌آورد:
منطق و توجه به خواسته‌های عمومی جامعه جای خود را به خواسته‌های افراد در راس قدرت می‌دهد . زورگویی و خودکامگی بعنوان معیارهای غالب تقویت می‌شوند. فرهنگ استبدادی در ابعاد گسترده از طریق رسانه‌های عمومی و شیوه‌های تعلیم و تربیتی تقویت و بازتولید می‌شود. مسلما تعرض به حقوق انسانی و قانونی از طرف حکومت و قدرت حاکم بطور روزمره ، الگوی مثبتی برای اقشار ناآگاه در رعایت و احترام به حقوق دیگر شهروندان نخواهد ساخت. در نتیجه بی‌قانونی و عدم احترام به حقوق فردی و اجتماعی تبدیل به هنجارهای غالب می‌گردنند. یک دلیل نقض ساده‌ترین قوانین رانندگی بصورت گسترده در این نظام‌ها شاید واکنشی‌ست روانی به سرکوب‌های سیاسی و فرهنگی نظامی که برای انسانها ارزشی قاتل نیست.

4. فساد گسترده اقتصادی اداری و رانت خواری:
قانون گریزی و عدم دسترسی به اطلاعات سبب رشد فساد اقتصادی، عدم موفقیت پروژه‌های ملی، گسترش رانت‌خواری و اقتصاد دلالی می‌گردد. این عوامل در دراز مدت به بی ثباتی نظام‌های استبدادی دامن زده واین نظام‌ها را در برابر بحران‌های اقتصادی آسیب پذیرتر می‌کند.

خودکامگی در راس قدرت و عدم رعایت قانون حتی برای عوامل نظام استبدادی باعث ریزش نیروهای خودی و تشدید تضاد درون دستگاه‌های استبدادی می‌شود. عملکرد دو نظام ولایت فقیه و شاهشاهی نمونه بارزی برای این ادعاست. در این نظام‌ها دائما شاهد تقسیم مکرر نیروها و بسته شدن فزاینده دایره قدرت هستیم. در غیاب روابط دمکراتیک و احترام به قانون، فرماندهان نظامی بطور مرتب دچار انواع تصادفات و «سانحه‌های هوایی» می‌شوند و سیاست مداران قدیمی مورد غضب قرار گرفته مجبور به فرار شده و یا تبدیل به «سران فتنه» می‌شوند.

دکتر محمد مصدق رهبر جبهه ملی و مبارز راه آزادی و ملی شدن نفت بخاطر منافع بیگانگان با کودتا برکنار می‌شود. شاه بجای سلطنت حکومت می‌کند. با یک فرمان شاه یک شبه نظام چند حزبی( هر چند فرمایشی) تبدیل به نظام یک حزبی ( حزب رستاخیز) می‌گردد! در نظام اسلامی “نخست وزیر محبوب امام” و ریس مجلس آن جز سران فتنه می‌گردند. چرا که در این نظام‌ها قواعد بازی و قوانین حتی در چهارچوب قراردادی خودی‌ها نیزدائما به فرمان رهبر معظم و شاهنشاه آریامهر بزرگ ارتش‌داران نقض می‌شوند.

قدرت نامحدود و غیر پاسخگو بطور اجتناب ناپذیری فاسد می‌گردد.در نتیجه عقد قراردادهای خیانت بار و غارت منابع طبیعی تبدیل به امری عادی می‌گردد. غلبه روابط فردی بر قوانین و ضوابط منطقی، ضعف مدیریت کلان در نظام‌های استبدادی را دو چندان می‌کند . ضعف مدیریت بنوبه خود در جهت هدر دادن فرصت‌ها و منابع انسانی و طبیعی تضعیف این نظام‌ها در دراز مدت عمل می‌کند.

5. هدر دادن فرصت‌ها و منابع انسانی و طبیعی بخاطر حفظ منافع و قدرت عده ای معدود.
از آغاز تثبیت «نظام مقدس اسلامی» بطور متوسط هر سال بیشتر از 100 هزار نفر با تحصیلات دانشگاهی به خاطر شرایط نامناسب و سلطه استبداد مذهبی ایران را ترک می‌کنند. 4.5 میلیون ایرانی در خارج از ایران زندگی می‌کنند. بسیاری دارای تخصص‌هایی باارزش هستند و در صورت وجود کشوری آزاد و دمکراتیک می‌توانستند در جهت رشد و آبادانی و حل مشکلات جامعه تلاش نمایند. بهایی که مردم کشورمان برای فرار مغزها در سال پرداخت می‌کنند، از در آمد سالیانه نفت بیشتر است. نظام‌های استبدادی از فرار مغزهای آگاه و دردسر ساز استقبال می‌کنند. شاه خطاب به روشنفکران، آزادی خواهان و مخالفین خود می‌گفت هر که می‌خواهد پاسپورتش را بگیرد و برود! چرا که دیکتاتورها کشور را ملک شخصی خود میدانند.

عدم وجود مطبوعات و گفتمان آزاد در رابطه با اولویت‌ها ی اجتماعی باعث ادامه سیاست‌های فاجعه بار و غلط می‌گردد. غرامتی که مردم ایران برای جنگ 8 ساله ( نعمتی که ارزانی خمینی و«نظام مقدسش» شد) شامل صدها هزار کشته، صد ها میلیارد دلار خسارت و عقب ماندگی کشور برای سالها بود. در دوران حکومت سلطنتی در حالی که درصد بی‌سوادی بالای 50 درصد بود و کمتر از 8 هزار کیلومتر راه آهن داشتيم، سالیانه میلیارها دلارصرف خرید تجهیزات نظامی می‌شد. قرار بود ایران تبدیل به ششمین قدرت نظامی دنیا شود!

6. گسترش فقر بیکاری و نابسامانیهای اقتصادی و اجتماعی:
فساد و بی قانونی، روابط ناسالم قدرت و باند بازی باعث نابسامانی اقتصادی می‌گردد. قربانیان استبداد در این مرحله شامل اکثریت ملت خصوصا اقشار زحمت‌کش و حقوق بگیر می‌گردد. در کشورمان علیرغم درآمدهای میلیاردی نفتی ثروت در دست اقشار معدودی متمرکز می‌گردد. در زمان شاه دربار و وابستگان شاه درآمدهای بی‌حساب داشتند و در نظام ولایت فقیه فرماندهان سپاه و بخشی از روحانیون اقتصاد کشورمان را کنترل می‌کنند. در واپسین سالهای نظام سلطنتی و در«آستانه رسیدن به دروازه های تمدن بزرگ» اطراف اکثر شهرهای بزرگ با پدیده زاغه نشینی و شکل گیری حلبی‌آبادها و زورآبادها و مفت‌آبادها روبرو بودیم. امروز نیز با درآمد سالیانه 70 میلیارد دلاری نفتی بیش از 40 درصد از هموطنان ما زیر خط فقر زندگی می‌کنند! درصد قابل توجهی از جوانان بیکارند. در هر دونظام با پدیده فروش اعضا بدن از جمله کلیه روبرو بوده و هستیم. با استبداد عدالت اجتماعی نیز نفی می‌گردد و شعارهای پوچ جای خود را به واقعیت غمگین کودکان خیابانی و کودکانی می‌دهد که در کوره پزخانه‌ها کار می‌کنند . کارگرانی که در فقر زندگی می‌کنند و کوچکترین اعتراضاتشان با سرکوب شدید کسانی روبرو می‌شود که دم از دفاع از محرومین می‌زنند.

7. سانسور نفی آزادی بیان و روشنفکر ستیزی و سنت‌گرایی:
یکی از مهمترین پیش شرطهای سلامت و رشد فرهنگی جوامع درجه آزادی بیان و عقیده و عدم وجود سانسور است. بزرگترین سرمایه هر جامعه ای شهروندان آگاه ومستولیت پذیری است که به حقوق خود و دیگران آگاهند. پیش شرط داشتن جامعه‌ای باز و پویا گردش آزاد اطلاعات، آگاهی شهروندان از مسایل و مشکلاتی است که در هر جامعه‌ای وجود دارند. انسانهای آگاه با نقد و بررسی موضوعات اجتماعی و فرهنگی می‌توانند در رفع مشکلات و رشد اجتماعی بکوشند.

نظام‌های استبدادی از گردش آزاد اطلاعات و شهروندان آگاه و متشکل وحشت دارند. در نتیجه در جهت کنترل اخبار و اطلاعات و محدود کردن آگاهی شهروندان تلاش می‌کنند. بزرگترین اقشار مخالف استبداد روشنفکران و دانشجویان هستند. در این زمینه نیز نظام پهلوی و نظام ولایت فقیه عملکرد مشابهی داشته‌اند. جنبش های دانشجویی در برابر استبداد سلطنتی و استبداد مذهبی تلاشهای گسترده ای را سازمان داده اند و هر دو نظام سابقه‌ای ننگین در جهت سرکوب این جنبش‌ها داشته و دارند. 16 آذر و 18 تیر تنها دو روز از نمادهایی ماندگار از فعالیت‌های آزادی خواهانه و عدالت طلبانه دانشجویان در برابر استبداد پهلوی و استبداد مذهبی هستند. شعبان بی مخ ها و ده نمکی‌ها و چماقداران «هدیه‌های» نظام‌های استبدادی به روشنفکران و دانشجویان هستند.

علیرغم ادعاهای طرفداران نظام سلطنتی، استبداد سلطنتی همانند نظام اسلامی نه تنها مروج مدرنیسم نبود، بلکه مدافع معیارهای سنتی و از نظر ایدتولوژیک جزم‌گر بوده است. چرا که مدرنیزم در رابطه با تفکر انتقادی و نقد قدرت، از جمله قدرت مطلقه کلیسا و پادشاهان و در ارتباط و در ادامه دوران روشنگری شکل گرفت. مدرنیزم را در مرحله اول باید در شیوه تفکر و روابط اجتماعی و ساختارهای سیاسی مدرن از جمله سازمان‌های متنوع مدنی، آزادی عقیده و آزادی نقد، نفی شخصیت پرستی و رشد فرهنگ چند صدایی در جامعه جستجو کرد. و نه صرفا در تقلید و مصرف گرایی اجناس غربی. نظامی که قدرت مطلقه پادشاهش را موهبتی الهی می‌داند که از طرف خدا به مردم تفویض شده! نظامی که مبلغ تک صدایی و نفی تفکر انتقادی است و در سانسور عقاید و کتاب دستگاهی عریض و طویل راه می‌اندازد چگونه میتواند نظامی مدرن باشد؟ آیا اینکه در آستانه‌های رسیدن به «دروازه‌های تمدن بزرگ» و بعد از 50 سال سلطنت پهلوی اقشار قابل توجهی از مردم عکس آقا را در ماه دیدند دلیلی بر سطحی بودن درک از مدرنیزم و پوچی ادعای مدرنیته در نظام سلطنتی نیست؟ چگونه بعد از 50 سال سلطنت و مدرنیزم پبش از 50 درصد از جمعیت کشور بی سواد باقی می‌مانند؟

8. سیاست خارجی بر ضد منافع ملی:
نظام های استبدادی پایه مردمی ندارند. در نتیجه اگر دست نشانده بیگانگان هم نباشند در روندی برای حفظ خود در برابر ملت حاضر به فروختن و حراج کردن ثروت های ملی و دخالت های بی‌مورد و گاه بحران‌سازی در جهت انحراف افکار عمومی می‌شوند. نظام جهل و جنایت ولایت فقیه در این مورد سابقه اسفناکی دارد. از کاستن سهم ایران در دریای خرز تا برباد دادن قراردادهای نفت و گازی و یا ناتوانی در توسعه یکی از بزرگترین ثروت های ملی ( توسعه میدان گازی پارس جنوبی) تا حمایت از گروه‌های بنیادگرا و ضد دمکراتیک. سابقه نظام پهلوی نیزشامل بر باد دادن ثروت های نفتی و بزرگترین خریدهای تسلیحاتی نا متعارف در جهت منافع شرکت های اسلحه سازی بوده است ( همان کاری که عربستان در حال حاضر انجام میدهد). همچنین فرستادن نیرو به ظفار و… نقش ژاندارمی منطقه برای برای منافع بیگانگان از دیگر دستاوردهای «سیاست مستقل ملی» در زمان محمد رضا پهلوی است. واگذاری بحرین تحت عنوان «رفراندم» از دیگر عملکردهای سوال برانگیز دوران پهلوی است.

9. توسعه نا همگون مناطق و ستم مضاعف مذهبی ملیتی:
نظامهای استبدادی تمرکزگرا هستند. این نظام‌ها با دستاویزهای قوم‌گرایی (شونیسم) و یا ایدلولوژی مذهبی مروج انواع تبعیضات و نابرابری و بی‌عدالتی در حق اقلیت‌ها اقوام و ملیت‌های ایرانی بوده و هستند. در این نظام‌ها اقوام مختلف از حق تحصیل به زبان مادری خود در کنار یاد گیری زبان پارسی محروم هستند. از این زاویه نیز دو نظام استبدادی پهلوی و اسلامی عملکردی مشابه دارند. کافیست به فقر و عقب ماندگی اقتصادی هموطنان‌مان در کردستان، سیستان و بلوچستان و خوزستان و. .. توجه. کنیم تا به عمق تبعیضات و بی‌عدالتی این نظام‌ها پی ببریم. این نظامها با مردم خود بیگانه هستند. معیارهای دمکراتیک در سیاست های آنان جایی ندارد. در نتیجه به جای واگذاری تصميم گيری‌ها ی محلی و استانی به نهادهای انتخابی همان محل در صدد کنترل و سرکوب خواسته و برخی حقوق ابتدایی این هموطنان‌مان هستند. این نظامها مانع از رشد موزون مناطق مختلف کشورمان شده و زمينه را برای تقویت تنش های قومی افزایش می‌دهند. تفکر استبدادی قادر به درک این واقعیت نیست که تنوع فرهنگی، قومی و زبانی باعث افتخار و همبستگی ملی همه ايرانيان خواهد بود. در مورد نظام جهل و جنایت دامنه تبعیضات مذهبی بخاطر خصوصیات ذهتی عقب مانده سران نظام ابعادی وحشتناک بخود گرفته و هموطنان مسیحی و سنی و زرتشتی و خصوصا و هموطنان بهایی از ستمی مضاعف در این مورد رنج می‌برند.


10. استبداد و ترس، سرکوب جنبش های مدنی و بی ثباتی نظامهای استبدادی :
هر دو نظام اسلامی و سلطنتی با رشد اعتراضات مدنی دست به کشتار و قتل معترضان و شهروندان زدند. صد ها و شاید هزاران نفر در اعتراضات عمومی سالهای 56 و 57 بوسیله مزدوران حکومت نظامی به رگبار بسته شدند. آمار حداقلی از کشتار معترضین در این دو سال بیشتر از 3000 نفر بر اساس تخمین‌های محافظه‌کارانه منابع غربی است. نظام ولایت فقیه نیز در موارد متعدد از ابتدای بقدرت رسیدن اقدام به کشتار هموطنان ما در بسیاری از نقاط کشورمان کرده. در این نظام‌ها تعداد دقیق قربانیان وحشی گری‌های نظامیان به‌سختی مشخص می‌شود. برای مثال هنوز آمار دقیقی از تعداد جان‌باخته‌گان در اعتراضات سال 88 در دست نیست! هیچ نظام دمکراتیک و متمدنی شهروندان بی‌سلاح را بخاطر اعتراضات خیابانی بصورت گروهی به قتل نمی‌رساند.

اگرچه ساختن زندان برای مخالفان سیاسی و آزادی خواهان، استفاده از انواع شکنجه، اعدام و سرکوب فیزیکی اعتراضات مدنی از ابزارهای مهم نظامهای استبدادی برای بقا هستند؛ اما یکی از مهمترین ابزارهای سرکوب در نظام‌های استبدادی استفاده از سلاح ترس است. ترس مفهومی بنیادین و کلیدی در حفظ ساختار قدرت‌های سرکوبگر دارد. این مفهوم فقط به سرکوب فیزیکی محدود نمی‌شود.

کسانی که در زمان شاه زندگی کرده‌اند بیاد دارند که برخی، حتی در مهمانی‌های خصوصی، هنگام صحبت درباره او از ترس صدای خود را پایین می‌آوردند. معمولا نظام‌های استبدادی سعی در بزرگ نمایی قدرت سرکوب خود نیز دارند. برای مثال ادعا می‌شود که نیروی بسیج 20 میلیونی است، پاسدار احمدی مقدم ادعا میکرد که نظام «جمهوری اسلامی» قادر به کنترل و بررسی ایمیل میلیونها کاربر اینترنتی است! در زمان شاه ادعا می‌شد که میلیون‌ها نفر برای ساواک کار می‌کنند! این شایعات، گاه از جانب دستگاه‌های امنیتی پلیسی و گاه از طرف افراد ناآگاه تقویت و پخش می‌گردنند و به نوبه خود به تقویت احساس ترس از نظام یاری می‌رسانند.

اما استفاده از سلاح ترس نیز ابزار قابل اطمینانی در دراز مدت نیست. در این مورد نیز نظام‌های استبدادی در نهایت دچار مشکل می‌شوند. چرا که با تداوم سرکوب و نفی حقوق مدنی و بی عدالتی‌های اجتماعی و اقتصادی زمینه اعتراضات همیشه وجود داشته و جنبش‌های اجتماعی شکل می‌گیرند. یکی از خصوصیات پایه‌ای رشد جنبش‌های مدنی ریختن ترس و رشد اعتماد به نفس اقشار گسترده در تلاش‌هایشان برای حق تعیین سرنوشت و مبارزه با نظا م سلطه‌گر است.

نظام‌های استبدادی بخاطر نوع رابطه‌ای که با اکثریت جامعه بوجود می‌آورند. از اساس بی‌ثبات هستند. رابطه‌ای که بر اساس زورگویی و تمامیت‌خواهی عده‌ای معدود و نقض گسترده حقوق انسانی اقشار گسترده شکل می‌گیرد. ناتوانی ماهوی این‌گونه نظام‌ها برای حل مشکلات اجتماعی و پاسخگویی به نیازهای اقشار مختلف در عمل زمینه ساز شرایطی ناپایدار می‌گردد. بی دلیل نیست که عمر این گونه حکومت‌ها بسیار کوتاه است.

بر این اساس دیگر شباهت بنیادین نظام ولایت مظلقه فقیه با نظام سلطنتی اجتناب‌ناپذیر بودن سرنگونی این نظام خواهد بود. آینده این گمان را ثابت خواهد کرد. باشد که ایرانیان دمکرات و آزادی خواه بتوانند با داشتن برنامه‌ای شفاف، سازماندهی موثر و اتحادی قدرتمند گامی جدی در جهت تحول دمکراتیک در کشورمان بردارند.


۱۳۹۰ مرداد ۲۷, پنجشنبه

شاید آخرین شاهکار آقای ابراهیم نبوی: « جنبش سبز برای این به خیابان نمی‌رود که نیروهای حکومتی متحد نشوند » !ا


* در رابته با غلَت‌های اهتمالی‌ی! املاعی

شاهکار قبلی**

از این آخرین شاهکار ایشان به دلیل اهمیت عملیِ آن برای جنبش، نباید گُزَشت* و در این نوشته هم بیشتر به این ادعای ایشان میپردازم، اما قبل از آن باید بگویم که کیلویی و عجولانه در مورد سیاست نوشتن، آبرو و احترام آدم‌ها روُ مخصوصن اگر اسمشون ابراهیم باشه! هر روز کمتر می‌کنه.

یادتون میاد که ایشان زمانی برای باطبی نوشته بود که «زندان، آدمها را حقیر میکند»؟ (به انتهای آرشیو در مورد نبوی مراجعه کنید).

یادتون میاد که در مورد مجلس 86 و لاریجانی نوشته بود: «روی کار آمدن لاریجانی از نظر من یک پیروزی بزرگ برای عقلانیت در کشور است... هر کسی که جامعه را بسوی بی نظمی و عدم تعادل ببرد، خطرناک است،...»
و مجلس لایحه‌ی یک فوریتیِ روح الله حسينيان برای 7 عنوان جرم منتهی به اعدام را که وبلاگ‌نویسی، یکی از آن‌ها بود، با دفاع جانانه لاریجانی، بدون اینکه بعضی ار کسانی که قبلن مخالفت کرده بودند، جرات ابراز نضر* کنند، تصویب کرد؟ (آرشیو).

یادتون میاد در مورد حسین درخشان نوشته بود «باید اعتراف کنم که ماهها بود به این نتیجه رسیده بودم که بسیاری از حرف های حسین درخشان درباره مسائل جهانی، واقعیات ایران و بخصوص درباره اپوزیسیون ایرانی درست است و خود نیز مستقلا به برخی از آنچه او به آن رسیده بود باور داشتم، حتی به این نتیجه بودم که بازگشت به ایران و دفاع از سرزمین و حتی دولت مهم ترین وظیفه ما در وضع فعلی است.... »
جالبه، دفاع از دولت احمدی‌نژاد، مهمترین وضیفه؟!

برخوردهای تاکنونیِ من با آقای نبوی حالت کج‌دار و مریض بوده است. در بدترین حالتی که به او حمله کرده‌ام، در انتها نوشته‌ام: «... حالا که می‌بینه حدود دو سال گذشته و هفت ماهش هنوز نگذشته[دو سال پیشش گفته بود 6، 7 ماه وقت لازم دارم تا خودمو برای ایران رفتن، جمع و جور کنم]، با احساس بدبختی‌ی تمام به سیم آخر میزنه و حتا حاضره از دولت احمدی‌نژاد دفاع کنه و با تبلیغ نظرات درخشان! در خدمت رژیم قرار بگیره. خاک بر سرش، خاک بر سرش. اما مرا دعوا نکنید، اگر بنا را بذارم بر تعریف از او و البته نه تعریف از گند و کثافتکاریش. نباید گذاشت که این بیچاره در گند و کثافت خودش خفه بشه. او را باید از روانی شدن نجات داد و این با فُهشیدن تنها امکان‌پذیر نیست و او هم تازه بدش نمیآد که اپوزیسیون! بهش فهش بده تا با وجدان راحت‌تری به پوزیسیون! بپیونده. نه نه، او را باید نجات داد./ نبوی جان، جدی میگم، من تو را با همه‌ی خریتت دوست دارم و هنر هم در همین است وگرنه دوست داشتن آدم نسبتن سالم و درست که سخت نیست و خریت هم نسبی‌ست. پس خجالت بکش و یه مقدار شرم کن. تو انسان‌تر از این هستی. من میدانم.»

داستان کیلویی نوشتن آقای نبوی در رابِته با سیاست، در این دو ساله‌ی اخیر، گسترش پیدا کرده است و به جنبش ضربه‌های خاص خود را میزند. متاسفانه آقای نبوی فقَت چرت و پرت نمی‌گویند. این جا و آن جا حرف‌های درستی هم میزنند که وقتی با چرت و پرتهای ایشان قاتی میگردد، مصداق «اگر میخاهی به تفکری/دیدگاهی حمله کنی، یه آدم احمق را مامور دفاع از آن کن» میشود. من هم مثل اینکه مجبورم دوباره انتقاد از ایشان را شروع کنم و از این نضر یه مقدار عقب‌افتادگی‌هامو جبران کنم.

خوب، حالا ببینیم حرف حساب اخیر آقای نبوی چیه. به این سخنان ایشان توجه کنید: یکشنبه ۲۳ مرداد ، ۱۳۹۰
هنر علیه استبداد: « ... بیش از دو سال از آغاز جنبش سبز ایران می گذرد ... جنبش سبز پس از شش ماه درگیری خیابانی، یک سال فشار به بدنه حکومت، حالا دست از رفتن به خیابان برداشته است، چرا که رفتن ما به خیابان، نیروهای حکومتی را متحد می کند

معمولن از چند حالت خارج نیست!:

ا. یا ایشان میخاهند عقب‌نشینیِ جنبش و ترس مردم از به خیابان‌رفتن را که البته فقَت نتیجه‌ی سرکوب حکومت نبوده و شعارهای بی موقع و بدون پشتوانه و تاکتیکهای غلَت و خودبزرگ‌بینانه هم بانی آن بوده است را ماست‌مالی کنند و حقیقت را کتمان، که کار بسیار غلَتی می‌کنند و بررسی بهتر این شکست موقتی را به تعویق می‌اندازند.

2. یا با همفکرانشان نتیجه گرفته‌اند که دشمن اصلی، احمدی نژاد است و اگر مردم شلوغ نکنند، خامنه‌ای آرامش پیدا کرده و تقویت میشود و گول هم میخورد و احمدی نژاد را کنار می‌گزارد و به همین خاتِر، قرص تقویتی هم به او می دهند:

** جامعه شناسی خودمانی انتخابات( قسمت سوم): « با فرض جمهوری اسلامی، کمتر کسی معتدل تر از خامنه ای و دور تر از او به استبداد در میان نیروهای سیاسی آن زمان وجود داشت. خامنه ای تا قبل از اینکه رهبر شود، تنها روحانی بود که هنر و ادبیات را به واقع می شناخت» (حالا بماند که آقای نبوی در اون موقع سن و سال خودش چقدر بوده و چقدر علم داشته و یا حالا با چه تحقیقاتی به این نتیجه رسیده)

 آقای خامنه ای! محمود را دریاب!: «... دولت احمدی نژاد بی عرضه است و کفایت سیاسی ندارد. در این که تردیدی نیست. هر ننه قمری حتی فاطمه رجبی هم این را می فهمد. من پیشنهاد می کنم، به مجلس اجازه بدهید، همانطور که قبلا اجازه نمی دادید که عدم کفایت سیاسی اش را تصویب کنند، بعد هم که برکنار شد، او و مشائی و خانواده و جماعتی که با آنها همراه هستند، همه را بفرستید سفارت ایران در ونزوئلا، آنجا به اندازه کافی دور است. برای خودتان خوبیت ندارد که رئیس جمهوری که ایکی ثانیه می شود برکنارش کرد، هم متهم بشود که تیم اش فاسد است، هم متهم بشود که دزد است، هم متهم بشود که رمال و جنگیر است، هم متهم بشود که حرامزاده است، هم فردا سند رو می شود که پروین احمدی نژاد کارش اداره جی جی سراهای اوکراین و لهستان بوده، داوود هم مسوول حراست لاس و گاس بوده و مشائی هم خودش جن است و بصورت آدم ظاهر شده. یک جوری ردش بکنید که زیاد ضایع نشود. نه اینکه ما بدمان می آید ضایع بشود، بالاخره بخاطر همین جانور ما پنج شش سال است داریم عذاب می کشیم و حیثیت کشور و ثروت ملی و احترام کشورمان از بین رفته است. زودتر یا یک ظرف واجبی بدهید بمالد به خودش و با هواپیما برود، یا بخورد و با آمبولانس برود، یا مثل بچه آدم ردش کنید برود، کار داریم و مملکت علاف است.»

3. و یا خیلی از نضر سیاسی فهمیده هستند! من موندم اصلن مردم چرا از اول رفتن تو خیابون؟! بلاخره باید یه درسی از این جنبش گرفت یا نه؟ نکنه مردم از همون اول نفهم بودند که رفتند تو خیابون و نیروهای حکومتی را متحد کردند؟ واقعن این ادعا یک شاهکار سیاسی‌ است. اعتراض نکن چون آن‌ها متحد می‌شوند! راستی چه شد که احمدی‌نژاد برای رهبر "شاخ و شونه" کشید و چرا قبل از جنبش سبز، از این عرضه‌ها نداشت؟ آیا به این دلیل نبود که خامنه‌ای به خاتِر ترس از ریاست جمهوری موسوی و دست داشتن در کودتا و بالا آوردن احمدی نژاد و سرکوب جنبشی که بوجود آمد، به نحوی به او وابسته شده و چاره‌ای جز اتکا به او نداشت، و احمدی‌نژاد هم، تمام سعی‌اش را کرد که از این موقعیت استفاده کرده و قدرت و امتیازات بیشتری کسب کند؟ در واقع، این جنبش آزادیخاهی بود که احمدی‌نژاد را در مقابل "رهبر"، "قوی" کرد و تا زمانی که جنبش از خود قدرت و خََتَری نشان می‌داد، "رهبری" مجبور بود پر رویی تَرف را زیر سبیلی در کند. جناح‌هایی که در این حکومت قدرت دارند، در سرکوب جنبش متحدند و هیچ نشانه‌ای تا کنون نبوده است که نشان دهد آن‌ها در نحوه‌ی برخورد و سرکوب جنبش، با یکدیگر اختلاف داشته باشند. تقویت، قدرت‌یابی و خَتَرناک شدن جنبش، در عین اینکه موقتن آن‌ها را بیشتر متحد کرده و مجبورشان می کند که حق و حقوق! رانت‌خاری/مافیایی یکدیگر را بیشتر رعایت کنند، به همین دلیل هم باعث قدرت‌یابی تَرَفِ تاکنون ضعیف‌تر شده که هم در خود و هم در صورت ادامه‌ی جنبش، میتواند به درگیری و بحران لاینحل در حکومت بیانجامد. نیانجامیدن آن هم دلیل بر کنار گزاشتن جنبش اعتراضی نبوده و نیست.

حال تاکتیک آقای نبوی و همفکرانش این است که حتا راه‌پیمایی در سکوت هم نداشته باشیم که خامنه‌ای با آرامش خاتِر جریان فتنه را سرکوب کند! آخر کدام آدم سیاسیِ نسبتن درستی سعی میکند شَرایِتِ قدرت یابی بیشتر قدرت‌مندترین فرد حکومت، یعنی ولی فقیه را فراهم کند؟ نکند آن‌ها فکر می کنند که اکنون احمدی نژاد در مقابل خامنه‌ای عدد بزرگی شده است و خاب و خیال یک درگیری مهم در حکومت را می بینند، آن هم!  به خیابان نرفتن مردم؟!




۱۳۹۰ مرداد ۱۵, شنبه

من نفتم! و از همه‌ی آن‌هایی که کاسه کوزه‌ها را بر سر من می‌شکنند، خسته‌ام


* در رابته با غلَت‌های اهتمالی‌ی! املاعی

من نفتم و تا از بین نرفتم، در دست حکومت هستم. تو هم اگه دیکتاتورهایت را سرنگون کنی، چاکرت هستم. اما اگه عرضه نداری که صاحب حکومت بر کشور خودت بشی و صاحب من و از دلارهایی که من در اختیارت می‌گزارم، برای ایجاد مراکز تحقیقات علمی، استخدام متخصصین داخلی و خارجی، ایجاد دانشگاه‌های معتبر و صنایع مادر استفاده کنی، من چه تقصیری دارم؟

تو اگه خاننده‌هات برای اجرای کنسرت میان تو اون کشور فسقلی‌ی عربی که به برکت همین من و اداره‌ای خیلی بهتر از حاکمانت، چه پیشرفت‌هایی که نکرده و شاید بعد از مدتی بتونه در صورت از دست دادن من، رو پاهای خودش واسته، و تو حسرتش را می‌خوری که چرا اونا نباید بتونن تو کشور خودت و خودشون این کارها روُ بکنن، آخه من چه تقصیری دارم؟

من اگه نبودم تُویی که گذاشتی- یا عرضه‌اش را نداشتی که نگزاری- بکُشند دل‌سوزان و آینده‌نگرانت را که می‌خواستند راه ژاپن را همزمان با آن‌ها پیش پایت بگزارند، هیچ بعید نبود، هیچ بعید نبود کشورت پیشرفتی! به اندازه‌ی افعانستان در ساختار اقتصادی و فرهنگی داشت و حاکمانت تالبانِ به توان 2 بودند.

من نفتم و از همه‌ی آن‌هایی که کاسه کوزه‌ها را بر سر من می‌شکنند، خسته‌ام. انگار بدون من، هزاران سال دیکتاتوری نبوده و نیست! انگار به خاتِرِ من نمره‌ی اون دیکتاتور شده بیست!

و تو ای زیادی لیبرال از نضر تفکرات اقتصادی! می‌دانم که نهایت سعی‌یت را میکنی تا از وضعیت اسف‌باری که کشورت به آن دچار شده، برای تبلیق ایده‌های خصوصی‌سازی‌ات سوع‌استفاده کنی و بر منکرش دوبار لعنت! که از نضر فکری و ایده‌ئولوژیک هم حق داری که بخاهی همه‌ی بیمارستان‌ها، مدارس و کلّن همه‌چی خصوصی بشود، ولی این را بدان که بالا بری پایین بیای، من مال همه‌ی مردم و کشورت هستم و حکومتت از درآمد من باید بتونه برای پروژه‌های بزرگ زیربنایی استفاده کنه، نه اینکه آن را بین میلیون‌ها نفر به صورت سهام نفت که همان من باشم! تفسیم کرده تا آن‌ها بدون احتیاج به کار و تلاش و تفکر و خلاقیت و دانش، بروند خرید و مسافرت. اگر اقتصاددانی، مگر ممکن است که از جریان تولانی‌ِ و مهمِ انباشت سرمایه خوب خبر نداشته باشی که حال بخاهی سرمایه‌ی انباشته را به ریزترین قتعات تقسیم کنی؟! از نضر سیاسی هم که شده، باید حتمن خبر داشته باشی که در بسیاری از انقلاباتی که منجر به ضهور دیکتاتور جدیدی شده است، بخش مهمی از صنایع و شرکت‌های خصوصی، دولتی/ملی! شده است. آیا واقعن فکر میکنی دیکتاتورهایی که بر تو و کشورت حکم‌فرمایی می‌کنند، به راحتی از درآمد من می‌گزرند و یا اگر گولِ تو را خوردند، نمیتوانند بعد از مدتی سهام من را باتل اعلام کنند؟ نکند خاست اصلیِ تو این است که سهام تقسیم شود تا تو با شم اقتصادی و سرمایه‌ای که در اختیار داری، بتوانی این سهام را با چانه‌زنی و سوع‌استفاده از موقعیت تَرَف، با ارزانترین قیمت، صاحب شوی تا ثروتمندتر گشته و کیف کنی و فروشندگان هم از این پول بادآورده کیف کرده و گور پدر مملکتِ بدون نفت یا منِ آینده و نسل‌های بعدی؟! اشتباه نکن! من با این که جریان استخراج من مثل نروژ و دانمارک به بخش خصوصی‌ای که سرمایه و قدرت استخراج من را دارد داده شود – نه اینکه حکومتت خودش وام بدهد تا صنایع موجود را با قیمت دوپینگ از آن بخرند! – مخالفتی ندارم. زحمت کاری که حکومت تو باید بکِشد، بخش خصوصی می‌کِشد و مزد و بهره‌اش را می‌برد، واین هیچ رَبتی به پخش کردن مجانی پول بین مردم ندارد.

در آخر سخنانم! جدی‌تر میگم: من نفتم و از همه‌ی آن‌هایی که کاسه کوزه‌ها را بر سر من می‌شکنند، واقعن خسته‌ام. لُتف کنید و امور سیاسی‌تان را به من رَبت ندهید.


۱۳۹۰ تیر ۲۶, یکشنبه

من نمی‌دونم روح الله داداشی چقدر قوی و آهنین بود، اما میدونم که خیلی از زنان ومردان واقعن آهنین ایران، در زندان و حبس خانگی هستند


* در رابته با غلَت‌های املاعی

و تو ای «تلاش خستگی‌ناپزیر*»، «تلاش خستگی‌ناپزیر»، «تلاش خستگی‌ناپزیر»، سرمشق من شو! فرق نمیکنه چه کسی و در چه زمانی به تو دست زده باشه! آرنولد باشه یا داداشی برای پرورش اندام، احمد زیدآبادی باشه یا عیسی سحرخیز برای کاشتن بذر آزادی. بهاره هدایت باشه یا مهدیه گل‌رو برای رسیدن به حقوق زنان. شیرین عبادی باشه یا نسرین ستوده برای رسیدن به امنیت قضایی. فرقی نمیکنه زندانی باشه یا فرار کرده باشه، مخفی شده باشه و یا مخفیانه تلاش کنه. اصلن مرده باشه یا زنده باشه. از این نضر، که به تو ای «تلاش خستگی‌ناپزیر» دست زده‌اند و شاید الگویی برایم شوند، دم همشون گرم.

خبر: «يك منبع آگاه گفت ' روح الله داداشي ' قوي ترين مرد ايران و جهان در درگيري با سه جوان جان خود را از دست داده است... روح الله داداشي چند دوره عنوان قوي ترين مرد ايران / مردان آهنين / را به خود اختصاص داد. وي در رقابتهاي قوي ترين مردان جهان كه سال گذشته با شركت 12 تن از قوي ترين مردان جهان در جزيره قشم برگزار شد عنوان قهرماني را كسب كرد.»


روح الله داداشی


آرنولد شوارتزنگر

بهاره هدایت



حشمتالله طبرزدی


مهدی کروبی

مهدیه گلرو



احمد زید آبادی


نسرین ستوده

عیسی سحرخیز

محمد نوری زاد


موسوی و رهنورد


۱۳۹۰ تیر ۲۵, شنبه

خوندنش جالبه: مواضع دفتر تحکیم وحدت، عباس عبدی، ابراهیم نبوی، رضا امراللهي و مصطفی تاج زاده در مورد انتخابات قبلیِ مجلس


* در رابته با غلَت‌های املاعی

همراه با یک نقل قول از اکبر گنجی

قبل از اینکه این مواضع را بیاورم باید بگویم اگر شرکت در انتخابات را نفی میکنیم، مثل آقای عبدی نفی کنیم، نه اینکه به شرکت کنندگان در انتخابات، تهمت پا گزاشتن بر روی خون شهیدان راه آزادی و مشروعیت دادن به حکومت و کارگزاری برای رژیم بزنیم. مگر این حکومت هزاران نفر را تا قبل از سال 1388 نکشته بود؟ آیا کسانی که در انتخابات 88 شرکت کردند، پا روی خون آنها گزاشته* بودند و یا به رژیم میخاستند مشروعیت بدهند؟!


مجموعه ی دو پست از سه سال و حورده ای پیش:

http://www.advarnews.us/university/6850.aspx / [بعد نوشت: این لینک از بین رفته است]
دفتر تحکیم وحدت
ضمن اعلام عدم استفاده از توان تشکیلاتی خود و عدم شركت در این انتخابات
حاکمان را به
عذر خواهی از پیشگاه ملت
به دلیل برگزاری چنین انتخاباتی
دعوت می کند


http://www.dw-world.de/dw/article/0,2144,3186435,00.html
عباس عبدی: شرکت در انتخاباتی بی‌محتوا بی‌معناست!

"آنچه مشکل اصلی انتخابات ما هست... این است که در واقع انتخابات فاقد حداقل مضمون است. به همین دلیل است که من شخصا از این زوایه هست که شرکت در آن را نفی می‌کنم... مردم نمی‌دانند چی را می‌خواهند برای چه چیزی انتخاب کنند...
در مورد مجلس باید بدانیم که اصلا دعوا سر چه چیزی هست. هیچ دعوایی وجود ندارد این وسط. یعنی اصلا موضوعی برای انتخابات وجود ندارد. کسی نمی‌فهمد اگر این رای را بدهد، انتظار دارد بعدش چه اتفاقی بیفتد، چون راجع به آن اتفاق صحبتی نشده اساسا. همه می‌خواهند بروند توی مجلس. خب به ما چه که می‌خواهند بروند توی مجلس. یک عده هم خب می‌خواهند بروند آنجا صندلی راحتی دارد بگیرند بنشینند. من برای چی باید بروم او را انتخاب کنم و او چه تعهدی در برابر من دارد. هیچی! اصلا چنین چیزهایی مطرح نیست توی انتخابات کنونی....
این چیزی را که دارند [با مشارکت در انتخابات] به سیستم می‌دهند، آیا ارزشش به اندازه‌ی آن چیزی هست که احتمالا گیرشان می‌آید؟ اولا این چیزی که دارند می‌دهند نقد است. شرکت و گرم‌کردن بازار و این حرفها و موجب تقویت کل آن سیاستهای جاری می‌شود. اما آن چیزی که می‌خواهد گیرشان بیاید، از چند جهت نسیه است.
بنابراین من یک چیز نقدی را دارم می‌دهم در برابر یک چیز نسیه که هیچ کاری هم ازش برنمی‌آید. چرا برنمی‌آید؟ برای اینکه آن موقع که قدرت داشتند، هیچ کاری ازشان برنمی‌آمد، با راهی که توی آن جو اتخاذ کرده بودند. حالا به عنوان یک اقلیت اصلا چه کار می‌خواهند بکنند؟... به نظر من خطر یکدستی این حکومت بیشتر از چنددستی‌اش نیست. بخاطر اینکه آن چنددستی که وجود دارد، یعنی گروههای دیگر می‌آیند این حالت واکسینه را عوض می‌کنند، موجودات ضعیفی آنجا عمل می‌کنند، آنها را در واقع در برابر این نوع رفتارها واکسینه می‌کنند. ولشان بکنید، بگذارید هرجوری می‌خواهند خب راه خودشان را بروند. اگر فکر می‌کنند ما می‌توانیم جلویش را بگیریم، این دروغ است، دروغ است، دروغ است! چون موقعی که قدرت داشتند، صندلی ریاست دولت و مجلس را داشتند، هیچ اقدامی برای جلوگیری از این اوضاع نکردند.
من اگر کسی شرکت بکند، وی را محکوم نمی‌کنم. می‌گویم که او هم حالا به درک خودش رسیده است ..."

[بعدنوشت: در این پست، من به سخنان نامبردگان، لینک نداده بودم. اما به جز سخنان ولایت وقیح، عین سخنان آنها آمده است]

ابراهیم نبوی: تمام بازی رد صلاحیت فله ای و تائید صلاحیت قطره ای، برای این بود که مردم در ‏انتخابات شرکت نکنند، تائید صلاحیت های دو هفته گذشته مهم ترین پیروزی واقعا سیاسی ‏نیروهای اصلاح طلب است، حتی اگر از هزار نفر فقط پنجاه نفرشان به درد بخور باشند.
تاج زاده: در اين انتخابات ما با پديدة بازگشت روح سعيد امامی و تعميم روش‌های او مواجه شده‌ايم. ببينيد آقای جنتی و همفکرانش سطح رسيدگی به صلاحيت داوطلبان را آن قدر تنزل داده‌اند که کار شورای نگهبان گرفتن توبه نامه برای تأييد صلاحيت شده است. يعنی همان شيوه‌هايی که بازجوها در اوين به کار می‌برند تا با تحت فشار قرار دادن افراد، اقرارهای خود خواسته از آنان بگيرند.
ابراهیم نبوی: اگر می توانیم ده نفر از 290 نفر را انتخاب کنیم، بهتر است همان ده نفر را انتخاب کنیم...وقتی انتخابات را تحریم می کنیم، خودمان را شریک جنایات حکومت نمی کنیم و اجازه می ‏دهیم این جنایات بیشتر شود....
ولایت وقیح: آخه چرا به من اجازه ی جنایت میدید؟ مگه خرید؟ خوب برید ده نفر رو انتخاب کنید تا من بفهمم که به من اجازه ی قتل نمیدید! شما چقد گاوید!
رضا امراللهي: هرچند من كانديداي مد نظر حزب كارگزاران در ليست ستاد ائتلاف اصلاح طلبان هستم و صلاحیت من در انتخابات تایید شده، اما از ادامه حضور در انتخابات مجلس هشتم به عنوان كانديدا انصراف میدهم.
شاهین دلنشین: البته آقای امراللهی دلیلی برای این کار زشتشان اراعه نداده اند، اما احتمالا خاسته اند به اقای نبوی دهن کجی کنند و اجازه ی جنایات بیشتری به اشغالگران مملکت بدهند. شاید این آقا فکر کرده که اگه اکثریت مجلس هم دست اصلاح طلبان باشه، باز هم مجبورند اجازه ی جنایات بیشتر را بدهند. اما نباید دچار احتمالات و شایدها شد. خود این آقای تاج زاده با اینکه حرفای بالا رو میزنه، بازم تبلیغاتچی شرکت در انتخاباته.
تاج زاده: اگر بخواهم تفاوت دوجريان سياسی کشور را دريک جمله خلاصه کنم بايد بگويم اصولگرايان پيرو رذائل غربند و اصلاح طلبان طرفدار فضائل آن. آنان تفسير فاشيستی از تمدن جديد را دنبال می‌کنند و اصلاح‌طلبان قرائت دموکراتيک از آن را.

[بعدنوشت: این هم برای سر به سر گزاشتن با اقای گنجی!:]
گنجی: اکنون کسانی در ایران می کوشند تلقی ای فاشیستی از ولایت فقیه عرضه کنند... رزيم جمهوری اسلامی، نه نظام فاشيستی و توتاليتر است، نه ديکتاتوری نظامی،... رژیم ایران هرچه هست ارتجاعی نیست ...



۱۳۹۰ تیر ۲۳, پنجشنبه

آیا باید به عقیده‌ی سیاسیِ کسی که بعد از 28 سال حکومت جمهوری اسلامی می‌گفت: «این حکومت دیکتاتوری نیست»، احترام گذاشت؟


به غلَت‌های اهتمالی‌ی املاعی توجه نکنید*

درست حدس زده‌اید، این نوشته در مورد آقای بهنود است (و فقَت نوشته نیست.  ترانه ی «آهای مسعود بهنود» را هم شامل میشود) و ضمن اینکه از آقای بهنود انتضار می‌رود که به این نوشته‌ی* مهترمانه‌ ی آقای عمار ملکی، که در انتهای آن نتیجه‌گیری می کنند که: «جناب آقای بهنود؛ شما روزنامه نگار، وقايع نگار و داستان نويس موفقی هستيد اما تحليل های سياسی تان راهگشا و هوشمندانه نيست» پاسخ دهند، من هم باید بگویم احترام ایشان در جای خود، سر جای خود، اما اگر در سیاست دخالت می‌کنند و حرف‌هایی میزنند که به نفع رژیم ولایت فقیه تمام می‌شود - صرف نضَر از این که مشیِ دُگماتیستی یا آیه‌ی خدا انگاری‌ی اصلاح‌تَلَبی و تبلیغ مادامالعمر مسالمت‌ و محکومیتِ خشونت ایشان (که چه بخاهند و چه البته که نمیخاهند، هم به نفع جمهوری اسلامی و هم به سود دیگر رژیمهای دیکتاتوریِ مَنتَقه هم تمام میشود) را اگر مردم تونس و مصر و لیبی و سوریه میخاستند به کار ببرند، پیروزی‌‌های فعلی‌ یا در آینده ی نزدیکشان ردخور نداشت و ندارد به این شرَت که باید 100 سال دیگه صبر می‌کردند یا صبر کنند!! - آری اگر ایشان در سیاست دخالت میکنند، بدانند که در اینجا هلوا پخش نمیکنند و روغن بی‌احترامی را حداقل آنجا که ناهوشمندانه یا احمقانه سخن میگویند، باید به تن خود بمالند و چه بهتر که دور سیاست را قلم بگیرید.

من به حرفهای اخیر آقای بهنود بعدن میپردازم، اما فعلن باید بگویم ایشان 4 سال پیش، بعد از گذشتن 28 سال از عمر جمهوری اسلامی، گفتند که این جمهوری، نه دیکتاتوری است و نه دمکراتیک؟

گزارش تورانتو استار از حضور مسعود بهنود در کانادا - چهارشنبه 14 آذر 1386
‏‏ويتا ونگر: " ... بهنود که اين هفته براي تماشاي افتتاحيه نمايشي برگرفته از داستان حماسي او به نام "خانم" در کانادا به سر ‏مي برد مي گويد: "سيستم ايران نه ديکتاتوري است و نه دموکراتيک. بلکه از نوع سومي است. "

و من هم که فکر میکردم این حرف، یکی از مسخره‌ترین و انحرافی‌ترین حرفهای سیاسی است و برای اینکه ایشان عبرت بگیرند و مواضب حرفهای خود باشند، ترانه ی زیر را برایشان نوشتم و اکنون هم اجرای آن را با کیفیت بهتری در اختیار شما خاننده خانندگان میگزارم تا حرفهای بعدی را بگویم:






آهای مسعود بهنود



دانلود MP3

آهای مسعود بهنود، آهای مسعود بهنود
یه روزی ببینم روح تو داره رو به بهبود
به بهبود، به بهبود

چه دوست داشتنی یه اون مغز ماهت
چه شاگردائی هستند چشم به راهت
باید عینک خوبی داشته باشی
که انقدر ریشه ای شده نگاهت

بعدِ فرار از دست دیکتاتور
نمره ی عقلت شده بیست
حالا میگی ولایت فقیه
دیکتاتور نبوده و نیست

آهای مسعود بهنود، آهای مسعود بهنود
با بهترین جوکا رهبری رو کردی چه خوشنود
چه خوشنود، چه خوشنود

همه عالَمو من گشتم و دیدم
یکی عالِم مثال تو ندیدم
بگو رایحه چی داره کتابات
که از تراوشش انقدر خندیدم

آهای مسعود بهنود، آهای مسعود بهنود
درود بر تو که این حرف تو بهترین جوکا بود
چه خندوند، چه خندوند

آهای مسعود بهنود، آهای مسعود بهنود
یه روزی ببینم روح تو داره رو به بهبود
به بهبود، به بهبود

باید حرف تو رو با زر بگیرن
از اون عکسهای خوش منظر بگیرن
تو مظهر بلوغ فکر مایی
تو رو باید زیر نظر بگیرن

تو چه با زیرکی لاس میزنی
تئوریهای تو مخصوص
تو چه حرف سر ِ راست میزنی
رهبری میده بهت بوس

آهای مسعود بهنود، آهای مسعود بهنود
با بهترین جوکا رهبری رو کردی چه خوشنود
چه خوشنود، چه خوشنود

آهای مسعود بهنود، آهای مسعود بهنود
یه روزی ببینم روح داره رو به بهبود
به بهبود، به بهبود

آهای مسعود بهنود، آهای مسعود بهنود
درود بر تو که این حرف تو بهترین جوکا بود
چه خندوند، چه خندوند



اما گویا این ترانه درس عبرتی برای ایشان نشد و آخرین شاهکار ایشان این شد که چندین بار شرکت 60 درصدی مردم در انتخابات پیش رو را پیش‌بینی کردند و با این پیش‌بینی، دست حکومتی را که آمار 40 درصدی را 50 درصد اعلام می‌کند، حتا برای اعلام حضور 70 درصدی مردم در انتخابات باز گزاشتند. به این میگن یک خدمت ناخاسته‌ به حکومت در اراعه‌ی آمار دروغ.

ایشان البته ضمن اضهار عدم نگرانی و حتا خوشحالیِ خود از غلَت درآمدن پیش‌بینی‌شان (در تضاد با مشی همیشه‌گی ایشان در شرکت در انتخابات، مگر اینکه امکان شرکت برایشان نباشد)، با تَرح سعالات پیش‌پاافتاده‌ای نضیر:
« حالا سئوالم اين است که پزشک بايد برای دلخوش بيمار نظر بدهد يا تشخيص خود بگويد که تا دير نشده شايد معالجه شود، سئوال ديگرم اين است که آيا اصولا پيروزی در مسابقه بدون داشتن اطلاعات دقيق درباره قدرت و ضعف رقيب ممکن است.»؟
که جواب آن‌ها معلوم است که مثبت است، تُوری وانمود می‌کنند که پیش‌بینیِ 60 درصدی ایشان، عین دادن اتِلاعات دقیق در مورد رقیب! (یا به قول امثال من، در مورد دشمن) است! و در ادامه میگویند:

«و اين دو سئوال را که پاسخ داديد آن گاه از کسانی که از نظر اين حقير در گمانه زنی انتخابات آينده مجلس برآشفته اند بپرسيد برآشفتگی شان از چيست. »

من دیگر به خاتِرِ اینکه بخش زیادی از نوشته‌ی آقای ملکی را در انتها میآورم، به دیگر حرف‌های اخیر ایشان نمی‌پردازم و در عوض! ضمن نقل قولی از آقای فرج سرکوهی در مورد آقای بهنود که از نضر من یه درستی گفته اند :« به نعل و میخ می‌زد و در نان قرض دادن به این و آن صاحب قدرت و مکنت استاد بود. تصویرگری که از لوازم گزارش نویسی است خوب می‌دانست و غمزه‌های زیبا در قلم می‌کرد. این همه چنان بود که اشتباهات بسیار و اطلاعات غلط و بافته‌‌های مجعول که در نوشته‌های او فراوان است از چشم خواننده‌ی کم سواد و آسان گیر پوشیده می‌ماند»

توجه شما را به قسمتی از این پست ی سابقم در رابتِه با نقشی که ایشان در قبل از انقلاب بازی کردند جلب میکنم با این تیتری که الآن اننتخاب میکنم:

[ آقای بهنود شما خیلی باهوشید. یک راهی بدهید از این بن‌بست خارج شویم / دکتر بهشتی خیلی باهوش بود. گفت فکر خردمندانه‌ای است]:

«... آقای بهنود به گفته‌ی خودش هر چند که نمیخاسته، [اما 40 روز قبل از انقلاب] از طرف دکتر بهشتی تهدید و مجبور شده تا با او با همکاری کنه و تازه خودش راه‌چاه هم پیدا کنه تا آزادی مطبوعات [درستش: بیرون آمدن متبوعات از اعتصاب به خاتِرِ قبول خاسته های روزنامه نگاران از تَرَفِ بختیار] را به پای امام بنویسند

بهنود: «این اعتصاب دوم است تا شبی که شاهپور بختیار رفت با شاه مذاکره کرد. بختیار یک روز من را دعوت کرد به خانه اش و گفت من نخست‌وزیری را قبول کردم شما هم بروید روزنامه‌یتان را دربیاورید. رادیو تلویزیون هم شروع کند از اعتصاب بیاید بیرون. چون ما در اعتصاب بودیم. از کل ۳۰۰۰ و خرده‌ای کارکنان تلویزیون غیر از ۱۷۰ نفر و یک تعداد نظامی‌هایی که حداقل برنامه‌هایی را نگه داشته بودند بقیه در اعتصاب بودند. این‌ها را معروف کرده بودیم به ضداعتصاب، ضدانقلاب. ماها هوادار انقلاب بودیم. آقای بختیار گفت از اعتصاب دربیایید. آزادی می‌خواستید این هم آزادی. ۳۹ روز قبل از انقلاب بود. روز پنج‌شنبه‌ای بود. من گفتم دست من نیست. باید بروم صحبت کنم. بعد با بچه‌ها صحبت کردم. بچه‌ها همه خوشحال گفتند درمی‌آوریم. آزادی، بدون ‌سانسور. همه خسته شده بودند در این ۶۰ روز اعتصاب. قرار شد جمعه برویم کار کنیم صبح شنبه روزنامه در بیاوریم. رادیو تلویزیون هم فکر کنیم چه کار باید کرد. هی می‌گفتند آن‌ها که کار کردند را باید بریزیم بیرون بعد ما بیاییم تو. یک عده‌ای می‌گفتند نمی‌شود. خب به هر حال آنها هم کارمنداند. در شورای اعتصاب تلویزیون شهنواز بود، جوان روح بود، علی حسينی بود . همه‌شان را یادم نمی‌آید. از بچه‌های جلوی صحنه که اسم داشتند پیش مردم، جز علی حسينی کسی نبود. مطبوعات هم که سندیکایی بود که آن‌ها به‌عنوان اعتصاب‌کننده بودند. دبير آن هم محمد علی سفری بود. من رفتم که پیغام بختیار را به آنها بدهم. آن‌ها هم از یک راه دیگر شنیده بودند. مطبوعات بلافاصله آماده شدند که دربیاورند. صبح جمعه آقای دکتر بهشتی من را دعوت کرد به همراه آقای پورحبيب خبرنگار بازار آيندگان و آقای درخشان که با دکتر بهشتی دوست بود و در جريان هفت تير کشته شد. من هم رفتم. گفت این خبر چیست؟ گفتم هیچی. این‌ها سانسور را برداشتند. خوب شد دیگر. ما هم راحت شديم حالا اخبار مربوط به انقلاب را چاپ می کنيم و مردم از وقايع با خبر می شوند . گفت نه عزیزم، اعتصابات سراسری ست در کشور. شما هم جز این‌ها هستید. بالاخره انقلاب رهبری دارد. گفتم خب ایشان یکی از رهبرهاست. دکتر سنجابی هم هست. بازرگان هم هست چپ ها هم هستند . گفت نه جانم، این طور نیست. من گفتم خب حالا چی می‌گویی آقای دکتر. گفت شما از اعتصاب در نیائید. گفتم هیچ نیرویی نمی‌تواند جلوی مطبوعات را بگیرد. شنبه صبح همه درمی‌آیند. به نفعتان هم هست که روزنامه‌ها در بیایند. بهشتی گفت اعتصاب یک پیکره‌ی به هم پیچیده‌ای است که یک جایش خراب شود همه‌اش خراب می‌شود. من هم گفتم آره دیگر، ولی دست من هم نیست. یک ذره تهدید کرد. گفت من فکر کنم اگر مطبوعات دربیاید ممکن است که رهبر تحریم کند. خیلی برای شما بد می شود. گفتم به دید من سفتم. ولی خب دست من هم نبود. گفت عزیز من، شنبه مطبوعات در بیاید معنی‌اش این است که آزادی مطبوعات را بختیار داده. گفتم خب داده دیگر. آخر این جزو شرایطش است. سانسور را برداشته است. ما هم که می‌خواهیم سانسور برداشته شود. شما هم که می‌خواهید انقلاب کنید. خب خیلی خوب است دیگر. این همه باید ناز بی‌بی‌سی را بکشید. روزنامه‌ها در می‌آیند کارتان را انجام می‌دهند. گروه‌های سیاسی شما هم خوشحال می‌شوند. گفت آره، ولی تصمیم‌گیریش با ما نیست. بلند شدم بروم. او هم تهدید کرده بود. گفت شما هم به دوستان‌تان خبر دهید. احتمال دارد ایشان تحریم کنند و اعلام کنند مطبوعات مال رژیم است. این خیلی سنگین می شود برايتان . راست می گفت چون آن موقع آقای خمینی خیلی محبوب بود. ما هم نمی‌خواستیم ولی کاری هم نمی‌توانستم بکنم. بلند شدم. دم در گفت آقای بهنود شما خیلی باهوشید. یک راهی بدهید از این بن‌بست خارج شویم. گفتم چه راهی؟ گفت شما یک راهی بگویید. به شوخی گفتم می‌خواهید حالا پس فردا ما در بیاوریم ایشان هم به جای این که تحریم کند اعلاميه بدهد و برای ما دعا کنند. من این را به‌عنوان شوخی گفتم. در حقیقت یک طنزی در آن بود که چرا ما عقب‌نشینی کنیم، ایشان عقب‌نشینی کند. دکتر بهشتی خیلی باهوش بود. گفت فکر خردمندانه‌ای است. گفتم حالا چه کار کنیم آقای دکتر؟ گفت شما این‌جا تشریف داشته باشید. من زنگ می‌زنم به پاریس. شام خدمتتان می‌خوریم بعد جواب می آيد . این را من با نظر مثبت به ایشان منتقل می‌کنم. شاید که درست شد آن وقت دست‌خطی بنویسند و اجازه دهند و روزنامه‌ها با دست‌خط مبارک ایشان دربیاید. بعد نشستیم شام خوردیم و نماز خواند. همه هم پشت سرش نماز خواندند. سر هر ساعت تلفن می کرد. او خبرها را می‌داد و دستورها را می‌گرفت. خلاصه خبر را داد و گزارش‌ها را گرفت. آمد گفت الحمدالله، الحمدالله یک نماز شکری بخوانیم، اجازه فرمودند مطبوعات منتشر شود. آخر شب شده بود و حکومت نظامی بود ولی دکتر بهشتی چندين کارت مجاز حکومت نظامی داشت و خانه اش پر از مردم بود و هر کس را می خواست با يکی از ماشين های کارت دار می فرستاد و مرا هم فرستاد . خلاصه جمعه فردايش پيام آقا را فرستادند برای مطبوعات و روزنامه‌ها هم از خدا خواسته. صفحه‌ی اول عکس بزرگ اجازه‌ی رهبر. صبح‌اش دکتر بختیار به من تلفن کرد. گفت من متاسفم برای شما. برای خودتان یک آقا بالاسر دیگر درست کردید. من دلم می‌خواست شما آزاد باشید. شما بلافاصله با اصرار یکی دیگر برای خودتان درست کردید. باز با اجازه این کار را کردید. متلک گفت. من واقعا خودم را می‌گویم، شاید بعضی‌ها این طور نبودند، اهمیت حرفی را که بختیار زد نفهمیدم. باید می‌گذشت سه ماه بعدش، حمله به دفاتر ما شروع می‌شد، حمله به آیندگان شروع می‌شد تا ما می‌فهمیدیم.»

حال بد نیست توجه شما را به قسمتهایی از یک نوشته‌ی سابقم (در سایتی که دیگر وجود ندارد) در رابته با  "تحلیل سیاسی" ایشان که بین سپتامبر و اکتبر سال 2006 مسیحی نوشته شده، جلب کنم. البته من اون موقعها جوونتر بودم! و تندتر از اینها برخورد میکردم، ولی چند روز بعدش هم یه مقدار از لحن کلامم پشیمان میشدم و با گزاشتن پرانتزهایی، هم معذرتخاهی میکردم و هم لحنم را مثلن بهتر میکردم:


آیا این آقای مسعود بهنود، دیوانه است؟!!

( من از آقای بهنود، بخاطر برخوردهای تندم معذرت میخام. من مسلن باید مینوشتم: آیا روش مبارزه ی آقای مسعود بهنود ، درست است؟!) / از اون قدیما شنیده ام که "مشت نمونه ی خروار است"، همونطور که بره ی خوب! پروار است و بوسه های شیرینی که بر لبان من گزاشته میشود ؟!! کار ِ نگار است. ولی نمیدونم چرا بعضی موقعها شک میکنم! یعنی تحلیل ِ سیاسی ِ آقا(ی) مسعود بهنود و خط و مشی و روش ِ کار ساسی ِ او اینقد تحلیل رفته و یا همیشه اینتوری بوده ؟! شاید بیخود نبوده که خودش گفته که از بخت بدش کارش شده "تحلیل سیاسی".

حالا چند تا مشت که به نظر میاد نمونه ی خروار است:

[ وای! به مجلس توهین شده /  اشکال کار احمدی نژاد نداشتن ِ مشاوران خوبه ؟!]
مسعود بهنود / 05 سپتامبر 2006 : " وقتی مشاور سخن می گوید / به دنبال به کار افتادن وب لاگ محمود احمدی نژاد چهره تازه ای روی صحنه خبری ظاهر شد به عنوان مشاور رسانه ای رييس جمهور، و خبری مخابره شد به اين مضمون"ما معتقدیم كه راه اندازی این وبلاگ می تواند نقش مؤثری در آشنایی جوانان با این اندیشه ها داشته باشد" تا اين جا تبليغ و تملقی است که در سال گذشته فراوان خوانده و شنيده شده و جای اشکال ندارد و اگر هم داشته باشد موضوع مهمی نيست.

اما مشاور مطبوعاتی رئیس جمهور در ادامه اين خبر "با بیان اینكه رئیس جمهور وبلاگ نویس نشده است، گفت: وقتی این وبلاگ ایجاد شد، عده ای مطرح كردند كه رئیس جمهور وبلاگ نویس شده است كه برخورد خوبی نبود. رئیس جمهور این فرصت را ندارد كه وبلاگی داشته باشد و آن را اداره كند، بلكه این وبلاگ ایجاد شده تا علاقه مندان با دیدگاه های ایشان در عرصه های مختلف آشنا شوند و به نحوی به نیاز اطلاعاتی موجود در این زمینه پاسخ داده شود" به اين ترتيب سئوال ها پيش آمد چه رسد که خبر حاکی بود "آقای جوانفكر ادامه داد: مطالب این وبلاگ مانند هر سایت اطلاع رسانی هرچند روز یك بار به طور طبیعی، نو و به روز می شود..."

هر کس با دنیای مجازی اينترنت سروکاری دارد از همین سطور در می یاید که آقای جوانفکر هيچ آشنائی با اينترنت ندارد. تفاوت وب لاگ و سايت را نمی داند و در ضمن تعریف سايت اطلاع رسانی را نمی شناسد. می گوید وب لاگ رييس جمهور برای ارتباط است اما آقای رييس جمهور وب لاگ نویس نشده و آن ها که اين را گفته اند برخورد خوبی نکرده اند – خب چرا- نوضيج داده که رييس جمهور فرصت ندارد که وب لاگی داشته باشد – سئوال پس چرا درست کرده است – می گويد وب لاگ درست شده تا به نياز اطلاعاتی موجود در اين زمينه پاسخ داده شود – سئوال: کدام زمينه. مگر در اين وب لاگ چه نوشته شده که نياز موجود برطرف کند. و بعد افزوده که این وب لاگ مانند هر سایت اطلاع رسانی هر چند روز یک بار به طور طبیعی نو و به روز می شود – صد سئوال: چرا وب لاگ همان سایت اطلاع رسانی است. سئوال ديگر مگر همه سایت ها به فرض آن که وب لاگ باشند هر چند روز یک بار نو می شوند. سئوال ديگر: به طور طبیعی یعنی چی. یعنی دستور صادر می شود که وب لاگ ها سایت باشند و هر چند روز یک بار پست شوند، نه کمتر و نه بیشتر.

نتيجه نهائی اين که مشاور مطبوعاتی رييس جمهور هيچ از اين دنیا نمی شناسد. حالا سئوال ديگر: اگر مشاوران اقتصادی هم از اقتصاد همين قدر بدانند، مشاوران ديپلوماسی هم همين اندازه بدانند، در عين حال هم دستگاه آن قدر خودمحور باشد که هيچ نقدی را نپذيرد و هر نقادی را به اتهام های تند سرکوب کند، چنان که در مورد اظهار نظرهای تند و جنجالی رييس جمهور در ماه های اول رياست درباره مسائل بين المللی اتفاق افتاد، چنان که در مورد کاهش نرخ بهره ، ساعت رسمی کشور، افزايش حقوق کارگران، دستور فروش هواپيمای تشريفاتی رخ داد و در بعض موارد کشور دارد زيانش را می دهد، آيا تصمیم گیری با مشاورانی این چنین نتیجه ای بهتر از این می دهد که رخ داده است. آن وقت رييس دفتر نامه ای به دادستان می نویسد که متنش طلبکارانه است وحقوقی نيست و قبل از ارسال نامه از خود سئوال نمی کند که اگر افترا جرم است نوشته دو هفته پيش همسرم در سایت مربوطه چیست. تازه همسر ايشان همچنان به کار خود ادامه می دهد و تازه از جنجال آفرينی خوشش آمده و ضمن توهين به مجلس که عملا می نويسد محلی از اعراب ندارد، پیشنهاد خلع لباس کسی را صادر می کند که هم دیروز ده هزار نفر از مسلمانان و مخالفان سیاست های جنگ طلبانه بوش در آمریکا پای سخن وی حاضر بودند . از متن چان بر می آید که ایشان به مثل پارسی سايه ديوار را با دم خود اشتباه می گيرد و به روحانيون و مراجع و حوزه های علميه هم فرمان می دهد و حکم صادر می کند.

جالب این است که در خبرها آمده که مشاوران جوان رييس جمهورآهسته آهسته رانده شده اند، همان ها که اول کار احمدی نژاد دستور به جلب و جذب آنان داد و از وزيران هم خواست چنین مشاورانی داشته باشند. مشاوران جوان تنها کسانی بودند و هستند که نمی توانند تقلبی باشند، به هر حال جوانند و از احوال جوانان با خبر، اما به آرامی پرونده جوانان را گذاشته اند زير بغلشان و تنها مشاوران طبیعی هم مرخص شده اند. اگر بقیه مشاوران هم به صدا در آیند و سخن بگویند – کاری که آقای جهانفکر کرد – به نظرم فاش خواهد شد يکی از علل آن اتفاقی که افتاده است، چيست." پایانِ نوشته

[در اعتراض  به این سخنان ایشان باید گفت]:
وای! به مجلس جمهوری اسلامی توهین شده / (بدیل جمله ی بالا: مگه چی میشه به مجلس جمهوری اسلامی توهین بشه، مگه این مجلس مال ملته؟!!)

وای! همسر ایشان تقاضای خلع لباس کرده از عزیزش (یعنی خاتمی)؟! / (بدیل جمله: مگه وجود لباس ِ آقای خاتمی، انقد مهمه)

وای! چرا همسر ایشان را از کار بیکارش نکردید ؟! / (این بیکاری یا باکاری چه احمیتی برای آزادی ی ایرانیان داره؟!!)

وای! ما در ایران دادستان ؟!! داریم. وای! با دادستانی ؟!! طلبکارانه برخورد شده (این جملات  را هم میشد بهتر نوشت)

وای! این آقای جوانفکر هيچ آشنائی با اينترنت ندارد. / ندارد که ندارد. کی داره قصه میخوره ؟!! (نداره که نداره. چه بحتر که نداره)

تفاوت وب لاگ و سايت را نمی داند. / نداند که نداند، مسلن اگه میدونست چی میشد؟

و در ضمن تعریف سايت اطلاع رسانی را نمی شناسد. / نسناسد که نشناسد

مسلن ملاهای همکار ِ رژیم بهتره که از نظر ِ قدرتِ شناسایی و سواد وهوش بتوانند خود را به سطح ملا حسنی برسانند و اگر اختلافی مشاهده شد و احترامات و وجحه هایی به کمک کسانی ؟!! پیدا کرده شد تا به امروز که بروند آمریکا تا شاید به اونا بگویند که خامنه ای به او [خاتمی] گفته گورباچف و آقای محسن سازگارا هم بیخود نبوده که همچین اطلاعاتی رو به بیرون درز داده، ... [ این قسمت به این خاتِر که رَبتی به اقای بهنود ندارد، حذف میشود. البته بعدن، کل آن به ارشیو این وبلاگ اضافه خاهد شد]

... کجا بودم ؟! آره آقا(ی) مسعود(بهنود)، میخام این آقا صد سال سیاه تعریف سایت اطلاع رسانی را نشناسند، شما چرا قُسّه خوردی، یعنی غصه خوردی ؟!!

اما مسعود گوشش کر است (سِدایم را نمیشنود و اسلن اون موقع نمیتوانسته که بشنود):

صد سئوال: چرا وب لاگ همان سایت اطلاع رسانی است / هست یا نیست به شما چه، به من چه ؟

سوال ديگر مگر همه سایت ها به فرض آن که وب لاگ باشند هر چند روز یک بار نو می شوند / نو بشوند یا نشوند به شما چه، به من چه ؟

سئوال ديگر: به طور طبیعی یعنی چی / رند: بستگی داره!! که هواله به حضرت زهرا شده باشید و یا حضرتِ عباس / شوخ طبع!: این یه شوخی ست و همجنسبازان به دل نگیرند که گرایشات آنها هم مصنوعی نیست و هورمونی و ژنتیک یست

نتيجه نهائی اين که مشاور مطبوعاتی رييس جمهور هيچ از اين دنیا نمی شناسد / بابا دمت گرم آقای مسعود بهنود، معیار ِ این دنیا شناسی را هم فهمیدیم (بدیل: آخه آقای بهنود، اگه ایشون متخسس تو شناخت سایت و وبلاگ بودند، دلیل میشد که ایشون چوب لای چرخ کارای دولت کنن ؟!!) / رند: ای مردم دنیا زودتر فرق بین وبلاگ و سایت را بفهمید، وگرنه هیچ چی از این دنیا نمیفهمید

آيا تصمیم گیری با مشاورانی این چنین نتیجه ای بهتر از این می دهد که رخ داده است. / آقا(ی) بهنود، نمیدونم شما چرا صدتا سعال میکنید که همش یه معنی داره؟ ولی یعنی چی ؟!! یعنی اشکال کار احمدی نژاد نداشتن ِ مشاوران خوبه ؟!!

خوب بفرمایید خودتان مشاورش بشید!!

سرو ِ ناز: واااااای نــــــــــــه. این آقا پیــــــــــــره و به قول خودش فقط!! تنها مشاوران جوان تقلبی نیــــــــــــــــــستند!!

(البته ایشون احتمالن حرفاشونو زیاد سبک سنگین نکرده بودند و من نباید انقد تند برخورد میکردم. و من دیگه حوسله ی این پرانتز بازیها رو ندارم و خودتان حدث بزنید که در کجاها میشد برخورد، بهتر باشه)

حالا صحبت در مورد مشاور جوان و پیر و در مورد سوادِ اقتسادیتان در مورد کاهش نرخ بهره و افزایش حقوق کارگران و ... بماند. ...

آیا این آقا دیوانه است؟! این آقا مسل اینکه برای خودش و برای دیگران بهتره که از تحلیلات سیاسی دست برداره و فوقش فقط به اطلاع رسانی بپردازه و یا به همون کارهای تحقیقاتی بسنده کنه ... »

این هم بیشترِ نوشته ی آقای عمار ملکی:

* عمار ملکی: آقای بهنود؛ با تشخيص و توصيه نادرست پزشک چه بايد کرد؟

«داستان شما و منتقدان برآشفته و يا به‌عبارت ديگر داستان پزشک و بيماران، ظاهرأ کمی پيچيده‌تر از روايت شماست. بيماری که بر صورت پزشک سيلی می‌زند، بيمار ناهنجاری‌ست و رفتارش ناشايست است. اما اگر آن پزشک بدون معاينه و ديدن جواب آزمايش، تشخيص بيماری او را بدهد و قبل‌تر نيز با تشخيصی اشتباه، جان يکی از عزيزان آن بيمار را گرفته باشد، آن موقع می‌توان تا حدی عصبانيت و برآشفتگی بيمار را درک کرد

۱- من هم مثل ميليونها نفر بيننده برنامه ی پارازيت، مصاحبه آقای بهنود را ديدم و مانند خيلی ها از سخنان آقای بهنود درباره پيش بينی نتيجه انتخابات آينده مجلس متعجب شدم، اما خيلی جا نخوردم و برآشفته نشدم. چرا که آقای بهنود سابقه گفتن حرفهای «غير دقيق» درباره مسائل مهم در سالهای اخير را داشت. درباره اين ادعايم شاهد خواهم آورد.
... آقای بهنود بی ترديد يکی از پيشکسوتان عرصه مطبوعات و روزنامه نگاری بوده و هستند . شخصيت آرام و متين ايشان همواره قابل احترام است، اگر چه حتی کسی با نظرات و تحليلهای ايشان کاملا مخالف باشد. از اينرو من به دفاع از نظرات مخالفان برآشفته اين مطلب را نمينويسم بلکه ميخواهم سخنان نقل شده در مصاحبه و مقاله شان را نقد کنم و استدلال کنم که سخنان ايشان هم بلحاظ راهبردی اشتباه بوده و هم بلحاظ تحليلی (و حتی پيش گويی) غيرواقعی است.
تمام حساسيت و بحث و جدلی که درباره سخنان آقای بهنود درگرفته مربوط به بخشی است که ايشان ميگويد «حدود شصت درصدی در انتخابات ]آينده مجلس[ شرکت ميکنند». آقای بهنود در پاسخ به منتقدان که از اين حدس - يا بقول ايشان خبر- خوششان نيامده، داستان پزشک و بيماری را روايت ميکند. در آن داستان وقتی بيماری از پزشک ميشنود که به مريضی مهلکی مبتلاست، سيلی محکمی بر صورت پزشک ميزند و از مطب خارج ميشود و آقای بهنود اين داستان را مشابه برخورد منتقدان با خود بحساب آورده است.
البته پيش بينی آقای بهنود درباره نتيجه شصت درصدی انتخابات آينده، همانند پيش بينی پزشکی است که رنگ رخساره بيماری که از در مطب وارد شده است را ببيند و بگويد فکر کنم شما سرطان خون داريد!!

۲- جناب آقای بهنود؛ اعلام تشخيص شما درباره نتيجه انتخابات آينده دو ايراد اساسی دارد: يکی اينکه مبنايش ضعيف است و ديگر اينکه مخرب است و به جايگاه معترضان ضربه ميزند.
چرا مبنايش ضعيف است؟ به اين علت که شما ادعا کرده ايد که حکومت تا پنجاه درصد را پای صندوق رای ميبرد و ده درصد اضافه را هم ميتواند به شکلی پای صندوقها بکشاند اما انگار هيچ التفاتی به نتايج دوره های اخير انتخابات مجلس نکرده ايد تا متوجه شويد که ادعايتان حتی با شواهد آماری سالهای اخير همخوانی ندارد. شما تاريخ نگار هستيد و جوانهای زيادی به روايتهای تاريخی شما اعتماد دارند و اتفاقا در مصاحبه تان هم جوانان را توصيه به خواندن تاريخ کرديد، اما مايه تعجب است که شما نتيجه دو انتخابات اخير مجلس را بياد نداشته باشيد. در هر دو انتخابات دوره های هفتم و هشتم مجلس (يعنی دو دوره گذشته) به روايت آمار رسمی، تنها «۵۱ درصد» از مردم در انتخابات شرکت کردند (۲). اين درحاليست که در انتخابات دوره هفتم شخصيتهای معروفی (مثل مهدی کروبی و جميله کديور) هم کانديد بودند و در انتخابات دوره هشتم «ياران خاتمی» هم حضور داشتند و بقول شما «تکنيکهای جذاب کننده» هم بکار گرفته شده بود. علاوه بر اين، در آن زمان هنوز خون کسی بخاطر «حضور و رای دادن در انتخابات» به زمين ريخته نشده بود و هيچ کس در باورش نبود که هم رای را بدهد و هم باتوم و گلوله را بخورد. اگر در آن زمان حدود ۵۰ درصد در انتخابات شرکت کردند، بر کدام مبنا شما ادعا ميکنيد که تا ۶۰ درصد در انتخابات آينده شرکت خواهند کرد؟ آيا واقعا اين سخن بی اساس بنظر نميرسد؟ پس جای تعجب نخواهد بود اگر عده ای از سخنان شما آشفته شوند درحاليکه بسياری هنوز خاطره تلخ انتخابات قبلی را در ذهن دارند و هيچ نشانه ی مثبتی از جبران آن صدمات و احترام به رای مردم هم در کار نباشد.
اما چرا اعلام زودهنگام حدس شما مخرب است و به معترضان ضربه ميزند؟ به اين دليل که شما بعنوان يک چهره شناخته شده اعتبار داريد، رسانه های زيادی را در اختيار داريد، بخشی از مردم سخنان شما را قبول دارند و وقتی اين پيش بينی را در رسانه ها مطرح ميکنيد، در اصل داريد حرفی را در دهان مقامات جمهوری اسلامی ميگذاريد که به راحتی ميتوان آمار حضور شصت درصدی در انتخابات را اعلام کرد، حتی اگر بسيار کمتر از آن شرکت کرده باشند. چرا که ميتوان ناباوران و مظنونين به تقلب را به سخنان کسانی مثل مسعود بهنود حواله داد و گفت که «عناصر نزديک به فتنه» هم پيشتر به اين حضور با شکوه اعتراف کرده بودند. از اينروست که اينگونه پيشگويی ها نه تنها بی مبناست بلکه خيری به جبهه معترضان و دموکراسی خواهان هم نميرساند و تنها آب به آسياب خدايگان تقلب ميريزد. از طرف ديگر مشخص نيست که شما فردا روزی چگونه ميخواهيد صدق و کذب پيش بينی تان را مشخص کنيد. اگر به نتايج اعلام شده توسط حکومت اعتماد داريد، پس نتايج انتخابات رياست جمهوری را هم بايد قبول داشته باشيد و اگر هم که قبول نداريد پس اساسا چه دليلی دارد که شما زمينه ساز اعلام شصت درصدی حضور مردم در انتخابات شويد. اتفاقا در انتخاباتهايی که شکاف حاکميت و مردم زياد است، اعلام حضور ۷۰ يا ۸۰ درصدی مردم در انتخابات مطلوب نيست چرا که حاکميت خود ميداند که اين اعداد بسيار غيرواقعی بنظر ميرسد و آنچه مهم است قبولاندن حضور ۶۰ درصدی به مردم و معترضان است تا حاکميت ثابت کند که تحريم انتخابات شکست خورده است و مردم با وجود تمامی اتفاقات و حوادث ناگوار باز هم در پای صندوقها حضور يافته اند.
وقتی ادعايی تا اين حد ضعيف است و تنها به يک حدس و گمان می ماند، چه لزومی دارد که بدين گونه طرح شود و بر درستی آن هم تاکيد شود؟ باور کنيد که در شرايط نااميدی و رنجوری جنبش اعتراضی مردم، اينگونه حرفها تنها تزريق نااميدی است. اينکه يک پزشک به بيمارش بگويد که تو ديگر اميدی به زندگی نداشته باش، نشانه هوشمندی و صداقت يک پزشک نيست.

۳- جناب آقای بهنود؛ نکته مهم ديگری که در نوشته (و در واقع دفاعيه) شما آمده است، دعوت منتقدان به حرکت است و اينکه « به جای سيلی زدن بر گوش پزشک، دور هم جمع شويد و کاری حسينی کنيد!». راستش اين قسمت حرفتان بيشتر مرا برانگيخت تا اين مطلب را بنويسم چرا که حرف و بغضی فروخورده را زنده کرد. ياد اولين جملات مقاله شما در فردای روز عاشورای ۸۸ افتادم. روزی که بعضی از مردم و جوانان در برابر حملات و اقدامات خشن و بيرحمانه حکومت از خود دفاع کرده بودند. مردمی که با خشونت بسيار زياد مواجه شده بودند و پرت کردن افراد از روی پل و زير گرفتن افراد با ماشين پليس را مشاهده کرده بودند، برای دفاع از خود به سمت نيروهای تا دندان مسلح سنگ پرتاب کرده بودند و تعدادی از سطلهای آشغال را آتش زده بودند. در اصل مردم آن روز همان کار حسينی را کردند که شما امروز به آن دعوت ميکنيد. مگر امام حسين عليرغم تمام تلاشی که برای خودداری از درگيری نشان داد، در هنگامی که مورد تهاجم قرار گرفت ايستادگی نکرد و از خود دفاع نکرد؟ اما شما مردم را به شدت محکوم و سرزنش کرديد و آن جوانان صدمه ديده، توامان با سرکوب حکومت و سرکوفت شما مواجه شدند. شما در فردای آن روز نوشتيد: « ما شکست خورديم. اهل مدارا و تسامح شکست خوردند...اين را در همين سکوت سرد..هم می توان به خود گفت...اميدوار بوديم که ديگر دادمان را با مشت و گلوله نستانيم، گل به کار آوريم، اين که اول بار ديگری گلوله انداخت از بار غم ما نمی کاهد.» (۳) اينگونه «جملات غير دقيق» و غير واقعی به گمان من يکی از بزرگترين ضربه ها را به جنبش اعتراضی مردم وارد کرد. نه بخاطر اينکه شما از خشونت ابراز انزجار کرده بوديد- که بايد ميکرديد- بلکه بخاطر اينکه شما به جای هدف گيری عامل خشونت، قربانيان خشونت را هدف گرفتيد و به آنها اتهام غيرواقعی زديد. جمله بالا را اگر کسی ميخواند، فکر ميکرد که انگار نبرد مسلحانه رخ داده بود و معترضان به سمت پليس «گلوله» انداخته بودند. آقای بهنود، شما احتمالا با نيت جلوگيری از خشونت آن سخنان را نوشتيد، اما آن سخنان بدترين دفاع از عدم خشونت در آن زمان بود. آن زمان بايد به مردم درباره روشهای خشونت پرهيزی توضيح داده می شد، نه اينکه آنها متهم به خشونت ورزی ميشدند. داستان آن روز، مشابه داستان بيماری بود که خونين و مالين نزد پزشک رفته باشد و پزشک به جای التيامش، نمک بر زخم او بپاشد.
انصافا يکی از بزرگترين ضعفهای جنبش سبز ناآشنايی و بدفهمی نخبگان در چيستی و چگونگی مديريت مبارزات مسالمت آميز بوده و هست. همين دو روز قبل سخنرانی زنده ای از آنگ سان سوکی يکی از سرشناس ترين رهبران مبارزات مسالمت آميز در جهان درباره اعتراضات مدنی در راديوی بی بی سی انگليسی پخش شد (۴). او در بخشی از سخنانش که درباره شيوه مبارزه بدور از خشونت بود، به گروهی از جوانان دموکراسی خواه که به مبارزات قهرآميز در برمه روی آورده اند، اشاره کرد و گفت که ما آنها را هرگز نفی و محکوم نميکنيم چرا که آنها دلايل بيشماری دارند که مبارزات قهرآميز را راه حل ميدانند اما شيوه ما با آنها متفاوت است. اين را گفتم تا نشان دهم که رهبران مبارزات مدنی (مانند ماندلا و آنگ سان سوکی) حتی مبارزات قهرآميز را نفی نمی کنند، اما در کشور ما دفاع مشروع مردم در برابر سرکوب شديد، از طرف نخبگان سياسی همچون شما به شدت محکوم می شود. حال بعد از گذشت يک و اندی سال از آن واقعه به جوانان به طعنه ميگوييد که حرکت و کاری حسينی کنند؟

۴- جناب آقای بهنود؛ نقد من به سخنان شما به معنی طرفداری از تحريم نيست چرا که هنوز زمان زيادی لازم است تا درباره راهبرد مناسب در مواجهه با انتخابات تصميم گرفته شود و فکر ميکنم بايد اين روزها بيشتر درباره استفاده از فرصت انتخابات و چگونگی تحميل مطالبات انديشيد. اما يقينا زمان مناسبی برای دعوت به شرکت در انتخابات و اعلام نتايج انتخابات هم نيست، آن هم به گونه ای که اگر بخواهد اراده جمعی برای عدم شرکت در انتخابات شکل بگيرد، پيش داوری شما به آن ضربه می زند و آنرا پيشاپيش شکست خورده نشان می دهد.
جناب آقای بهنود؛ شما روزنامه نگار، وقايع نگار و داستان نويس موفقی هستيد اما تحليل های سياسی تان راهگشا و هوشمندانه نيست. خودتان در مصاحبه با پارازيت گفتيد که «آدم سياسی نيستيد و تفکر سياسی هيچ وقت نداشتيد». کاش در اعلام اينگونه تحليلها و پيش بينی های سياسی کمی محتاط تر عمل ميکرديد.
داستان شما و منتقدان برآشفته و يا بعبارت ديگر داستان پزشک و بيماران، ظاهرا کمی پيچيده تر از روايت شماست. بيماری که بر صورت پزشک سيلی ميزند، بيمار ناهنجاريست و رفتارش ناشايست است. اما اگر آن پزشک بدون معاينه و ديدن جواب آزمايش، تشخيص بيماری او را بدهد و قبل تر نيز با تشخيصی اشتباه، جان يکی از عزيزان آن بيمار را گرفته باشد، آن موقع ميتوان تا حدی عصبانيت و برآشفتگی بيمار را درک کرد. مشکل ما فقط بيماران عصبی نيستند، مشکل از تشخيص نادرست پزشکان و گاهی درد بر درد افزودن آنها هم هست.

پی نوشت:
(۱)- مقاله «در جواب مدعيان پارازيتی»، مسعود بهنود
http://news.gooya.com/politics/archives/2011/07/124354.php
(۲)- ميزان مشارکت در انتخابات مجلس هفتم
http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8803230613
ميزان مشارکت در انتخابات مجلس هشتم
http://www.ayande.ir/1386/12/post_460.html
(۳)- مقاله «دلهره دارم»، مسعود بهنود،
http://www.masoudbehnoud.com/2009/12/blog-post_27.html
(۴)- Aung San Suu Kyi; Lecture 2: Dissent
http://www.bbc.co.uk/programmes/p00hljtz »



* در رابته با غلَت‌های املاعی

۱۳۹۰ تیر ۲۱, سه‌شنبه

آقای خاتمی! حالا شما در این مورد یه کم کوتاه بیا و در اون مورد یه کم بلند


به غلَت‌های اهتمالی‌ی املاعی توجه نکنید*

اخیرن از آقای محمد خاتمی نقل شده است که ایشان گویا به صراحت فرموده اند: « ما از سال۸۴ نباید در انتخابات شرکت میکردیم! متاسفانه این اشتباه ما بود. این بار اگر شرایط فراهم نشد حتما در انتخابات شرکت نمی کنیم».

میگم ما رو باش که فکر میکردیم مثلن تاکتیک سرمون میشه و انتخابات را به موقع تحریم میکنیم و به موقع شرکت میکنیم یا شرکت در آن را تبلیغ میکنیم. چقدر هم برای تبلیغ به شرکت در انتخابات 88 فحش نخوردیم و همدست و کارگزار حکومت نشدیم تا میلیونها مردم تحول/آزادیخاه تو سال 88 بلوغ سیاسی نشان دادند و  بزرگترین جنبش را بعد ار دهها سال بوجود آوردند. حال آقای خاتمی گویا انقلابی شده اند و برای اینکه از تحریم کنندگان (که همه ی شواهد نشان میدهد این تحریم، داعمی خاهد بود) عقب نیافتند و به هر  تَریقی که شده خود را با اقایان موسوی و کروبی هم تَراز کنند، یک دفعه به سرشان زده که ما؟! از سال 84 نباید در انتخابات شرکت میکردیم. در این جاست که باید به ایشان گفت: آقاجان، در این مورد یه مقدار کوتاه بیا!

در رابتِه با آن موردی که ایشان بهتر است یه کم بلند بیایند! حرفهای ایشان چنین است: همانجا: «تا زمانی که مجری و ناظر انتخابات مطمئن نباشند و هر دو از یک جریان باشند، مطمئنا انتخابات سالم نیست. برگزار کنندکان انتخابات از معتمدان کشور باید باشند. نه آنکه از یک گروه خاص با تندروانه ترین افکار، مسئول باشند. بیایند از همین احزاب موجود افرادی را بدین منظور انتخاب کنند تا انتخابات سالم تری داشته باشیم، اگر شرایط فراهم نشد حتما در انتخابات شرکت نکنیم.»

که این خودش یه جور کوتاه آمدن است. معلوم نیست تکلیف کسانی که نه این جناح و نه آن جناح را قبول دارند و به جز نضارت ناضران بین المللی، به چیز دیگری راضی نمیشوند و حق هم دارن راضی نشوند، چیست؟ بنابراین آقای خاتمی بهتر است حال که دارند خوب انقلابی میشوند!  حرف از نضارت این ناضران بزنند.



* در رابته با غلَت‌های املاعی

۱۳۹۰ تیر ۱۹, یکشنبه

بهتر است که دوباره خودم! را نصیحت کنم



* در رابته با غلَت‌های اهتمالی‌ی! املاعی


تـــــــــو ای
رند عالمسوز خالی‌بندِ
مــهربـــان‌پــاچــه‌گــیــــــــر

سیاست‌ندار: اصولن، خالی‌بندی
در سیاست بعضی موقع‌ها خوب است
امــا باید یه خــالی‌ای بـبندی که بگنجه
وگرنه آدمی مثل سازگارا کِی فرمان حمله
بـــه رادیــوتــلویــزیـون را داده بــود؟
اَبـــدَب: از نضر* ادبـی، بـی‌ادبـی‌ست
کــــه پـــاچه‌ی کسی را بگیریم
پـــس منـــضور چیــــــست؟
گزارشگر: شاهین، که منضور
اصـلی‌اش هــم هــمــیــن! بــود
در ادامه‌ی نصیحت‌هایش فرمود!:ا
و تو ای ماتلی و ماتلی‌مدال و
نـــــــــــــــــــــــدا
و صـــمــد و
جوادِزندانی‌وحشی‌پـاچه‌گیر
تا مـیتوانی پــــاچه بگیر! که تا
کـــه تــا، کـــه تــا، کـــه تــا

سروناز: از حضار محترم
بــه خـاتِـر گیریدن صفحه
معذرت‌خاهی بعمل میآورم
شاهین: که تا با روشنفکرانی
کــــــه در ســــــیاســـــــت
دخالت می‌کنند و زیادی خَتاکارند
و یــا تـــو فکـر می‌کنی خَـتاکــارند
و جنــبش را به بــی راهه می‌برند
اَبدَب: دشــمن دانـا بلندت می‌کند
بر زمیــن‌ت مــی‌زند نــادان‌دوست
شاهین: آری! اگر با آن‌ها مبارزه
نکنی آن‌ها با راحتی‌ی بیشتری
به کــارشـان ادامــه خـاهند داد
و به جنبش، خاسته یا ناخاسته
ضــــربـه مــــــی‌زنـنـد
و آن‌هایی که در این مبارزه
شـرکـــت نمــــی‌کننــد، خود نیز
خَـتاکــارند و ترسو و عافیــت‌تَلَب
شعـــــــــار آن‌هــــــا این اســـــت
که گیــر نده یا انــتقاد نکن
تــا بــه تـــــو گیــــر ندهـــند
رهنمودی نده، چون ممکن است
رهنمـــــود غلَتــــی بدهــی
و پرستیــــژت از بیــن برود
ببیــــن بــــــاد به کـــدام سمت
می‌وزد تا یک هفته، یا یک روز
مانده به رسـیـــــدن وزش! بگویی
همراهی با این وزش داره ارزش!
و نــتــیـــــــــــجه! ایـــنــکه
پاچّـــــه‌گیــران جهــــان
متــــــحد شویـــــــــــد

و حتا پاچـــه‌ی کسانی را
که با معال‌اندیشی پاچه نمی‌گیرند
بگیـــــــــــــــــریــــــــــــــــد
سیاست‌ندار: ما تا زمانی که
دســـــــــــــت بــــه یــــــــک
تصفیه‌ی فکریِ/شخصیتی درست و حسابی
در درون نیروهای اپوزیسیون
نزده‌ایم، به یک رهبری‌ی درست
دست نخـــــــــــــاهیــــــم یافت
هر چند که برعکس این حرف هم
صادق است