۱۳۸۷ اسفند ۱۳, سه‌شنبه

از انتخاب بین بد و بدتر تا حلقه‌ی گم‌شده و چگونه مهشید گولم زد ؟


منتقل شده از اینجا:
http://rendeaalamsuz.blogspot.com/2009/03/blog-post.html

* در رابته با غلَت‌های اهتمالی‌ی! املاعی

شاید اگه این احساسات نبود - بگزریم از اینکه چه بلایی سر انسان میومد - میشد آدم تو سیاست، راحت از منطقش پیروی کنه و منحرف نشه، البته اگه منطقش، واقعن منطقی باشه!
و این انتخاب بین بد و بدتر، از اون سُعالای فلسفیه که چون خیلی مزاحمت‌برانگیزه، باید داعمن بهش رجوع کنی، تا احساساتتو به مقدار واجبی سرکوب کنی. این صمدآقا یه زمانایی تو یه گپ خصوصی که من خودمو به نفهمی زده بودم! و بهش می‌گفتم: «من نفهمیدم بلاخره باید بین بد و بدتر، بد روُ انتخاب کنم یا نه ؟» اینطوری زد تو چشَم:

«صمد: صمدآقا بی‌تلفی‌یت. صمد‌آقا: هاااااا، موُ یه روز دو جفت، نه، دو تا دونه چش دیدُم که با هم جفت و جول بودن و خیلی هیس و ولقلمبیده و با افکار شوم. انگاری میگفتن بیا بزن تو جفتمون. اون موقع مو نقشه کشیدُم که برُم انتقام بگیرُم، یک انتقام سخت. واسه همین رفتُم قوچ‌علی رو هم با خودُم بردُم و بشش، یهنی به اون جفت چشمه‌ها، یه چشمی نشون دادم که چشمگیلش کرد و راه در روُ نداشت و بعد بشش گفتُم ای بی‌چاله، یا دو نفریمون میزنیم تو چشت یا فقط من میزنُم. اون بی‌چاله هم غلت نکنُم به‌خاطر اینکه چاله‌هاش گم شده بود گفت خوب یکی، بهتر از دو تایه، پس فقط خودت بزن. اونوقت چشمت بلا به دور ازش باشه، مونوم همچین زدُم به یکی از اون جفت چشمه که کار انگشت سه نفرو کرد و یکی هم به ضررش شد. حالا فکرشو کن اگه این اخمخ گفته بود هردوتامون بزنیم به چشش چونکه حالا که قراره نوش جون کنه، یه ذره کمتر و بیشترش چه فرقی میکنه آخه نه ؟! »

اما احساساته دیگه، اگه جلوشو نگیری میخاد! بنویسه:

« میدونی چه‌جوری میتونی راحت حکومت کنی؟ مثل آب‌خوردن. با مردم مثل سگ رفتار میکنی و یه کاری میکنی که هر آشقالی روُ که جلوی پاشون بندازی، با نهایت لذت میل کنن. همیشه مردم روُ به مرگ میگیری تا به تب راضی بشن. همچین بدتری تو حلقشون فرو میکنی تا به اون بَده رضایت بدن و بدون هیچ قید و شرطی بازیگر نمایشهای بی‌ارزشت گشته و به حامیان قسم‌خورده‌ی قوانین سلطنت و قدرتت رعی بدن.
اما زیاد هم احساس راحتی نکن، مردم بلاخره به اونجایی میرسن که دیگه بازیچه نمیشن و ...»

ولی این عقل احمق! دوباره به فکر بد و بدتر می‌افته و میگه مگه تو خودت توو اون برنامه‌ی خاک‌روسریِ اتحادت ننوشتی که:

«14. در مورد رابطه با "اصلاح طلبان" و شرکت در رای گیری
الف_ گروهی از ما بر این عقیده اند که ما باید در مقابل این حکومت، بطور کلی از کسانی که تحت نام "اصلاح طلب" فعالیت میکنند، پشتیبانی کنیم. و ضمن اینکه دائما" از ضرورت انقلاب مخملی و اصلاح ناپذیر بودن رژیم صحبت میکنیم و هر نوع آزادیفروشی و کارگذاریِ رژیم را از طرف هر کسی مورد اعتراض قرار میدهیم، از مردم بخواهیم که بین "بد" و "بدتر"، "بد" را انتخاب کنند. آنها معتقدند که این عمل نه به معنی ِ تایید رژیم و بلکه به معنی ِ نشان دادن کینه و دشمنی با جبهه ی ولایت فقیه و دار و دسته ی نظامیش و به منظور دامن زدن به اختلافات درون حکومتی میباشد. و اختلاف در حکومت هر چه بیشتر، بهتر. آنها میگویند که ما از طریق رایمان، به اصلاح طلبانی که ادعای طرفداری از حقوق مردم را دارند، قدرتی میدهیم و دائما" آنها را برای عمل کردن به ادعاهایشان زیر فشار قرار میدهیم.
ب_ گروهی از ما معتقدند که بطور کلی کسانی که تحت نام "اصلاح طلب" فعالیت میکنند، اگر گوشه ای از قدرت را به دست آورند و به بعضی از خواسته هایی که ممکن است نفعی برای مردم هم داشته باشد، برسند، باز هم در مجموع، عده ای خواسته و عده ای ناخواسته، آب به آسیاب رژیم ریخته و باعث آراسته شدن چهره ی حکومت ولایت فقیه و طول عمر بیشتر آن میگردند، بدون اینکه رژیم هرگز به قدرت گیری ِ مردم تن دهد. آنها میگویند اصلاح ناپذیریِ رژیم، معموریتی برای اصلاح طلبان باقی نمیگذارد، مگر طولانی کردن عمر این رژیم، و شرکت در انتخاباتی که کاندیداهایش باید مورد تصویب حکومت قرار بگیرند، یعنی رای دادن به حکومت.
ج_ هر دو گروه و کسانی که احتمالا" در این زمینه بینابینی هستند، همدیگر را تحمل کرده و بدون زدن تهمت به یکدیگر، تبلیغات خود را میکنند، ولی مواضع رسمی و البته غیر اجباری و رهنمودی را، ستاد رهبری اعلام میکند.»

و مگه تو خودت بیشتر به بند الفش گرایش نداشتی؟ پس چرا تو این مدت همه‌ش خاستی خاتمی روُ بی‌آبرو کنی و حالا از حق و حقوقش که بگذریم، چرا کللن زیرآب رعی‌گیری روُ میخاستی مثلن بزنی، حتا با تشویق به امیدواری؟:

«عزیزم، اگه به خاتمی رای میدی، به یه امیدی رای بده.

مثلن به این امید بهش رعی بده که بگه من دانشجویان ستاره دار را نابود می‌کنم! البته نه خود دانشجویان را و بلکه ستاره‌ها را و نه از تو هفت آسمون و بلکه از پرونده‌های دانشجویانی که از حقوق انسانیشان استفاده کرده و نظرشان را بر علیه حکومت ولایت فقاهت ابراز داشته‌اند.

مثلن به این امید بهش رعی بده که وقتی میگه اسلام، دمکراتیکه، بگه که مسلمون بودن زوری نیست و کسی روُ که بی‌دین میشه یا دینشو عوض میکنه، مجازاتی نیست، حداقل در این دنیا. و مگر نه اینکه که مثلن پیغمبر فرموده که فلان و فلان!
و بر اساس همان اسلام دمکراتیکِ ادعاعی ِ خودش، بگه حقوق انسانی‌ِ همه‌ی ایرانیان، صرف‌نظر از دین و مذهب، باید مساوی باشه و بخاد یه قدم عملی تو این راه برداره و بگه پس من پیشنهاد میکنم که قانونی تصویب بشه که کسی حق نداشته باشه از دین و مذهب مردم سُعال کنه.

مثلن به این امید بهش رعی بده که بگه اگه یه زمانی زن و مرد برابر نبودند، الان از نظر حقوق انسانی اقتصادی برابرند و من پیشنهاد میکنم که قانونی تصویب بشه که ارث زن و مرد برابر باشه ...»

پس آدم نسبتن درست‌تری! شو و حالا که نمیخای امید بی‌جا در دل مردمان بپراکنی تا مردم ضمن رعی‌دادن به خاتمی، دست روی دست بذارن و دلشون به خاتمی خوش باشه که بره حق و حقشونو براشون بگیره، یا دست روی دست نذارن ولی انتضارای زیادی از خاتمی داشته باشن، اقللن کمک نکن که احمدی‌نزاد دوباره هاله‌نمایی کنه. و ضمن اینکه همچین کمکایی نمی‌کنی، بیشتر به فکر حلقه‌ی گم‌شده‌ی این همه اعتراضات پراکنده باش که تا این حلقه درست نشه، و چون گفتیم گم‌شده، تا این حلقه پیدا نشه، کار ما به جایی نمیرسه. پس حالا برو و سراغ این حلقه‌ی گم‌شده روُ از مهشید بگیر.

و در اینجا بود که این عقل خاک‌برسر، احساساتمو گول زد و من هم فکر کردم میتونم این مهشید روُ گول بزنم، تازه ندیده و نشناخته.

مهشید گولم زد

صمد: در وانُفسای خاطرات آموزش انتخاب بین بد و بدتِر به این شاهین که یه مدتیه روح این جُواد زندانی توش هولو کرده بودُم که دیدُم این مهشید زنانه‌ها، غلت نکنُم به صورت زنانه‌ای لیلا مانند! در مُقاله‌ی وسوُسه‌انگیزی، خِر این زیتون بیچاله روُ که برای انتخاب نامزدش داشت شرط و شروط میذاشت، گرفته و بشش میگه که تو جمهولی اسلامی عروس خانم باید بله روُ بده و شرط و شروط نذاره که همون که تو روُ وسوسه کرده به اندازه‌ی کافی کافیه! و نکنه مثلن اگه شورت و شلیته‌تو قبول نکرد میری همه‌ی رعی‌هاتو میدی به ابراهیم لینک‌کن که همه‌ی برده‌ها روُ نابود کرد.

خلاصه غلت نکنُم حدس میزِنُم وقتی هم که زیتون گفته آخ خفه شدُم، گلوشو ول کرده و پیش پاش نشسته و گفته حالا یه چایی بیار و همونجا هم بشش گفته اگه همچین شووری کنی یک فداکاری برای مملکت هم کردی، ولی خوب شایدُم همچین چیزی روُ بشش نگفته باشه و موُ چرا حرف دربیارُم. آدُم نباید انگشت تو چشم حدسیات کنه.

آره خلاصه که این مهشید خوب چند تا درد دل کرده بود و با مثالایی مثل:

«دوران خاتمی قدری بهتر بود ، مردم یکی یکی و دو تا دوتا سرکوب میشدند نه خروار خروار

به این نتیژه‌ی مُنطَقی و منطقه‌ای رسیده بود که:

«پس بر همه ی ما وبلاگ نویسان عزیز و ارجمند واضح و مبرهن است که دوران خاتمی قدری از دوران احمدی نزاد کمتر بد بود.
اگر این برای کسی کافیست که برود و به خاتمی رای بدهد ، خوب بگذارید رای اش را بدهد ، دیگر چرا خرش را میگیرید که مثل زیتونک بیاید و خودش را توجیه کند که من شرط میزارم و رای میدهم ؟

همین است که داریم ، همین است که هست. و خاتمی قدری کمتر از احمدی نزاد بد است ، و فعلا انتخابی که داریم بر سر همین دو است. پس نه خودمان و نه کسانی که رای میدهند را با حرفهای تو خالی آزار ندهیم.»

البته ممکنه این بدتِر بودن دَوَران احمد‌ی‌‌نزاد برای همه‌ی همه واضح و افتضاح و مبرهن و بحرانی نباشه، ولی در زِمن اینکه تخریبن برای همه مسعله‌ای بوده که زیر سعالات نبوده، حالا ببینید مُو چه جوری گول مهشید روُ خوردُم و حیف شما که نمیدونید که این گول خوردن چه مزه داره و باید بخوری تا بفهمی چقده لرزه هم داره، آره. این خانمی با نصیحت‌ها و سُعالها و حرفایی نظیر :

«بر مردم سخت نگیریم. اگر کسی معتقد بود که بد از بدتر قدری کمتر بد است ، به انتخابش احترام بگذاریم.
واقع بین باشیم ... چه کار میتوانیم بکنیم ؟ چه کار کرده ایم ؟ چه کار خواهیم کرد ؟

احمدی نژاد نشان داد که سگ زرد کمی بهتر از شغال است. و اگر کسی میخواهد این انتخاب را بکند ، خوب چه کارش دارید آخر ؟
نکند برنامه ی انقلابی در دست دارید که مرا بی خبر گذاشتید ؟ ها ؟»

پاک مونو به یاد وضایُف اُنقلابیُم انداخت و با این «ها ؟» گفتنش مونو کشت و به یاد لیلاجانم انداخت. فکر کِردُم حالا که رُخنمود کِرده و رهنمود میده یا نصیحت میکنه و تازه میپرسه چی‌کارا میتونیم بکنیم، پس حتمن اگه فهمید چیکارا میتونه بکنه، حتا انگشت‌چش‌نگاری، خوب به دیگران هم میگه ما از این کارا هم میتونیم بکنیم نه. واسه ی همینُم شاهین و فرستادُم که باهاش درد دل کنه و دست از سر لیلای موُ برداره:

سلام به مهشید: خیلی وقت بود چیزی برات ننوشته بودم، اما بغیر از این، نه دیگه! یه مقدار جرزنی کردی. بر طبق حرفات باید قاعدتن در رعی گیری شرکت کنی اما میدونم چون به احتمال زیاد حالت خیلی به هم میخوره که بری درِ سفارت، خوب مجبورت نمیکنم! تو ایران هم کسی مجبور نیست بره رعی بده، ولی باز طبق نتیجه گیری منطقی از حرفات، حداقل باید میگفتی که اگه ایران بودی رَعی میدادی. کاملن قبول دارم اونایی که میگن به این شرط و به اون شرط، اصلن در شرایطی نیستند که بتونن شرط بذارن و فقط دارن ناز میدن. [هرچند که دلبران و سیاست‌مداران‌نداران هرگز نباید ناز و بلوف و کرشمه فراموششان شود] اینکه به یه نفر بگی منو کمتر کتک بزن، دلیل تعیید کتک خوردن نمیشه. این دلیل ضعفه و ما تا ضعفامونو قبول نکنیم، نمیتونیم برطرفش کنیم. و وقتی قوی شدیم، آنچنان میزنیم تخت سینه اش، که بگیم آخیش. پس برای شروع و تقویت یک جنبش سراسری، بیا و اولین نفری باش که به تقاضای من جواب مثبت میدی:

وعده یا قرار یا راندووی
زیر را زودتر از من بپذیر
عشق من! و بشنو این ز من
که تبلیغ قرار عاشقانه
بسی پر ارج بُود در این زمانه

وعده ی ما، جمعه ی اولِ هرماه
ازعصر تا غروب یا شبِ بعد از ظهر!
تــــوی خیابانها و میادیــــن
و فراموش نکن نازنین
حق گردش را.
و در این روز غریبه ها و آشناها
اگر بدهند به هم سلام و دست
خیـــلی خـــــــــوب است
حتا اگر بکار بَرند دستکش را!

علیک سلام ِ مهشید: شاهین جان ، این آخری که زیر هم نوشته بودی ... شعر بود ؟
جاست چکینگ :))

جواب علیکِ مهشید: نه شعر نیست، نثر منحرفه! اگه منظورت کس شعره (ببخشید)، راحت بگو، ولی من خیلی جدی دارم حرف میزنم. منظورمم این نیست که الان مردم بیان و شعار بدن. همینکه هر ناراضی ای دست خودشو! و خانواده شو و دوستا و فامیلاشو بگیره! و تو همچین روز عزیزی بیان تو خیابون با هم قدمی بزنن و گپی، به مرور این حرکت جا میافته.
بسیار مشتاقانه منتظر جواب مثبتت هستم تا بعدن بسیار مشتاقانه از دیگران جواب مثبت بخاهیم. و اگه مخالفی، دلیلاتو بگو تا از گمراهی دربیام.

مهشید: اولندش ... دومندش اگر منظورم کس شعر بود مینوشتم
سومندش فعلا هر ناراضی ای دست خودش را میگیرد و یه جواریی میاد بیرون ، یعنی میاد خارج
دور جدیدی از مهاجرت آغاز شده ، فرار مغزها.
و من دقیقا نفهمیدم تو چی را حرکت میدانی ؟ این که یکی با دوستا یا خانواده بیاد بیرون و قدم بزنه ؟
که چی بشه ؟

جواب به مهشید: قرار نبود آیه ی یعس بخونی. حالا 4 میلیون، بشه 5 میلیون و جمعیت ایران هم از 70 میلیون بشه 69 میلیون. این دلیل نمیشه که ناراضیهای تو ایران ابراز وجود نکنن. فکر کن این همه دانشجو و مهندس و کارگر و معلم و غیرو، فعلن اصلن هم نخان شعار بدن، بطور منظم و مرتب! در روز بخصوصی در ماه به خیابونا بیان و دیگران روُ هم تشویق به این کار کنن و کم کم تعدادشون به چند صد هزار برسه. این میشه یه نیروی بزرگ بلقوه ای که به موقعش یک فشار از پایینی نشون بده که اون سرش ناپیداست.
البته آلترناتیو این پشنهاد اینه که مردم بطور سمبلیک تو خونه هاشون بشینن و یا داعم به بد و بدتر رعی بدن و حتا نتونن اون بَده روُ یه ذره بهتر کنن. جنبش های پراکنده مردمو حکومت داره راحت سرکوب میکنه.
حالا مهشید، چه پیشنهاد بهتری داری که چی بشه؟ بدت میاد که ببینی چند صد هزار نفر تو خیابون قدم بزنن و گل بگن و گل بشنون و شعار ندن؟ خوب اگه دیدی وقتش رسیده، بگو شعار بدن که احتمالن اونموقع با دوستان مشورت میکنی و میگی چه شعاری بدن :)

مهشید: شاهین عزیز، اولا که منو نشناختی و نمیشناسی که اینا رو مینویسی
دوما خوب مردم بیان بیرون. من چه کار کنم ؟
مسئله اینه که اگر من بنویسم مردم بیان بیرون ، یا نیان بیرون ، همان است که بنویسم مردم رای بدن یا ندن است.
یعنی اینکه اینجا بنشینم و بگم مردم چی بکنند و چی نکنند.
و من این کار را نمیکنم.

جواب به مهشید عزیز: اینو راست میگی که «منو نشناختی و نمیشناسی که اینا رو مینویسی»، ولی خوب دیگه، با گفتن این حرفا که: «واقع بین باشیم ... چه کار میتوانیم بکنیم ؟ چه کار کرده ایم ؟ چه کار خواهیم کرد ؟» من بیچاره روُ گول زدی. تا کی باشه من تو رو گول بزنم! فعلن بای بای، صمد هم میگه وای وای.

مهشید: تو حالت خوبه ؟

و این بود داستان گول‌خوردن من از مهشید که در انتهای آن، حال و احوالم هم زیر سعال رفت تا آنجا که به این نتیجه رسیدم که گول زدن کار خوبی نیست.


۱۳۸۷ بهمن ۲۲, سه‌شنبه

مگر که برآورده میشد هزار تا اگر، که ممکن شود انقلابی نشود دگر


منتقل شده از اینجا:
http://rendeaalamsuz.blogspot.com/2009/02/blog-post_10.html

* در رابته با غلَت‌های اهتمالی‌ی! املاعی

اول توجه شما روُ به این حرفای آقای نبوی، که نباید گفت هیچ‌وقت حرف درست نمیزنه، جلب کنم:

ابراهیم نبوی: «من در برنامه " روزشمار انقلاب" يک کشف کردم، اينکه بقول خانم مهشيد اميرشاهی در مورد مرحوم بختيار " حتی يک نفر نيست که از بختيار دفاع کند؟" واقعا در ماه بهمن ۱۳۵۷ حتی يک نفر جز خانم اميرشاهی نبود که رسما از بختيار دفاع کند، در حالی که در سال ۱۳۸۷ در نوشته هايی که از زمين و آسمان می بارد، حتی يک نفر نيست که به بختيار حمله کند و يا به او ارادتش را ابراز نکند. فکر می کنيد اين وسط چه اتفاقی افتاده است؟ چه شد که بعد از سی سال بختيار اين همه طرفدار پيدا کرد؟ آيا جز اين است که دوستان امروز بختيار يا در مورد سال ۱۳۵۷ دروغ می گويند و همه شان طرف آيت الله خمينی و منتقد بختيار بودند يا در حالت بهتر دچار آلزايمر تاريخی هستند


زمین‌لرزه‌ای که در سی سال پیش در ایران رخ داد، مگر اینکه هزار تا اگر برآورده میشد، تا رخ نمیداد و همین که تنها یک نفر بطور رسمی از بختیار دفاع کرده است، که در اینجا باید بر این «تنها یک نفر» بسیار تاکید کرد، خود به بهترین وجهی نشان‌دهنده‌ی اجتناب‌ناپذیری‌ی سقوط سلطنت در آنموقع است.

هر چند که باید گفت در انقلاب 57 که به جای چند قدم به جلو برداشتن، چندین قدم به عقب گذاشته و با دست خود، بلای بزرگی بر سر خود آوردیم، همه‌ی سرتاپای جامعه مقصر بود، اما از نظر من، حکام و سلاطین، دقیقن به خاطر کنترل وسیعی که بر ثروت و مدیریت و فرهنگ جامعه داشته و میخاهند بیشتر هم داشته باشند، بیشترین سهم را نیز در بلایایی که بر سر مملکتشان میاید، بر دوش دارند.

آنهایی که مثل عاقل اندر سفیه، به مردمی که در سی سال پیش شاه را سرنگون کردند، نگاه میکنند، بدانند که اگر آنها هم در آن شرایط بودند، همین کار را میکردند. کینه‌ای که نسبت به شاه و ساواک وجود داشت، به‌جز با سقوط شاه، تسکین نمی‌یافت و آری، اگر خاله‌ دودول داشت، میشد دایی.

در جواب اینکه چرا بختیار، بعد از سی سال به قول آقای نبوی این همه - حال بگذریم از تعداد این یا اون همه - طرفدار پیدا کرده، میشه گفت به‌خاطر اقرار به عاقل‌تر بودن او و به نحوی قدردانی از او و به مقداری، درآمدن از زیر بار احساس گناه و عذاب وجدان است که البته من برای همه‌ی آنها صداقت آرزو میکنم تاوانمود نکنند که آن موقع طرفدار بختیار بوده‌اند، اگر وانمود میکنند.

و اگر از احوالات این‌جانب در آن زمان خاسته باشید، من اون‌موقع‌ها، بعنوان یک نوجوان دانشجوی کمونیست، که در اینجا از بلاهت اکثر عقاید کمونیستی صحبتی نمی‌کنم، هم دشمن ساواک و خفقان مطلق و سانسور و سرکوب شاه و هم خود خاندان سلطنتی بودم و هم فکر می‌کردم بختیار اومده که خانواده سلطنتی روُ حفظ کنه تا بعد از مدتی دوباره همان آش و همان کاسه و به همین خاطر دشمن او هم بودم، اما در کنار این، ضمن اینکه هیچ سمپاتی‌ای به هیچ ملّایی و از جمله آقای خمینی نداشتم، و نفرت مذهبی‌هایی که به تظاهرات کمونیستی! ما حمله میکردند را خوب احساس نموده بودم، ولی هنوز هم دوزاریم نیفتاده بود که داریم از چه چاله‌ای به چه چاهی می‌افتیم، در روز سقوط حکومت، وقتی در میدان حسن آباد با در دست داشتن یک ماشین تایپ که از دفتر کمیته‌ی ساواک کنار پستخونه مرکزی مصادره! کرده بودم، بطور اتفاقی به داداش بزرگم که از پادگان یک رولور مصادره کرده بود، برخوردم، بهش با کمال تاسف، واقعن میگم، با کمال تاسف گفتم: «شکست خوردیم»، هرچند که الان از این حرفم خیلی خنده‌م میگیره. انگار که مگه قرار بود چیز دیگه‌ای پیش بیاد؟!

ب.ن[یک روز بعد]: ایرادایی تو متن دیدم و به همین خاطر تغییراتی به آن تحمیل کردم!



۱۳۸۷ بهمن ۱۰, پنجشنبه

اِبی جان، خجالت بکش، تو انسان‌تر از این هستی


منتقل شده از اینجا:
http://rendeaalamsuz.blogspot.com/2009/01/blog-post_29.html

* در رابته با غلَت‌های اهتمالی‌ی! املاعی

مثل اینکه آقای نبوی بدش نمیاد بهش فهش داده بشه. همین پریروز بود که ضمن انتقاد از ایشون، بهش به عنوان یک دمکرات و دشمن قسم‌خورده‌ی ولایت وقیح، احترام فراوان گذاشتم، اما کاش بعد از «دشمن قسم‌خورده‌ی ولایت وقیح»، تو پرانتز، یه چشمک هم گذاشته بودم. به این کارا میگن سیاست، آخه شما کی یاد می‌گیرید؟!
شاید وقتی یک سرنگونی‌طلب از یک اصلاح‌طلب تعریف کنه، اون اصلاح‌طلبه دردسرهاش با حکومت بیشتر بشه یا خودش الکی یه همچی احساسی کنه، یا فکر کنه بعضی رشته‌هاش داره پنبه میشه و شایدم سرشو مثل کبک برفی! کرده، البته از دید تعریف‌کننده و مگر نه اینست که سیاستمداران واقعی!! هر یک پنبه‌ای را رشته نموده و دوست ندارند که دیگران رشته‌هایشان را پنبه نمایند و اگر نمودند باید تدبیری بیاندیشند تازه آنهم بصورت دمکرات‌مآبانه که بحس‌مان بر سر دیکتاتورها نیست، ولی خوب نمیتوان منکر ایجاد سردرد برای دفاع از رشته‌ها شد و من کاملن احساس می‌کنم که آقای نبوی بیشتر دوست داره از زبان امثال من فهش بشنوه. البته من که کاره‌ای نیستم، ولی خوب دیگه، ما الان همه‌مون تو دنیای مجازی سیر و سلوک می‌کنیم و البته ممکنه جاهای دیگه‌ای هم بکنیم.
پس! مجبورم آرزو کنم که حالتون خیلی خوب باشه که اگه از این حرفای جدید اِبی‌نبی حالتون به هم خورد، کل اعصابتون خراب نشه و تازه یه حالی هم به او بدهید:

ابراهیم نبوی: «باید اعتراف کنم که ماهها بود به این نتیجه رسیده بودم که بسیاری از حرف های حسین درخشان درباره مسائل جهانی، واقعیات ایران و بخصوص درباره اپوزیسیون ایرانی درست است و خود نیز مستقلا به برخی از آنچه او به آن رسیده بود باور داشتم، حتی به این نتیجه بودم که بازگشت به ایران و دفاع از سرزمین و حتی دولت مهم ترین وظیفه ما در وضع فعلی است. وقتی حسین می رفت از خدا خواستم موفق شود، چرا که اگر او می توانست به ایران بازگردد، من و بسیاری دیگر از هموطنانی که دلمان برای ایران می تپد و هر روز با رویای بازگشت از خواب بیدار می شویم، نیز راهی به سوی بازگشت پیدا کرده بودیم.»


اما مگه میشه اعصاب خورد نشه؟ خاک بر سرش، خاک بر سر این اِبی‌نبی که هنوز فکر میکنه میتونه با این نظام بره ایران و ترورش هم نکنن. خاک بر سرش که بر مبنای این توهم، بر مبنای این منفعت شخصی، مجبوره! مغزشو داعم شستشو بده و بیشتر و بیشتر به قهقرا سقوط کنه و اگر دیروز این حرفا را میزد:


«8)مفهوم ايران: هروقت سوار هواپيما مي‏شوم كه به ايران برگردم، قلبم به شدت مي‏زند و اضطراب پيدا مي‏كنم و هر وقت هواپيما از مرز ايران مي‏گذرد و از محدودة سياسي ايران بيرون مي‏روم به سرعت آرامش مي‏يابم. اما دو تجربه به من نشان داد كه پس از 20 روز غربت چنان دچار دلتنگي مي‏شوم كه حتي انتظار مجازاتي سخت نيز نمي‏تواند مانع بازگشت من به كشور شود. اين را در گفت‏وگوئي در پاريس با يوسفي اشكوري دريافتم. هردو نگران بوديم، من يك روز بعد آمدم و او دو ماه بعد. براي من و براي ما كه در ايران زندگي مي‏كنيم ايران سرزميني است با همة بدي‏ها و خوبي‏ها كه رهايش نمي‏توانيم بكنيم، مثل پدري وظيفه‏نشناس و بداخلاق. اما برادر من! رفیق من! من شبي را به ياد دارم كه پدر تو را كتك زد و تهديد كرد كه سرت را مي‏گذارد كنار باغچه و گوش‏تاگوش مي‏برد. تمام شب بيدار نشستم و تا صبح دعا كردم كه ديگر به خانه برنگردي، حتي زماني كه پدر ديگر آنقدر هم بداخلاق نبود. اما حالا اگر بخواهي برگردي هم اين خانه با انتظاراتي كه در اين بيست سال براي خودت تعريف كرده‏اي، سازگار نيست. بچه‏هايت به آنجا عادت كرده‏اند و تاب اينجا را جز براي چند روز تفریح نمي‏آورند. من ظلم را در زندان اوين با تمام پوستم احساس كرده‏ام و هرگز آن را انكار نمي‏كنم، اما براي من زندان اوين بخشي از تهران است.» متن اولیه در بامداد 28 آذر 1380 در تهران، بازنویسی 22 اردیبهشت 86 ، ابراهیم نبوی، براي آن كه رفت، براي آن كه ماند

« سوم، ایرانیانی هستند که بازگشت شان به ایران را موکول به زمانی کرده اند که حکومت تغییر کند. این افراد می خواهند حکومت تغییر کند،. این افراد باور نمی کنند که ممکن است بدون حضور آنها زندگی مردم ایران تغییر کرده باشد. از نظر آنان مشکل ایران حکومت جمهوری اسلامی و دین و ملاهاست، دقیقا ملاها. آنان باور نمی کنند که مردم در ایران دارند زندگی می کنند و در دوره هایی مانند اصلاحات هم زندگی شان جالب و زیبا گذشته است... من نمی فهمم جمهوری اسلامی چگونه خوردن و نوشیدن و پوشیدن را به ملت ایران تحمیل کرده است؟ اگر فرض کنیم که ایران در همسایگی سوئیس و فرانسه نیست، بلکه در همسایگی پاکستان و امارات و عراق و عربستان و ترکیه است، به من بگوئید در کدام یک از این کشورها زنان مسلمان در پارتی هایی شبیه پارتی های ایران، لباس می پوشند و می رقصند؟ به من بگوئید در کدام یک از کشورهای منطقه مصرف الکل سنگین بالای 40 درصد مثل ایران است؟ حتی در سوئیس هم مصرف الکل 40 درصد به اندازه ایران نیست. نیروی انتظامی رسما اعلام کرد که کشفیاتش در سال گذشته 4 میلیون بطری مشروب خارجی بوده. دولت ایران چه چیز دیگری را در خوردن ایرانیان کنترل کرده؟ نکند فکر می کنید مثلا مصرف سوسیس و کالباس و خیارشور و آناناس هم در ایران ممنوع است؟ در ایران انواع ودکای ابسولوت، انواع آبجوی خارجی، انواع ویسکی، جین، تکیلا و تولیدات برادران عزیز ارمنی توزیع و مصرف می شود...
لابد از من می پرسید اگر ایران به این خوبی است، چرا آنجا نماندی؟ پاسخ این است که مجبور شدم و در شرایط سختی بودم، و اگر بپرسید که چرا به ماندن ادامه دادی می گویم اشتباه کردم، باید زودتر برمی گشتم و اگر بپرسید پس چرا حالا که می دانی برنمی گردی، می گویم که شش هفت ماهی وقت لازم دارم تا خودم را جمع و جور کنم، همین!» 29 اردیبهشت 1386، ابراهیم نبوی، تکیلاتاریا


حالا که می‌بینه حدود دو سال گذشته و هفت ماهش هنوز نگذشته، با احساس بدبختی‌ی تمام به سیم آخر میزنه و حتا حاضره از دولت احمدی‌نژاد دفاع کنه و با تبلیغ نظرات درخشان! در خدمت رژیم قرار بگیره. خاک بر سرش، خاک بر سرش. اما مرا دعوا نکنید، اگر بنا را بذارم بر تعریف از او و البته نه تعریف از گند و کثافتکاریش. نباید گذاشت که این بیچاره در گند و کثافت خودش خفه بشه. او را باید از روانی شدن نجات داد و این با فهشیدن تنها امکان‌پذیر نیست و او هم تازه بدش نمیآد که اپوزیسیون! بهش فهش بده تا با وجدان راحت‌تری به پوزیسیون! بپیونده. نه نه، او را باید نجات داد.

نبوی جان، جدی میگم، من تو را با همه‌ی خریتت دوست دارم و هنر هم در همین است وگرنه دوست داشتن آدم نسبتن سالم و درست که سخت نیست و خریت هم نسبی‌ست. پس خجالت بکش و یه مقدار شرم کن. تو انسان‌تر از این هستی. من میدانم.



۱۳۸۷ بهمن ۷, دوشنبه

آقای نبوی، رای دادن که برات حکم قرآن شده، دیگه چرا دروغ میگی؟


منتقل شده از اینجا:
http://rendeaalamsuz.blogspot.com/2009/01/blog-post_26.html

* در رابته با غلَت‌های اهتمالی‌ی! املاعی

البته تا یادم نرفته! بگم که من به آقای ابراهیم نبوی به چشم یک دمکرات و دشمن قسم خورده‌ی ولایت وقیح نگاه می‌کنم و از این نظر، فردی خیلی قابل احترام، اما و اما ... پس! اول این حرفای آقای حمید فرخنده (که او هم رای دادن شده تقریبن براش ایدئولوژی، و میگیم تقریبن، چونکه به‌نظرمیاد اگه حاضره به کروبی و یا رفسنجانی رَعی بده، دیگه حاضر نیست به میرحسین موسوی رعی بده؟) روُ بخونید:


حمید فرخنده: «ميرحسين جديدا سخن گفت، اما سخن جديد نگفت. حرف های او اکویِ صدايی سی ساله، در برخورد با صخره یِ سخت واقعييات اقتصادی است. تکرار سخنان پوپوليستی احمدی نژاد با ادبياتی مؤدبانه و فروتنانه است. نخست وزير سال های جنگ همچنان آرمانگرايانه از "اقتصاد اسلامی" و "اقتصاد اخلاقی" می گويد، شيفته یِ "اقتصاد همراه با معنويت" است. خواستار "فرهنگی شدن اقتصاد" است... حسرت سال های گذشت و ايثار را می خورد، سال هايی که به زعم او " ريزش ارزش های اقتصادی به سمت ارزش های معنوی و فرهنگی نقش بزرگی در اداره امور... اقتصادی کشور داشت."
نخست وزيری که در دوران صدارتش، با قتل عام زندانيان سياسی در سال ۶۷، بزرگترين جنايت در تاريخ ايران مدرن صورت پذيرفته است. مسئول اولِ دولت در نظامی که سال ها-از آزادی خرمشهر در خرداد ۶۱ تا تا پذيرش قطنامه یِ ۵۹۸ در تابستان ۶۷- در سودای صدور انقلاب بر طبل جنگ بی حاصل و ويرانگر کوبيده است، انگار نه نگار مسئوليتی در آنچه بر اين مردم و کشور رفته است در اين ميان متوجه خود و دولتش می بيند. کسی که از "علم"، "ارزيابی های کارشناسانه"، "خرد" و "حرکت ملی" سخن می گويد، خود گويا ماشين بی اراده ای بوده است تنها برای تهيه یِ صورت اقلام مايحتاج مردم و جبهه ها، آنهم در ادامه نابخردانه یِ جنگ.»


و با حرفای کسی که رعی‌دادن شده براش ایدئولوژی و حکم قرآنی و حاضره به بدترین آدما در مقابل بدبدترین آدما، رعی بده و برای اینکه نامزدش یه مقدار وجهه‌ای هم بین مردم پیدا کنه، کمتر بدش نشون بده و دروغ‌های خنده‌دار هم بگه، مقایسه کنید:


ابراهیم نبوی: «در راستای اینکه میرحسین موسوی فعلا نامزد انتخابات است و احتمال دارد رئیس جمهور بشود، به همین دلیل برخی شباهت های ناگزیر میان او و رييس جمهور فعلي را اعلام می کنیم. ...

- اولی چون جنگ پیش آمد نتوانست خوب کشور را اداره کند، دومی ...

- زمان اولی آمریکایی ها می خواستند تنگه هرمز را ببندند، ارتش ایران نمی گذاشت، حالا...

- در زمان اولی نخست وزیر و وزرا فکر می کردند چون حکومت اسلامی است، نباید به مردم دروغ بگویند چون مردم می فهمند، اما در زمان دومی...

- اولی چون تجربه نداشت اشتباه کرد، دومی ...»


و حال که مقاسیه کردید، به این نتیجه میرسیم! که میرحسین آدمی راستگو بوده و خیلی خوب می‌تونسته کشور روُ اداره کنه که منتها دشمنان فهمیدند و ضمن جنگ‌راه‌انداختن، که به قول امام نعمتی بود، نذاشتند که خوب اداره کنه و او به خاطر نیت قلبی کار بدی نمی‌کرد و بلکه مجسمه‌ی خوبی بود و هست اون بیچاره و فقط تجربه نداشت که انشاالله امیدواریم تا حالا تجربه به دست آروده باشه و جنگ هم که دیگه نیست و تازه در زمان او، ارتش هم که میتونست در مقابل امریکایی‌ها بایسته. خوب دیگه چه مرگتونه که آماده‌ی رعی دادن به او نیستید؟!


[من بر مبنای این نوشته:
http://rendeaalamsuz.blogspot.com/2009/03/blog-post.html
شرکت در انتخابات را به نفع کروبی، تبلیغ کردم]



۱۳۸۷ شهریور ۲۷, چهارشنبه

ائتلاف دور مسائل اصلی، برای تشکیل دولت در تبعید


مهم!: برای درک فلسفه‌یه! من در موردِ املای فارسی وبرای راهت‌تر خاندنِ این یا آن! نوشته
در رابته با غلَت‌های اهتمالی‌یه! املاعی



شهريور 1386 ، گفت:


"در کامنتی آمده بود

.... آه که چه فرصتهای گرانبهایی رو این اپوزیسیون عقب مانده ما
از دست میدن. بجای اینکه در این موقعیت حساس با
ائتلاف دور مسائل اصلی
برای جانشینی احتمالی دولت در تبعید تشکیل بدن
قانون اساسی پیشنهادی بنویسن، برنامه های تحقق رفراندم ارائه کنند
و سیاستهای بعد از تحول حکومت رو مشخص کنن، هنوز که هنوزه سر مطالب
خاله رنکی پاچه همدیگه رو گاز میگیرن و همدیگر رو عقب میندازند
یکی هنوز میخواد شاه بشه، بقیه هم با ذهنیت سلطانی بدنبال جمهوری نوع خودند
هیچکدوم هم به چیزی کمتر رضایت نمیدن
من در جواب نوشتم: من با گفته شما موافقم ولی نکته ای را که در صحبتهای شما
گرفتم این است که به یک نخبه گرایی معتقدید ، و به نظر من این هم یکی از ضعفهای
ما ایرانیان است. اگر معتقدید باید کاری کرد
چرا خودتان با همفکرانتان آستین ها را بالا نمیزنید
و منتظرید چند تا فسیل که تازه تا مغز استخوانشان هم استبداد زده هستند
کاری برای شما انجام دهند؟ به قول فروغ " هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودال
می‌ریزد مرواریدی صید نخواهد کرد"
مطمئن باشید اگر به کارتان اعتقاد داشته باشید
کسانیکه منتظر نشسته اند تا یکی شروع کند پشتیبانتان خواهند بود
میخواهم بگویم فقط در کنار نشستن و نق زدن و گقتن که
اگه دست من اینطور میشد و آنطور، دردی را دوا نمیکند
باید وارد میدان شد."



موناهیتا خانم. درود بر شما که گفته اید باید وارد میدان شد

من هم با اصل حرفای کامنت دهنده موافقم و هم با حرفای شما
و فعلا که به کار خودم اعتقاد دارم
مگر اینکه کاملا بفهمم تلاشهایم بی نتیجه است
و در این فهمیدگی! شما هم نقش دارید. آیا شروع مرا میپسندید؟
آیا حاضرید با من وارد میدان شوید؟ آیا پشتیبان هم خواهیم شد؟ 


/فیلسوفدیوانه: آیا کلمه ی "شعار"
همان "شو غار" نبوده، که به معنیِ "نمایش در غار" است
و چون غار تاریک است، و کمر یار باریک است
پس کسی نمیفهمد کسی حاضر به بوس و کنار نشد!
و یا آیا معنای آن از "شما عار " آمده است
که بستگی دارد پشتش چی بیاید؟ و آیا ...آخ آخ آخ/



با احترام و دوستی و امید

شاهین دلنشین


----------------------------------------------------------------------


1 – 2 of 2
Anonymous موناهیتا said…

دوست عزیز
از کجا میدانید که من آستینها را بالا نزده ام؟؟

18 September 2007 20:55



Blogger رندِ عالم‌سوزِ خالی‌بندِ مهربان پاچه‌گیر
و جوادِزندانی و ندا و شاهین said…

راست میگی موناهیتا،دقیقا!
من از کجا بدونم؟ خواننده ی سایت شما، از کجا بدونه؟
شاید اون آستیناشو خوب بالا نزده و شاید شما خوب بالا نزده باشید. کی به کیه؟
میفهمی منظورمو!
اگه یه برنامه ی اتحاد داشتید، یا برنامه‌ای را تایید کرده بودید و
بالای سایتتان در گوشه ای ارائه داده بودید
اون موقع میتونست زمینه‌ی خوبی هم برای
بحث اتحاد و هم برای خودِ اتحاد باشه
از نظر من وقتشه که از همه بخواهیم راه حلشان و یا راه حلی که قبول دارند را
در گوشه ی بالای سایتشان ارائه بدن. من به سهم خودم این کار را کردم
و تازه اجبارا هم کردم، چون اون برنامه ای که بتونه منو قانع بکنه
کسی هنوز ارائه نداده بود. و خیلی خوشحال میشم که اگر شما نظرتان را
در مورد آن بنویسید
در ضمن، فکر کنم میدونید که یه سری از حرفای من
هم به در بگو تا دیوار
بشنوه است
با احترام

19 September 2007 14:55




۱۳۸۷ مرداد ۲۴, پنجشنبه

ای دختر اخلاقی! بنویس اوسک به‌جای سوسک! یا اندر مزار! نه‌فُهشیدن و یا چگونه خود را خالی کنیم؟


منتقل شده از اینجا
http://rendeaalamsuz.blogspot.com/2008/08/blog-post_14.html

* در رابته با غلَت‌های اهتمالی‌ی! املاعی


و چه شد که زمانی رسید که بشر فهمید به فهش نیاز دارد و آنرا اختراع کرد با فشار آوردن به مغز و پیدا کردن کلمات نغز؟ چه چیزی او را سیخ میزد و چون سیخ زدن ممکنه باعث خطوریدن تصوراتی غیراخلاقی بشه، پس می‌گیم چه چیزی او را نیش میزد و یا به قلبش میخ میزد انگار که او دراکولاست و چون اون بدبخت فلک‌زده‌ی بیچاره بلد نبود فهش بده، مجبور بود چشاش‌و چارتا کنه و لبای مامانی‌شو یه جورایی کنه تا دندوناش هم هوا بخورن و هم به هم بسابن و از صورت نگو که گُریده یا گر گرفته و حالا من نمی‌دونم رگهای گردن چه جوری باد می‌کردند، ولی خوب اون گلوی حنجره‌ی بی‌چاره هم میخاست همکاری کنه، چون درد مشترک داشت و اعصابش نزدیک و خودبه‌خود باید با اون چهره‌ی خشمگین هماهنگ میکرد و به این‌ ترتیب بود که بشر فهش را اختراع کرد تا قشنگ‌تر خود را خالی کنه و یه‌دفعه نزنه مغزش‌و داغون نکنه و هرچند معلوم نیست که این فهش‌ها رو بشرهای خوب ساختند یا بشرهای بد، ولی شواهد نشون میده این پدرسوخته ها همشون توش شریک بودن و مثلن حتا اگه یکی‌ از خوباشون هم هواسش نبود و اون موقع کفش وجود نداشت و پاش میخورد به یه سنگ تیز، فقط جیغ می‌کشید و چون بازم کفش نداشت، می‌ترسید برای ابراز تنفر یه لگد مُحکم به اون سنگ بزنه و به خود گفت این جیغ تسکین من است، اما می‌دید باز خیلی دوست داره چارتا کلمه‌ی ابراز احساسی‌! بیان کنه چون نمی‌دونی که چه دردی داشت و چون نمی‌دونست که در آینده قراره یه عده اخلاقی بیان بگن به مافیا نگویید مافیا و به بی‌شرف نگویید بی‌شرف و به کسافت نگوید کسافت و به شقاوت نگویید شقاوت و به چیز تُفیدنی نگویید تف‌انداختنی و یا حیفِ‌تف که هر دو به یک معنی‌ست، پس به خاطر همون چیزایی که عرض شد، شروع کرد به ساختن انواع و اقسام فهش در موقعیت‌های متفاوت با خیلی چیزا! تا با دادن آنها شاید آرامشی یافته و دست‌به‌یقه نشود که البته بستگی داشت به میزان درد که اگر درد زیادی زیاد بود، هم به فهش و هم به دست‌به‌یقه‌گی نیاز بود که مدتی‌ست از مثال سنگ به سنگ‌انداز رسیده‌ایم، و هم‌چنین بستگی داشت به قدرت طرف که اگر طرف خیلی قدرتمند بود و سنگهای بزرگی میتونست بپراند که ملاج داغان شود، خوب اصلن فهش یعنی چی! دست‌به‌یقیدن یعنی چی! برم برات گل بچینم؟ ولی چون اون مظلوم سر خودشو نمی‌تونست شیره بماله و خیلی جریحه‌دار ِ احساسی شده بود که این ثابت میکنه که بشر از همون اول احساسی بوده پس هرکاری که می‌کرد نمی‌تونست فهش نده و به همین خاطر با بی‌چارگی‌ی تمام میرفت رود خروشانی پیدا و ادای فهش می نمود تا هم صدایش را اون بشر بدجنس نشنوه و هم یه ذره دلش خالی و خونک بشه و اگه بازم حرارت زیاد بود، خوب آب اون رود احتمالن سرد بود و اون موقع‌ها هم همه کونشون لخت بود که به آن عادت می‌کرد و از نظر دیگر هم خود را راحت که آب خروشان خود تمیز می نمود! و تازه با کمال پررویی میومد میگفت «رفتم به سراغ رود بزرگ و خود را خالی کردم» و بسیاری بعدها این جریان «خودراخالی‌کردن» فعل اصلی داستان اساطیری‌ای به‌نام اون بشر مظلوم گشت!
ای بشر اون‌موقع‌های مظلوم! روحت شاد و آسوده بخاب که ما بیداریم و بعد از هزاران سال دست از سرت برنمی‌داریم و برای تسکین دردهایت باز هم فهش اختراع می‌کنیم.

عزیزانم! در باب اختراع فهش داستانها بسرایید! اما به من بگویید آیا سوسک هم شد فهش؟!! و اگر بگوییم باشه قبوله، حالا نباید یه سوسک هم به اینا بگیم؟!
خوش به حال بدجنس‌نبوده‌های‌فهش‌وآزارندیده‌ونداده‌ونشنیده و خوش به حال کسانی که به‌خاطر حفظ بهتر تعادل روح و روان، مثل گربه‌ی در حال سبیل ازدست‌ندادن، راحت‌تر میتوانند فهش دهند!

حالا یه نفر بگه که این ولایت فقاهت، جند درجه‌ش شقاوت؟
پس تا می‌توانیم به این حکومت جنایتکار فهش دهیم مگر اینکه مقاله خراب بشه! و نتیجه می‌گیریم که فهشیدن هم برای خود هنری‌ست و ما هنرمندان را دوست داریم.

و تو ای دختر اخلاقی! تو نگو سوسک، بگو اوسک!



مسیح علی‌نژاد:« آیا رعایت اخلاق در سیاست و روزنامه نگاری را نمی‌شود در مواجهه با بدزبان ترین آدم ها هم به مثابه یک ارزش دانست....
آیا اصلا با اخلاق سازگار است که برای مدیر مسول کیهان از جنس خودش تیتر زد و گفت حسین شریعتمداری سوسک شد؟

... آنوقت بشود یک نامه خدمت ایشان فرستاد و گفت از شما جوان تر دلش با سوسک و گاو خواندن خنک نمی شود شگفتا که شما….
صحبت از پرخاشگری و خشم موجود در ادبیات سیاسی ماست که با سرعت سیصد هزار کیلومتر در ثانیه انگار به جامعه رسیده و همه از هم در حال انتقام گرفتنیم…

شریعتمداری فقط یک نماد است و سیستمی که تحقیر می‌کنه و پلیسی که فحاشی می کنه و سرهنگ و ماموری که فحش می دهند و در نهایت مطبوعات و سیاستمدارانی که متهم می کنند و با همان ادبیات و همان واژه گان مسموم همه را مورد عتاب و خطاب قرار می دهند . یعنی باید پرخاشگری کرد و عصبی شد و از جنس خودشان رفتار کرد؟ خب پس چرا به جنس رفتار آنها اعتراض می کنیم؟...

مثلا نا صبری کنیم و درست عین خودشان یک لیست عریض و طویل تهیه کنیم از انواع فحش ها و اتهام های جورواجور ، مخاطب رسانه ای حالش به هم نمی خورد از این همه دعوا های صد من یه غازی که در آن هیچ منطقی جز حرص قدرت نیست؟ مثلا تصور کن از فردا سید محمد خاتمی درست عین احمدی نژاد همه را مافیا و فاسد و دزد می خواند و انگشت اتهامش چشم همه را کور می‌کرد...

به گمانم اینها نباید تحریکمان کند که بگوییم شما خودت سوسکی و از قضا چون نظارت استصوابی وجود دارد مثلا نخبه ها حذف می شوند و جایش مجلس فعلی پر از گاو شده است. به نظرم در این صورت است که ما فرقی با جماعت کیهان نخواهیم داشت و بهتر است هر کسی از خود شروع کند در فرو خردن خشم . با این که سخت است ...»


در باریکه‌ای از این مطلب مرتبط با فهش میخانیم:
نوشابه امیری (نقل دقیقن به معنی!): هر کس که با خشم بگوید حکومت ولایت فقیه یعنی حکومت انحصار طلبان، ‏خونخواران، اوباشان، مزدوران، لمپن‌ها، سرکوبگران و فاسدان، خشم او مقدس و فهمیدنی‌ست! اما ...

مرتبط با خانم مسیح علی‌نژاد



۱۳۸۷ تیر ۲۱, جمعه

آقای ابراهیم نبوی لطفا به اندازه‌ی 27 سال از نلسون مندلا عذرخاهی* کنند!ا


گوشه ای از این پست:
http://rendeaalamsuz.blogspot.com/2008/07/1-2-1.html

* در رابته با غلَت‌های اهتمالی‌ی! املاعی

... گفتم چه بهتر حالا که عصبانی هم هستم، تلافی‌اش را سر آقای نبوی بیارم! و ... از ایشون بخاهم به جرم اینکه گفته‌اند: «غربت مثل زندان، آدمها ‏را حقیر و آرزوها را کوچک و دنیا ها را سخیف می کند»، از کلیه‌ی کسانی که مدتی تا سالها را در غربت و یا در زندان گذرانده‌اند و حقیر نشده‌اند معذرت‌خاهی کنند. البته این غربتی‌ها! و این زندانیدگان! که همان زندانی‌شدگان باشند، باید بتوانند در اثبات عدم حقارتشان، مدرک رو کنند. و هرچند انگار کسانی که نه در غربت و نه در زندان بوده‌اند هیچکدام حقیر نشده‌اند، اما به انگارش کاری ندارم و حالا که قرار است مدرک رو شود، خود ایشون مدارک عزت و شرف و اعتلای روحی و روانی و شخصیتی‌یه این بخش غربت نکشیده و زندان نرفته را اراعه دهند. و چون ایشون به اشخاصی چون مندلا که 27 سال را در زندان سپری کرده‌اند، توهین بزرگی نموده‌اند، حداقل از ایشان میخاهم که به اندازه‌ی 27 سال زندان، از آقای مندلا عذرخاهی کنند، که خاک بر سر بقیه‌ی توهین‌شدگان!

/ فیلسوف‌دیوانه: و آیا خود این حقارت نیست که از کسی که حداقل خودش قبول داره 5، 6 سال در غربت مدارج حقیریت را پیموده، انتظار داشت که همه رو یکی نکنه و معذرت‌خاهی هم بکنه؟ و کللن حقارت چند نوع است و آیا نسبتی و میزانی دارد؟ و 27 سال چندبرابر 6 سال است از نقطه‌نظر حقیر شدن، یعنی گراف آن آیا تابعی از ایکس (که در اینجا سال باشد) به توان یک و خطی است و یا ایکس به توان 2 و حتا بیشتر و آیا ... آخ آخ آخ /

/ سروناز: که معنی‌اش را می‌دانید! /

...
و اینا خواستند باطبی را بین این دو ترانه سرگردان کنند!

1- شاهین دلنشین در نقش همنشین ناباب! با ترانه‌ی «بتاب»
ایشون شاید زمانی! بگویند که بدشون نمیاد که آقای باطبی به سرنگونی طلبان بپیوندند
2- ابراهیم نبوی در نقش مامان مری در ترانه ی «بی خیالش» توسط گروه بیتلز

...

ابراهیم نبوی [پهلوان زنده را عشق است] :« احمد عزیز!‏ ... ‏ برو و بنشین سر کلاس، چه می دانم، برو موسیقی ات را بنواز، یا شعرت را بنویس. ... سیاست در کشور ما سحر شده است و تو قدرت باطل کردن این سحر را نداری، نه تو، که ‏هیچکس چنین قدرتی ندارد. جنگ را تمام کن... یادت باشد که غربت مثل زندان، آدمها ‏را حقیر و آرزوها را کوچک و دنیا ها را سخیف می کند. تو نه سال را باخته ای، بقیه را از ‏دست نده... از جمعی که می خواهند بازی با تو را ادامه دهند کنار بگیر. برو سراغ درس و ‏بخوان، موسیقی و عکس و سینما را جدی بگیر.... تو کارت را کرده ای.»

....


۱۳۸۷ تیر ۱۸, سه‌شنبه

آقای احمد باطبی، ضمن ابراز احترام، لطفن مزخرف نگویید!


مهم!: برای درک فلسفه‌یه! من در موردِ املای فارسی وبرای راهت‌تر خاندنِ این یا آن! نوشته
در رابته با غلَت‌های اهتمالی‌یه! املاعی


آقای باطبی، ضمن ابراز احترام، لطفن مزخرف نگویید


احمد باطبی / صدای آمریکا
خیلی ساده میخام بگم"
باور بفرمایید، زندان، شکنجه، هیچ ترسی نداره
شاید حرفم خنده‌دار باشه، ولی هیچ ترسی نداره
یک اتفاقی‌‌ست که خیلی زود تموم میشه
من الان 9 ساله زندان بودم، باور بفرمایید
چشم به هم زدم دیدم تموم شد و رفت
و اگه قرار باشه برگردم سر جای اولم، بازم همون کار روُ تکرار می‌کنم
اتفاق خاصی تو زندان نمی‌افته
شکنجه چیز خیلی وحشتناکی که آدم نتونه مثلن تحمل بکنه
و یا اساسن چونکه شکنجه‌ای وجود داره
پس من واسه‌ی حقوق اولیه ی انسانیم تلاش نکنم، نه این معنی رو نداره
صرفن باید بدونید که با چه مکانیزمی این اعمال میشه
"و شما اگه این مکانیسم رو بدونید، خنثا می‌کنید، خیلی ساده است


احمد جانِ یه مقدار عزیز! یعنی میخای بگی
هیچ‌کی تا حالا تو زندان‌های ایران زیر شکنجه نمرده؟!ا
چرا مزخرف میگی که شکنجه هیچ ترسی نداره! زندان ترسی نداره!ا
چی‌چی میگی زندان و شکنجه یک اتفاقی‌یه که خیلی زود تموم میشه؟!ا
آره اصلن زندگی یک اتفاقی‌یه که زود تموم میشه
چشم‌به‌هم‌بزنیم می‌بینیم پیر شدیم
 نُه سال از عمر تو در یک چشم به‌هم زدن تموم شد و رفت
ولی خوشحالی‌یه زنده ماندن و از زندان ایران در رفتنت برات به همه‌چی می‌ارزه
و حق هم داری و من هم خوشحالم . اما بقل‌دستی‌هایت را کشتند
اون زهراها رو زیر شکنجه کشتند. هزاران نفر را تو همین زندان‌ها کشتند
خیلی از زندانیان کرد به قول خودت با مریضی‌یه مرموز حاظر! به مرگ شدند
تشویق و ترغیب و ترقیب مردم به

بلندکردن پرچم غیرت و عدالت‌طلبی، نباید با دروغ همراه باشد!ا


:احمد باطبی / روز
یک روز از دادگاه با من تماس گرفتند که
...دیگر مرخصی ات تمدید نمی ‏شود. باید برگردی زندان
ضمن اینکه ‏تحلیل ام این بود که با توجه به 9 سالی که گذرانده بودم
که بالاخره کم نیست و آسان هم نیست
اگر ‏برگردم برایم یک اتفاق جانی می افتد
تازه برای خودم مهم نبود، ولی …ا


قبول که جونت برای خودت مهم نبود

"ولی اون "یک‌چشم‌به‌هم‌زدن و همه‌چی به سلامتی
میگذره و خیلی ساده است
کوجــــــــــــــا رفـــــــــــــــت؟!ا



:این هم یک شعار

اهمیت «شورای ملی صلح» تنها در صورت بروز جنگ معلوم می‌شود



-------------------------------------------------------------------------------

Blogger
4 CommentsClose this windowJump to comment form
1 – 4 of 4


Anonymous Anonymous said...
اقا تو جرا انقدر مزخرف میگی؟
من کاری ندارم که احمد باطبی کیه و چیه؟
فقط به من بگو تو خودت جند ثانیه زندان کشیدی
که میخواهی به کسی که ۹ سال تو زندان بوده یاد بدی زندان چیه؟؟؟؟


8 July 2008 09:23
شاهین دلنشین said...
جناب ناشناخته
این دفعه یه اسم الکی بزار رو خودت تا وقتی میخام باهات حرف بزنم
شما رو یه چیزی خطاب کنم. شما با این حرفتون نشون می‌دید که قبول دارید هر کسی که بیشتر
از چند ثانیه تو زندان بوده، هم‌عقیده‌ی آقای باطبی‌ست. و اون همه زندانی که اعدام شدند
و عده‌ای‌شون هم زیر شکنجه مردند، حتمن هم‌عقیده‌ی آقای باطبی بودند که:
« صرفن باید بدونید که [شکنجه] با چه مکانیزمی این اعمال میشه. و شما اگه
این مکانیسم رو بدونید، خنثا می‌کنید، خیلی ساده است.»!ا
حالا آقای باطبی که خوشبختانه بلای آن‌چنانی سرش نیومده
و مقابله با اون شکنجه‌های مختصری! که دیده‌اند را آسان یافته‌اند، اگه میتونستند خود را
به‌جای آن کسی که زیر شکنجه مرده بگذارند، آیا فکر می‌کردید باز هم بگویند
«خیلی ساده است»؟ یا « هیچ ترسی نداره»؟
یعنی شما نتونستید که این دو بخش از صحبتهای آقای باطبی رو مقایسه کنید
و تفاوتشان را بفهمید؟ آره عزیزم! جوانان آزادی‌خاه و مبارز ما
وقتی بدانند؟! که زندان و شکنجه میتونه آنچنان ساده هم نباشه و
یه مقدار تا اندازه‌ای! میتونه ترسناک هم باشه، اونموقع آگاهانه‌تر مبارزه می کنند.
احتمالن آقای باطبی اسیر جوّ تلویزیون شده بوده‌اند و هواسشون نبوده که
دارند در این قسمت، مزخرف میگویند! سلام مرا به او برسانید و بگویید که
این سخنان را یا پس بگیرند و یا بهتر بشکافند


8 July 2008 11:38
Blogger Amir said…
سلام شاهین جان
باز هم امیر اومده که
چهار بیت غزل بگه و بره رد کارش: موافقی ؟ خوبه
الا ای دلنشین بابا
بگی بشین تو را چه به هادی خرسندی
او که مردیست شیرین و قندی
ز عقل خود فراتر نرو دلنشین باحال و بی ریا ای رند عالمسوز خالی بندی
و در اخر شاهین دلنشین بگی بشین با صفا
کم کس و شعر بگو بی وفا
مغز ملت و خوردی با این حرفا
میبینی دلنشین جان من دوستدار شعر نو یا نوین هستم
شب خوش و همون باقی قضایا


9 July 2008 01:42
شاهین  said…
ای امیر جان! من چیکار کنم؟
همش تقصیر این نداست. سر پیری و معرکه گیری
پاشو تو یه کفش کرده که من عاشق هادی ام و بدون او خیلی غیر عادی ام!ا
از طرف شاهین دلنشین جانت!ا
راستی تو بودی که گفتی برم فیلم قیصر روُ دوباره ببینم
و در نقش براردان گل منگلی! ظاهر شده بودی؟
!!ندا: آی هادی کجایی که عاشقتو کشتن



۱۳۸۷ تیر ۱۴, جمعه

اطراف طرح امنیت روانی! [ و پیروزی‌یه بزرگ عقلانی‌یه ابراهیم نبوی ]


مهم!: برای درک فلسفه‌یه! من در موردِ املای فارسی وبرای راهت‌تر خاندنِ این یا آن! نوشته
در رابته با غلَت‌های اهتمالی‌یه! املاعی




روی کار آمدن
لاریجانی
از نظــــــر مـــن
یک پیـــروزی بزرگ
برای عقلانیت در کشور است...

هر کســــــــی که جامـــــــــــــــــعه را
بسوی بی نظمی و عدم تعادل ببرد
خطرناک است





«نمايندگان مجلس
روز گذشته با 180 راي به يک
فوريت طرح مجازات
اعدام براي اخلالگران امنيت رواني جامعه
راي مثبت دادند
در اين طرح که از سوي حاميان دولت به عنوان
«اولين طرح فرهنگي - امنيتي»
مجلس هشتم با 20 امضا به صحن علني مجلس آمد
براي 7 عنوان جرم مجازات اعدام پيشنهاد شد
با اين تاکيد که اين
مرتکبان «محارب و مفسد في الارض» بوده
و مجازات آنها قابل «تخفيف يا تعليق» نيست
طرح فوق گرچه توسط روح الله حسينيان نماينده رايحه خوش خدمت مطرح
و تاکيد شد که اين پيشنهاد به خاطر امنيت رواني جامعه به مجلس آورده شده است
اما دفاعيـــــــــــــــــــــــــــــات لاريـــــــــــجاني با ادبياتي مانند اينکه
«اراده مصمم از کل حاکميت نياز است تا کار مردم روي زمين نماند»
يا دادن اين پيغــــــــــــــــــــــام به مخـــــــــــــــــــــــــــالفان که
«ساعت ها با قوه قضائيه روي طرح کار کرديم و بررسي ها
در صدر قوه قضائيه صورت گرفت تا طرح پخته بياوريم»
سبب شد تنها يک مخالف در صحن علني صحبت کند
بدين ترتيب به رغم مخالفت هاي اوليه نمايندگان در چند روز گذشته
پيشنهاد لاريجاني و حاميان دولت با 180 موافق به تصويب رسيد
دفاعيات جدي علي لاريجاني رئيس مجلس هشتم سبب شد
هيـــــــــــــــــــــچ يـــــــــــــک از نمــــــــــــــــــــــــايندگان
که پيش از اين مخالفت هايشان را با غيرکارشناسي بودن آن مطرح کرده بودند
حاضـــــــــــــــــــر به مخــــــــــــــــــالفت در صحن علني نشــــــــــوند
روح الله حسينيان نماينده حامي دولت و رئيس سابق مرکز اسناد انقلاب اسلامي
با اين استنادات که
«جامعه از ناامني رنج مي برد»
خطاب به نمايندگان عنوان کرد که
مردم از آنها انتظار پايان نابساماني ها را دارند گرچه
مجازات اعدام براي
«راهزني و سرقت مسلحانه، تجاوز به عنف، تشکيل باند فساد
تاسيــــــــــس وبـــــــــلاگ و ســـــايت مروج فساد و فحشا [و الحاد]
قاچاق انسان به منظور استفاده جنسي، شرارت و آدم ربايي به قصد تجاوز»
از نگاه برخي نمايندگان مانند غضنفر آبادي نماينده جيرفت پيش از اين مجازات هايش
در قانون مشخص شده و قرار دادن مجازات اعدام براي همه آنها آن هم از سوي مجلس
و «نه قوه قضائيه» منطقي نيست، اما حسينيان قوانين کنوني را کافي نمي دانست؛ 
«لازم است قانوني با فوريت تصويب شود چون نياز فوري جامعه است.»




خوب، اینم پیروزی بزرگ عقلانیت!!
هر کسی که جامعه را
بسوی بی نظمی و عدم تعادل و ناامنی ببرد
خطرناک است
و باید عاقلانه سرکوب و اعدام شود. مخصوصن وبلاگ‌نویس ملحد!



تلیعه‌یه‌آزادی:

آری این‌چنین بود!
که یک نماینده یه حرفایی زد
و دل مشوقین شرکت در انتخابات را شاد نمود
و آنان سرود رهــــــــایی سر دادند:


همراه شو عزیز!
همراه شو عزیز!

ما با همیـن یکی!
به دیو می‌دیم بیلاخ
بهش می‌گیم زکــــــی!





۱۳۸۷ تیر ۱۳, پنجشنبه

جمعه ی اول تیرماه 87 در مشهد: یک حرکت چریک‌وار از نوع جدید؟!


مهم!: برای درک فلسفه‌یه! من در موردِ املای فارسی وبرای راهت‌تر خاندنِ این یا آن! نوشته
در رابته با غلَت‌های اهتمالی‌یه! املاعی


البته تو این موارد باید مُحتات بود و حکم! نداد
!پس من چرا فکر میکنم که الان وقت عملی‌کردن انقلاب نیست! وقت تدارکات است؟
و چرا فکر میکنم دعوت به تظاهرات در حال حاظر، به تجمع هرچه بیشتر مردم ضربه میزنه؟
!و چون مراتب احتیات را به نظر میاد رعایت کرده باشم! دیگه چرا چرا نمیکنم


!!اول به این ترانه‌ی خیلی باحال

که از تیپ ترانه‌های چریکها در 35 سال پیشه
و توش هم دعوت به مرگ یا آزادی داره، هم دعوت به های‌وهوی و نعره‌کشیدن داره
هم دعوت به شورش خونین و پرخطر داره، و شاید خیلی چیزای دیگه! گوش دهید
و اگر قول میدهید! که برداشت اشتباه نکنید، تفسیراتی هم بخانید


!بیا بریم تضاهرات





بیا بریم تظاهرات، همراه بشیم با کلمات


/ نخیر! بیا به‌جای همراهی با کلمات، فعلن با خودمون همراه بشیم بریم گردش خیابونی! /

بیا که تا حس شرف، رنگی ببخشه به صدات


/ !این حس شرف بهتره رنگی ببخشه به قدم‌های خیابان‌گردت /

یه حرف باصدا بشو، حروف ثابت نداریم


/ !آخه حرفِ باصدا چه ربطی به حروف ثابت داره؟ اصلن حروف ثابت نداریم /

/ شووخ: خوب اینم میگه که حروف ثابت نداریم /


منظورم اینه که حرف بی‌صدا و باصدا داریم /

/ ولی حرف ثابت نداریم و شاعر در اینجا مغلطه کرده

جواد: غلت کرده به صورت افغانی /

اصلن حرف ثابت خیلی هم داریم!! غلط روُ همیشه با ط می‌نویسند
و هم جاش ثابته و هم درستی ِ آن اثبات شده است! حالا
/ اگه ما زیر این ثبات می‌زنیم و از این غلت‌ها می‌کنیم، اون یه چیز دیگه است

علامت سکون نشی، واژه‌ی ساکت نداریم

!«قول شاعر: «سکوت سرشار از ناگفته‌هاست» /
/ که همین دال بر این است که سکوت وجود دارد وگرنه نمی‌تواند سرشار از چیزی باشد

صمد: بزنُم به چشش‌آ! حالا اگه ساکت نِداریم /
/ !موُ چه‌جوری این وچه‌های کلاس‌و ساکت کُنُم؟! ناسلامتی مُو مبصریم نه

علامت ندا بشو، این‌و اون‌و جستجو کن

/ ندا: ندا خوبه! جستجو هم خوبه، اما چه ربطی به تظاهرات داره؟ /


هیچم اگه نخای بگی، هایی بکش، هویی بکن

/ آهای اوهوی! الان موقع چریک‌بازی نیست! آهای با شما هستم! /

یا مرگ یا آزادی، یا مرگ یا آزادی

/ یه موقع این حرفا رو بزن که شانس مرگت‌و کم کرده باشی! /

توی کتاب زندگی، تظاهراتِ واژه‌هاست


البته هر موقع حرفی زده بشه /

/ !وگرنه این کتاب پُره از تظاهرات، چه زاهری و چه باطنی

صمد: مُو این لیلا رو مخصوصن وقتی که /
عشقشو به مُو تظاهر میکنه و مُونو تساهر میکنه، دوست دارم
چه ظاهر خوبی‌اُم داره. یه بارُم خودشو به خاب زده بود، یعنی تظاهر میکِرد که
خابه و هی اینور و اونور میشد و انگار آروم و قرار نداشت
/ !و انگار مُونو تنها گیرآورده بود و گفت بقیه شو به کسی نگُم

ریخته به هم نظم کلام، نعره شده هرچی صداست

/ هیس! هیس! هر صدایی نعره نیست /


!خالی‌بند: عجب خالی‌بندیه‌ها! کجا هرچی صدایی نعره شده؟ /
/ !!اقلن وقتی داری همچین حرفی میزنی، با نعره بزن

تو دستور زبان ما، هر عددی یه خاطره‌ست


/ !از کی تا حالا «دستور زبان»، دفتر خاطره شده؟! یا دفتر حساب شده؟ /

یادآور یه شورش ِ، خونی و پر مخاطره‌ست
18 تیر و 5 مهر، 16 اذر، هر روز یه روز شورشه، تو دور آخر
بیا بریم تظاهرات

حالا شما اول ببین میتونی صدهزار نفر رُو /
بدون تظاهر به شعار، دعوت به گردشگری بکنی؟
/ !بعد دعوت یا تهدید به شورش خونین کن




خوب حالا بعد از تفسیر! این شعر شعار و تظاهربرانگیز
که اصلن ربطی به طرفداری من از اعتراضات مردم به تجاوزات و اجحافاتی که
در روز با آن واجه میشوند، که ممکنه خودبخود به تظاهرات هم کشیده بشه
نداره، به نمونه‌ای از این چریک‌بازی‌ها توجه می‌کنم


جمعه‌ی اول تیرماه 87: تظاهرات در پارک ملت مشهد
http://www.youtube.com/watch?v=lD64aY3QN1U
آیندگان در توونل زمان: این لینک دیگر وجوود ندارد

همونطور که دوربین دور و بر جمعیت روُ نشون میده
در گوشه‌ای از پارکی، 200 نفر که دور و برشان هم خالی‌ست
برای خود شعار و درس چگون شعار دادن می‌هند
من فکر می‌کنم اگه الان زمان چه‌گوارا بود، این جمعیت رفته بودن کوه و جنگل
و مسلح شده بودند. اگر مبارزین شجاع ما بخاهند بدون جمع کردن پشتوانه‌ی مردمی
بدون حظور در جمع مردم، در وسط پارکی یا کوه و جنگلی برای رژیم شاخ و شونه
بکشند، هم خود را بی‌موقع زیر ضربه قرار میدهند، و هم شرایط وحشتزدگی مردم را
دامن میزنند. نمونه‌ی این وحشت‌زدگی و وحشت‌اندازی، هم عمدی و هم غیرعمدی را
میتوان در لابلای این نوشته (امروز در پارک ملت مشهد چه خبر بود؟) و کامنتهایی که برای
آن و دگر نوشته‌ی نویسنده‌ی آن (چند نفر به یه نفر نامردا ؟) در این مورد فرستاده‌اند، دید.



از میان این کامنتها
کامنتی بیشتر توجه مرا جلب کرد و برای صاحب کامنت نوشتم:

«من فقط میخاستم بگم که
این حرفای شما که در زیر میاید، یکی از منطقی ترین کامنت‌هایی بود
که راجع به وقایع جمعه ی اول تیرماه 87 در شهر مشهد نوشته شده بود:

«سوال مهم این است
که اعتراض های خیابانی چه تاثیری بر روند آزادیخواهی مردم ما دارد؟
بعضی از دوستان در بالاترین معتقد بودند که درگیری های اینچنینی در نهایت به
موج سواری یک عده فرصت طلب تبدیل خواهد شد. بعضی دیگر معتقد بودند که
اعتراض در هر شکلش به ضرر حکومت و به نفع مردم تمام می شود.
به نظر می رسد که نیروی حاکم به خوبی می داند که هر اعتراض کوچکی
ممکن است تبدیل به جرفه ای در انبار باروت شود و به همین خاطر
با شدت و وحشیگری تمام هر حرکتی را
حتی قبل از اینکه عملا شکل بگیرد سرکوب می‌کند
شخصا با اعتراضات کور موافق نیستم اما این واقعیت را در نظر داشته باشیم که
آگاهی مردم و به ویژه جوانها با زمان انقلاب بسیار فرق کرده
و پربارتر و معقول تر از گذشته است
فکر نمی‌کنم که در صورتی که این اعتراض ها به نتیجه برسد
مردم در نهایت به آدم های فرصت‌طلب و موج سوار قدرت ابراز وجود دهند.
از طرف دیگر همانطور که یکی از دوستان نیز توضیح داده بود، چنین وقایعی
در شرایط فعلی کاملا اجتناب‌ناپذیر است و در واقع واکنشی‌ست به
فساد و خشونت بیش از حدی که در تمام ارکان اداری و مدیریتی
سیستم مذهبی ولی فقیه ریشه دوانده است»


پیشنهاد من از مدتها پیش چنین بوده است:

وعده ی ما، جمعه‌ی [پنج‌شنبه] اولِ هرماه، از ساعت 5 تا 7 یا شبِ بعد از ظهر!
توی خیابانها و میادین، و فراموش نکن نازنین، حق گردش را! البته بدون شعار!
و در این روز غریبه ها و آشناها، اگر بدهند به هم سلام و دست
خیلی خوب است! حتا اگر بکار بَرند دستکش را! تا وقتی که بشیم بی‌شمار!

نام این گردشها را در شرایط کنونی تظاهرات گذاشتن
و شعار دادن و برای رژیم شاخ شونه کشیدن، و به تبع آن
کتک خوردن و مجروح شدن و دستگیری و غیره
( و به قول شما: با شدت و وحشی گری تمام) جوی را بوجود میاورد که
مردم ترجیح دهند در خانه بمانند. اکنون وقت چالش مستقیم با این حکومت نیست
اکنون وقت تکرار و توسعه ی قرار ملاقات و گردشگری در خیابانهاست
ادغام با بقیه ی مردمی که فقط خاسته‌اند هوایی بخورند و گردشی کنند و یا خرید کنند
و تو چندتا مغازه بروند. هر چند به گفته‌ای چنین وقایعی در شرایط فعلی کاملا
اجتناب ناپذیر است، ولی میشود با اراعه و اشاعه ی تفکراتی در مخالفت با
موقعیت‌ناسنجی و انقلابی‌گری بیموقع، ظهور چنین وقایعی را کمتر کرد.»

و در آخر بگویم که این صحبتها
از نظرهایی ربطی به برگزاری تجمعات محدود و برای رسیدن به
خاسته‌های صنفی و اعتراض به بعضی اجهافات
در محیطهایی نظیر دانشگاه و غیره ندارد.


/ صمد: لال و مخصوسن بی انگشت از دنیا نری! /

/ تلیعه‌یه‌آزادی: آری این چنین بود!
و نظر شما هم چنین بود: